پژواک طلوع صبحی دیگر را
نوید دهد
و بر پیکر تکیدهٔ شهر
فریاد میزند:
عشق
با آفتاب
طلوع خواهد کرد!
ایران
تبسم
میشکفد
در پس نگاهت
و اندوهِ مرا
به تاراج میبرد
خوشا به حال خدا
که خلقش تویی!
ایران
قاتل اندوه من
غنچهٔ خندهٔ توست
و چشمانت
چشمهٔ زلال بقاست
رسالتت
جز بردن دیوانگیام
به معراج نیست
من اسیر تو شدم
و حبس ابد آرزوی منست...
ایران
قاتل اندوه من
غنچهٔ خندهٔ توست
و چشمانت
چشمهٔ زلال بقاست
رسالتت
جز بردن دیوانگیام
به معراج نیست
من اسیر تو شدم
و حبس ابد آرزوی منست...
ایران
من آفتابگردانم
هر کجا باشی
رو به تو میتابم!
ایران