
بریدههایی از کتاب هزار قدم در دل شب
۳٫۵
(۱۶۷)
«بیا دیگه. چیزهای ندیدهٔ زیادی اون بیرون هست.»
چشمان دختر از اشک، یا شاید هیجان برق زد: «برای یه دختر؟»
«برای هرکسی که شجاعت و جرئت دیدن داشته باشه.»
Sophie
همهچیز و هرچیز بالأخره تمام میشود، چه بخواهی چه نخواهی، و بهندرت جوری تمام میشود که انتظارش را داری. در چنین اوضاعی، بهترین کاری که میتوانی انجام دهی این است که کمربندت را محکم کنی و به راهت ادامه دهی.
ZAHRA
نمیدانست چه حس آرامشی در این است که همنوعانش حرفهایش را جدی بگیرند، در اینکه بهجای ترس، با شفقت مواجه شود و بهجای اینکه طرد شود، به او اهمیت بدهند. در حقیقت، حتی جرئت نکرده بود فکر کند که چنین چیزی ممکن است. اما فکرش را بکن، اگر همه با چنین درکی از او استقبال میکردند، چه سفر متفاوتی میشد، چه دنیای متفاوتی!
Sophie
«بیا دیگه. چیزهای ندیدهٔ زیادی اون بیرون هست.»
چشمان دختر از اشک، یا شاید هیجان برق زد: «برای یه دختر؟»
«برای هرکسی که شجاعت و جرئت دیدن داشته باشه.»
ZAHRA
او خطایی مرتکب شده بود و برخی از خطاها را نمیتوان درست کرد. برخی از انتخابها هست که هرگز راه برگشتی ندارد.
Sophie
وقتی میوکو بچه بود، دلش میخواست با پسران همسنش در میان این مزارع شخمزده کندوکاو کند و نوک پیکانهای زنگزده و تکههایی از زرههای پادتیر را از دل خاک بیرون بکشد؛ اما آداب مرسوم رفتار و کردار، این کار را برایش ممنوع کرده بود.
المیرا
همه به هم نیاز دارن و هیچکس نمیتونه بهتنهایی به اون چیزی که میخواد، برسه
𝐀𝐦𝐚𝐫𝐢𝐬
میوکو نیشخندی زد و دست آبیاش شل شد. شاید کاملاً انسان نبود، شاید کاملاً اهریمن نبود؛ اما هرچه بود، بعد از تمام این اتفاقات، یک چیز را بهطور قطع میدانست: برای اولین بار در زندگیاش، عاقبت کاملاً و بدون خجالت خودش بود.
yumi
: «فکر میکنم باور کردی که باید کوچیک و بیاهمیت باشی. فکر میکنم یادت دادهن که عظمت و بزرگی متعلق به تو نیست و خواستنش باعث گمراهیه. فکر میکنم خودت رو بهشکلی درآوردی که بقیه ازت انتظار دارن. اما این شکل شایستهٔ تو نیست. هیچوقت مناسب تو نبوده و در همهٔ دورهٔ کوتاه زندگیت، با تمام وجود میخواستی از این بند خلاص بشی.»
sed hamed
همهچیز و هرچیز بالأخره تمام میشود، چه بخواهی چه نخواهی، و بهندرت جوری تمام میشود که انتظارش را داری. در چنین اوضاعی، بهترین کاری که میتوانی انجام دهی این است که کمربندت را محکم کنی و به راهت ادامه دهی.
𝐀𝐦𝐚𝐫𝐢𝐬
غیرمنصفانه بود که دخترها را به بیشتر ورزشکردن تشویق نمیکردند
haniyh
روهیرو در جواب لبخند زد و گفت: «اصلاً بد نیست. هروقت خواستی بیای، آغوشمون به روت بازه.»
سنارا از پشتسرش اضافه کرد: «و قول بده که زودبهزود بیای.»
میوکو به هر دوی آنها تعظیم کرد: «میآم.»
گِیکی که بهشکل پرندهای غولپیکر در حیاط ایستاده بود، بیصبرانه بالهایش را تکان داد. غرغر کرد: «بله، باشه. تو دلت برای اون تنگ میشه. اون دلش برای تو تنگ میشه. حرف، حرف، حرف! آتسکایاکیناسو میتونن توی این مدتی که شماها خداحافظی میکنین، یه داستان کامل رو تعریف کنن.»
سنارا سرزنشگرانه گفت: «خب که چی؟! ما انسانیم.»
«تقریباً.»
میوکو نیشخندزنان بر پشت گِیکی سوار شد
...
روح میمون جواب داد: «خب؟ کی گفت بدونی؟ نباید بدونی که. فقط باید انجامش بدی
MobinaAm
«گاهی اوقات حتی یه افعی هم برای زندهموندن باید ذات خودش رو پنهان کنه.»
n re
فکر میکنم خودت رو بهشکلی درآوردی که بقیه ازت انتظار دارن.
