
بریدههایی از کتاب عاشقانه، تاریک، عمیق
۳٫۹
(۱۷)
«خودکشی سرگرمی بیخودی است. نود درصد خودکشیها ناخواسته به مرگ ختم میشوند و طرف واقعاً قصد نداشته که خودش را بکشد.»
vahid
«خودکشی سرگرمی بیخودی است. نود درصد خودکشیها ناخواسته به مرگ ختم میشوند و طرف واقعاً قصد نداشته که خودش را بکشد.»
«و حالا چرا داریم دربارهی خودکشی حرف میزنیم؟»
مهشید
قانون شخصی او این بود که هرگز ضعفت را فاش نکن. مخصوصاً این حرف برای غریبهها خیلی مهم بود و نباید پیش آنها ضعفها را فاش کرد.
maria
«خودکشی سرگرمی بیخودی است. نود درصد خودکشیها ناخواسته به مرگ ختم میشوند و طرف واقعاً قصد نداشته که خودش را بکشد.»
maria
مرد به زن گفته بود که اصلاً درست نیست آدم با غریبهها و رهگذران حرف بزند. زن گفته بود چرا و مرد نگاهی به زن انداخته بود که این چه سؤالی است و گفته بود، بهخاطر اینکه آدم دیگر آنها را نمیبیند.
زن هم خندهای کوتاه و عصبی کرده بود و گفته بود اتفاقاً همین دلیل خوبی است که آدم با غریبهها حرف بزند... اینکه دیگر آنها را نمیبینی.
maria
شصتهای دستش مثل دو قاتل عمل میکردند. دیگر زندگیاش تبدیل شده بود به یک سری حذفیات؛ قبل از اینکه آنها تو را حذف کنند تو آنها را حذف کن.
maria
غفلت کسی را داشت که مار او را گزیده و سم مار و جای گزیدگی هنوز دارد میسوزد، اما او باز جذب بدن بلند و پر زرقوبرق مار میشود و خونسرد و بیمحابا، با لبخندی دیوانهوار، باز به سمت مار دست میبرد.
maria
گناه این بود که الان من به گناه عاشق شده بودم. بدنم به گناه آغشته و زخمی گناه بود.
maria
نباید گریه میکرد. نباید آن زن چاق را خوشحال میکرد و او میفهمید که به او آسیب رسانده است. گریه نمیکرد اما اشکهایش روی گونههای داغش غلتید. گریه نمیکرد اما نمیتوانست جلوی لرزشش را بگیرد.
maria
چقدر دیگری را دوست داشتن پر خطر بود! مانند این بود که خودت پوست خودت را بکنی و سلاخی کنی. در معرض هوای آزاد و انواع و اقسام عفونتها.
maria
فروپاشی عصبی در خلوت یک بیماری است اما میتواند برای عموم یک حرفه باشد.
maria
نمیتوان بیخیال زندگی حرفهای و تعهدات خود شد. نمیتوان گذاشت که مردم آدم را به گه بکشند.
maria
با خودش فکر کرد، او باید حالش خوب شود. بعدش ما با هم خوب میشویم.
maria
مجازات گناه، مرگ بود. به اعتقاد او مرگ ابدی مجازات چنین گناهی بود
maria
شیطان از بهشت رانده میشود و میگوید همین بهتر که به جهنم بروم و سلطنت کنم تا به بهشت در آیم و خدمت کنم
maria
اما بیشتر از این متنفر بود که دیگران به محرمانهترین رازهای زندگی خصوصی او پیببرند.
maria
پزشک با حالت انزجار به مادرش گفته بود که وقتی قرار است کاری بچه را اذیت کند، بیخودی به او نگویید که اصلاً اذیت نمیشوی.
maria
آنها هم طوری وانمود میکردند که انگار او را نمیدیدند، انگار او نامرئی بود.
maria
چقدر وابستگی آدمها و پدیدهی غم و اندوه چیز عجیبی است، آدم فقط برای کسی دلش میسوزد که واقعاً او را میشناسد وگرنه متوفی هر چقدر هم میخواهد آدم نازنینی باشد، وقتی نشناسی برایت مهم نیست و غمگین نمیشوی.
maria
میدانستم: یک شکارچی، شکارچی زندگی است.
میدانستم: شما هرگز تسلیم این احساس خوب نمیشوی که بدانی میتوانی تفنگ را برداری، هدف بگیری، ماشه را بکشی و یکدفعه مرگ را به یک موجود نفسکش و زنده بچشانی و او را در حالی که حیرتزده مرده و در خون غلطیده ببینی. این احساس خوبی است.
maria
چه شهر بیروح و خلوتی بود! این خلوتی تا حدی وحشتناک هم بود و انگار با روح خالی من حرف میزد.
maria
چطوری به نمایشگاه فنون پزشکی برسید.»
«نمایشگاه؟ اینجا که میگویید
کاربر ۱۷۹۳۲۴۰
حجم
۴۵۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۴۸۷ صفحه
حجم
۴۵۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۴۸۷ صفحه
قیمت:
۱۰۳,۰۰۰
تومان