جملات زیبای کتاب بامداد خمار | طاقچه
تصویر جلد کتاب بامداد خمار
off
٪۵۰

کتاب بامداد خمار

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۱۳۹۶ رأی)
انتشارات: 
نشر البرز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
🎠Brietta~
۳۳۱
دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.
فجر
۲۷۱
بی‌حیایی که کار سختی نیست! متانت مشکل است.
mah
۲۳۰
گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟» گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟» تعجّب کرد: «چه یادگاری؟» «دلم را.»
فجر
۲۱۴
اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است.
حــــــــنا🌼
۱۸۱
ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلول‌هایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچاره‌ام بود
arghavan
۱۷۶
«این‌قدر مظلوم نباش. این‌قدر با آدم نانجیب نجابت نکن محبوبه. از چشمان این زن شرارت می‌بارد. نجابت زیادی هم کثافت است‌ها!... از من گفتن بود.»
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
۱۴۴
نمی‌دانم. از قاجار هیچ نمی‌دانم. از رضاخان هیچ نمی‌دانم. از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم. هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو. جهان می‌خواهد زیرورو شود. می‌خواهد نشود. چه اهمیتی دارد؟ فقط او بماند. مگرنه؟
زری
۱۴۳
دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا
Mobina
۱۱۴
از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم.
حــــــــنا🌼
۱۱۲
گردن کشیده و عضلات برجسته زیر پوست گردنش که تیره بود و رگی برجسته داشت؛ آستین‌های بالازده و دست‌های محکم و قویش؛ موهایش را که بر پیشانی ریخته بود؛ بینی عقابی و پوزخندی را که بر لب داشت. زیبا بود؟ نمی‌دانم. زشت بود؟ نمی‌دانم. ولی مرد بود. مردانه بود. این بازوها می‌توانستند تکیه‌گاه باشند.
arghavan
۷۴
می‌گفتم درستش می‌کنم، ولی نشد. نمی‌دانستم ذات مرد تغییرپذیر نیست. نمی‌دانستم اگر خوب باشد همیشه خوب می‌ماند و اگر بد باشد، تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است.
MehrAra
۶۹
اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می‌کنند حرف بزنند.»
فجر
۶۶
حالا در آرزوی مردی بودم که شریف باشد. غیور باشد. سلیم‌النفس، ضعیف‌نواز و حمایتگر باشد. مردی که دردها را تسکین دهد. که بتوان به او تکیه کرد. دیگر سر و زلف و قد و قامت مرا گمراه نمی‌کرد. من به دنبال یک انسان بودم.
سگ ولگرد
۶۵
من امشب از بس چای خوردم مُردم.
سگ ولگرد
۵۸
این مردمی که کور عیب خود و بینای عیب دیگران هستند، حقّشان همین است.
حــــــــنا🌼
۵۲
می‌گفت: بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید من می‌خندیدم و می‌گفتم: «آری شود ولی به خون جگر شود.»
MehrAra
۵۱
عاشقی پدرم را درآورد. دلم آتش گرفت. قلبم پاره پاره شد. روحم کشته شد.
فجر
۴۹
پدرم آه کشید: «همه از دست غیر می‌نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد.»
☆● جهانِ Hasti ●☆
۴۷
«اَه به من دختر خانم؟»
فجر
۴۶
بی‌اراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشمهایش خیره شدم. ساکت و مبهوت، مثل مجسمه ایستاد تا بناگوش سرخ شده و زیرلب گفت: «بنازم قلم نقاش طبیعت را!»
willow
۴۶
نجابت زیاد کثافت است.
سگ ولگرد
۴۴
زندگی واقعی چهره نشان می‌داد. زندگی فقط آواز قمر نبود. حافظ نبود. لیلی و مجنون نبود. کاغذپراکنی از سر دیوار نبود. دیگر نگاه‌های دزدانه و عاشقانه و آه‌های جگرسوز نبود.
ریحان
۴۱
تو فکر می‌کردی زندگی زناشویی یعنی عشق کورکورانه و عشق کورکورانه یعنی سعادت ابدی. بعد که دیدی رحیم آن بتی نبود که تو در خیالت ساخته بودی، از همه‌چیز بیزار شدی. هان؟ ولی این‌طور نیست محبوبه. سعادت از عشق کورکورانه مثل جن از بسم‌اللّه فرار می‌کند. یک‌بار اشتباه کردی، دیگر نکن.
فجر
۴۰
هنوز جسمم جوان بود و با روح خسته‌ام جدال می‌کردم
فجر
۳۸
عمه دوباره پرسید: «که گفتی خیلی دوستش داری؟» سودابه شیفته‌وار پاسخ داد: «آره عمه‌جان.» «خدا به دادت برسد دخترجان. خدا به دادت برسد.»
*Fatima*
۳۵
من عروسی بودم که حتی آیینه و شمعدان نداشت.
فجر
۳۵
«تو هم همان‌قدر که من تو را می‌خواهم مرا می‌خواهی؟»
willow
۳۳
«دیگر دوستم نداری محبوب؟» ساکت شدم. به سؤالش فکر کردم. در قلبم جست‌وجو کردم و عاقبت پاسخش را یافتم: «نه. خودت نگذاشتی. سیرتت صورتت را پوشاند.»
ainaz
۳۲
عشق مثل سراب است محبوبه. باید بگذاری سال‌ها بماند تا آرام آرام جا بیفتد و طعم خود را پیدا کند. تا سکرآور شود. وگرنه تب تند زود عرق می‌کند
Nazanin
۳۱
باز به یاد نصیحت‌های مادرم افتادم: تو خانم باش محبوب‌جان، تو خانم باش.