آبی
«چه راهی بهتر از اینکه با یه حقهباز، یه حقهباز دیگه رو گیر بندازی؟!»
🌿sepidar🌿
این حقیقت داشت که مجبور بود مدتی طولانی آنچه را میخواست، سرکوب کند و فضایی که از سرکوب خواستههایش به دست میآمد، با وظیفه و مسئولیت و تعهد پر میشد. خواستن خطرناک بود، خواستن فتنهانگیز بود
🌿sepidar🌿
«زمان رودخونهایه با شاخههای متعدد،
کاربر ۸۵۱۶۷۸۳
وقتی هستی رو مثل من ببینی، اونوقت مرگ دیگه معنایی نداره.
کاربر ۸۵۱۶۷۸۳
همهچیز و هرچیز بالأخره تمام میشود، چه بخواهی چه نخواهی، و بهندرت جوری تمام میشود که انتظارش را داری. در چنین اوضاعی، بهترین کاری که میتوانی انجام دهی این است که کمربندت را محکم کنی و به راهت ادامه دهی.
yumi
برای خدای ستارگان همهچیز ممکن بود و چون همهچیز ممکن بود، هیچکدام از آنها اهمیتی نداشت. او در ظرف زمان، همچون قایقی در اقیانوسی بیکران شناور بود و کاملاً از دنیای پیرامونش رها بود. اما میوکو از دنیای پیرامونش رها نبود و همهچیز برایش اهمیت داشت: هر لحظهای که در اختیار داشت، هر انتخابی که میکرد، هرکسی که دوستش داشت. او برخلاف آفاینا، از دنیا جداافتاده نبود؛ چون تنها نبود.
mhyash
«بیا دیگه. چیزهای ندیدهٔ زیادی اون بیرون هست.»
چشمان دختر از اشک، یا شاید هیجان برق زد: «برای یه دختر؟»
«برای هرکسی که شجاعت و جرئت دیدن داشته باشه.»
کتاب باز (چند سال پیش)
درختی که با تبر قطع شده، پوکهسنگی که با چکش دو نیم شده. انگار آن بوسه او را به دو نیم تقسیم کرده بود و درون حفرهٔ سینهاش، چیزی در حال تغییر بود: بذری که ریشه میدواند، پوسیدگیای که آرامآرام گسترش مییافت و گوشت جسد را دگرگون میکرد، با این تفاوت که او نمرده بود، یا حداقل امیدوار بود که نمرده باشد.
MobinaAm
«من یه دخترم.»
«تو خیلی فراتر از این حرفهایی ایشائو.»
MobinaAm
«فکر میکنم باور کردی که باید کوچیک و بیاهمیت باشی. فکر میکنم یادت دادهن که عظمت و بزرگی متعلق به تو نیست و خواستنش باعث گمراهیه. فکر میکنم خودت رو بهشکلی درآوردی که بقیه ازت انتظار دارن. اما این شکل شایستهٔ تو نیست. هیچوقت مناسب تو نبوده و در همهٔ دورهٔ کوتاه زندگیت، با تمام وجود میخواستی از این بند خلاص بشی.»
daisy
«ترس خشم رو شعلهور میکنه و خشم قلمروِ منه.»
🌿sepidar🌿
«فکر کنم اگه به خودت اجازه میدادی، میتونستی همیشه خوشحال باشی.»
میوکو رو ترش کرد: «منظورت اینه اجازه بدم به یه اهریمن تبدیل بشم؟ اگه اهریمنبودن اینقدر خوبه، چرا توی جسم دورویی؟»
🌿sepidar🌿
«چیه؟ من که نمیگم ما مستحق یه عالمه جواهریم؛ اما خب اگه منظورم رو بفهمی، اینم نمیگم که این رو نمیگم.»
محمدِ امین جیم.ف
این اصلاً منصفانه نبود. اصلاً دلش نمیخواست مرد باشد یا حتی لباسهای مبدل گِیکی را بیشتر از این به تن داشته باشد. نه، آنچه او میخواست، امتیازات یک مرد بود. آن لحظه کاملاً برایش واضح بود که نه او و نه هیچکس دیگری نباید برای داشتن این امتیازها مرد باشند.
ماریان
در اعصار گذشته، انسانها هم همین قدر متنوع بودهاند؛ اما در قرنهای اخیر، جنسیت آنها به مذکر، مؤنث و هِی بهمعنای «نه مرد و نه زن» محدود شده بود.
Zahra
حجم
۳۴۸٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۳۶۸ صفحه
حجم
۳۴۸٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۳۶۸ صفحه
قیمت:
۱۴۱,۰۰۰
تومان