
بریدههایی از کتاب بامداد خمار
۳٫۹
(۱۲۶۴)
دلم میخواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.
🎠Brietta~
بیحیایی که کار سختی نیست! متانت مشکل است.
فجر
گفت: «من این همه یادگاری به تو دادهام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری میدهی؟»
گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟»
تعجّب کرد: «چه یادگاری؟»
«دلم را.»
mah
اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است.
فجر
«اینقدر مظلوم نباش. اینقدر با آدم نانجیب نجابت نکن محبوبه. از چشمان این زن شرارت میبارد. نجابت زیادی هم کثافت استها!... از من گفتن بود.»
arghavan
ولی فقط دلم نبود که او را میخواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلولهایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچارهام بود
حــــــــنا🌼
نمیدانم. از قاجار هیچ نمیدانم. از رضاخان هیچ نمیدانم. از دنیا غافل بودم سودابهجان. چون عاشق بودم. هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو. جهان میخواهد زیرورو شود. میخواهد نشود. چه اهمیتی دارد؟ فقط او بماند. مگرنه؟
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا
زری
از دنیا غافل بودم سودابهجان. چون عاشق بودم.
Mobina
گردن کشیده و عضلات برجسته زیر پوست گردنش که تیره بود و رگی برجسته داشت؛ آستینهای بالازده و دستهای محکم و قویش؛ موهایش را که بر پیشانی ریخته بود؛ بینی عقابی و پوزخندی را که بر لب داشت. زیبا بود؟ نمیدانم. زشت بود؟ نمیدانم. ولی مرد بود. مردانه بود. این بازوها میتوانستند تکیهگاه باشند.
حــــــــنا🌼
میگفتم درستش میکنم، ولی نشد. نمیدانستم ذات مرد تغییرپذیر نیست. نمیدانستم اگر خوب باشد همیشه خوب میماند و اگر بد باشد، تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است.
arghavan
اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط میکنند حرف بزنند.»
MehrAra
من امشب از بس چای خوردم مُردم.
سگ ولگرد
حالا در آرزوی مردی بودم که شریف باشد. غیور باشد. سلیمالنفس، ضعیفنواز و حمایتگر باشد. مردی که دردها را تسکین دهد. که بتوان به او تکیه کرد. دیگر سر و زلف و قد و قامت مرا گمراه نمیکرد. من به دنبال یک انسان بودم.
فجر
این مردمی که کور عیب خود و بینای عیب دیگران هستند، حقّشان همین است.
سگ ولگرد
پدرم آه کشید: «همه از دست غیر مینالند، سعدی از دست خویشتن فریاد.»
فجر
عاشقی پدرم را درآورد. دلم آتش گرفت. قلبم پاره پاره شد. روحم کشته شد.
MehrAra
«اَه به من دختر خانم؟»
☆● جهانِ Hasti ●☆
میگفت:
بگذرد این روزگار تلختر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید
من میخندیدم و میگفتم: «آری شود ولی به خون جگر شود.»
حــــــــنا🌼
بیاراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشمهایش خیره شدم. ساکت و مبهوت، مثل مجسمه ایستاد تا بناگوش سرخ شده و زیرلب گفت: «بنازم قلم نقاش طبیعت را!»
فجر
نجابت زیاد کثافت است.
willow
زندگی واقعی چهره نشان میداد. زندگی فقط آواز قمر نبود. حافظ نبود. لیلی و مجنون نبود. کاغذپراکنی از سر دیوار نبود. دیگر نگاههای دزدانه و عاشقانه و آههای جگرسوز نبود.
سگ ولگرد
من عروسی بودم که حتی آیینه و شمعدان نداشت.
*Fatima*
تو فکر میکردی زندگی زناشویی یعنی عشق کورکورانه و عشق کورکورانه یعنی سعادت ابدی. بعد که دیدی رحیم آن بتی نبود که تو در خیالت ساخته بودی، از همهچیز بیزار شدی. هان؟ ولی اینطور نیست محبوبه. سعادت از عشق کورکورانه مثل جن از بسماللّه فرار میکند. یکبار اشتباه کردی، دیگر نکن.
ریحان
هنوز جسمم جوان بود و با روح خستهام جدال میکردم
فجر
عمه دوباره پرسید: «که گفتی خیلی دوستش داری؟»
سودابه شیفتهوار پاسخ داد: «آره عمهجان.»
«خدا به دادت برسد دخترجان. خدا به دادت برسد.»
فجر
«دیگر دوستم نداری محبوب؟»
ساکت شدم. به سؤالش فکر کردم. در قلبم جستوجو کردم و عاقبت پاسخش را یافتم: «نه. خودت نگذاشتی. سیرتت صورتت را پوشاند.»
willow
باز به یاد نصیحتهای مادرم افتادم: تو خانم باش محبوبجان، تو خانم باش.
Nazanin
عشق مثل سراب است محبوبه. باید بگذاری سالها بماند تا آرام آرام جا بیفتد و طعم خود را پیدا کند. تا سکرآور شود. وگرنه تب تند زود عرق میکند
ainaz
«تو هم همانقدر که من تو را میخواهم مرا میخواهی؟»
فجر
حجم
۳۸۶٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۴۴۸ صفحه
حجم
۳۸۶٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۴۴۸ صفحه
قیمت:
۲۵۰,۰۰۰
۱۲۵,۰۰۰۵۰%
تومان