جملات زیبا از متن کتاب بامداد خمار | طاقچه
تصویر جلد کتاب بامداد خمار
off
٪۵۰

کتاب بامداد خمار

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۱۵۶۲ رأی)
انتشارات: 
نشر البرز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
🎠Brietta~
۳۶۷
دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.
فجر
۳۱۱
بی‌حیایی که کار سختی نیست! متانت مشکل است.
mah
۲۵۷
گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟» گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟» تعجّب کرد: «چه یادگاری؟» «دلم را.»
فجر
۲۳۹
اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است.
حــــــــنا🌼
۲۰۶
ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلول‌هایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچاره‌ام بود
arghavan
۱۹۹
«این‌قدر مظلوم نباش. این‌قدر با آدم نانجیب نجابت نکن محبوبه. از چشمان این زن شرارت می‌بارد. نجابت زیادی هم کثافت است‌ها!... از من گفتن بود.»
زری
۱۵۳
دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
۱۵۲
نمی‌دانم. از قاجار هیچ نمی‌دانم. از رضاخان هیچ نمی‌دانم. از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم. هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو. جهان می‌خواهد زیرورو شود. می‌خواهد نشود. چه اهمیتی دارد؟ فقط او بماند. مگرنه؟
Mobina
۱۲۲
از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم.
حــــــــنا🌼
۱۱۷
گردن کشیده و عضلات برجسته زیر پوست گردنش که تیره بود و رگی برجسته داشت؛ آستین‌های بالازده و دست‌های محکم و قویش؛ موهایش را که بر پیشانی ریخته بود؛ بینی عقابی و پوزخندی را که بر لب داشت. زیبا بود؟ نمی‌دانم. زشت بود؟ نمی‌دانم. ولی مرد بود. مردانه بود. این بازوها می‌توانستند تکیه‌گاه باشند.
arghavan
۷۷
می‌گفتم درستش می‌کنم، ولی نشد. نمی‌دانستم ذات مرد تغییرپذیر نیست. نمی‌دانستم اگر خوب باشد همیشه خوب می‌ماند و اگر بد باشد، تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است.
فجر
۷۷
حالا در آرزوی مردی بودم که شریف باشد. غیور باشد. سلیم‌النفس، ضعیف‌نواز و حمایتگر باشد. مردی که دردها را تسکین دهد. که بتوان به او تکیه کرد. دیگر سر و زلف و قد و قامت مرا گمراه نمی‌کرد. من به دنبال یک انسان بودم.
MehrAra
۷۲
اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می‌کنند حرف بزنند.»
سگ ولگرد
۷۰
من امشب از بس چای خوردم مُردم.
سگ ولگرد
۶۲
این مردمی که کور عیب خود و بینای عیب دیگران هستند، حقّشان همین است.
حــــــــنا🌼
۵۷
می‌گفت: بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید من می‌خندیدم و می‌گفتم: «آری شود ولی به خون جگر شود.»
MehrAra
۵۵
عاشقی پدرم را درآورد. دلم آتش گرفت. قلبم پاره پاره شد. روحم کشته شد.
☆● جهانِ Hasti ●☆
۵۵
«اَه به من دختر خانم؟»
فجر
۵۱
پدرم آه کشید: «همه از دست غیر می‌نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد.»
willow
۵۰
نجابت زیاد کثافت است.
فجر
۴۸
بی‌اراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشمهایش خیره شدم. ساکت و مبهوت، مثل مجسمه ایستاد تا بناگوش سرخ شده و زیرلب گفت: «بنازم قلم نقاش طبیعت را!»
سگ ولگرد
۴۷
زندگی واقعی چهره نشان می‌داد. زندگی فقط آواز قمر نبود. حافظ نبود. لیلی و مجنون نبود. کاغذپراکنی از سر دیوار نبود. دیگر نگاه‌های دزدانه و عاشقانه و آه‌های جگرسوز نبود.
ریحان
۴۴
تو فکر می‌کردی زندگی زناشویی یعنی عشق کورکورانه و عشق کورکورانه یعنی سعادت ابدی. بعد که دیدی رحیم آن بتی نبود که تو در خیالت ساخته بودی، از همه‌چیز بیزار شدی. هان؟ ولی این‌طور نیست محبوبه. سعادت از عشق کورکورانه مثل جن از بسم‌اللّه فرار می‌کند. یک‌بار اشتباه کردی، دیگر نکن.
فجر
۴۱
عمه دوباره پرسید: «که گفتی خیلی دوستش داری؟» سودابه شیفته‌وار پاسخ داد: «آره عمه‌جان.» «خدا به دادت برسد دخترجان. خدا به دادت برسد.»
فجر
۴۰
هنوز جسمم جوان بود و با روح خسته‌ام جدال می‌کردم
*Fatima*
۳۸
من عروسی بودم که حتی آیینه و شمعدان نداشت.
فجر
۳۷
«تو هم همان‌قدر که من تو را می‌خواهم مرا می‌خواهی؟»
ainaz
۳۷
عشق مثل سراب است محبوبه. باید بگذاری سال‌ها بماند تا آرام آرام جا بیفتد و طعم خود را پیدا کند. تا سکرآور شود. وگرنه تب تند زود عرق می‌کند
willow
۳۶
«دیگر دوستم نداری محبوب؟» ساکت شدم. به سؤالش فکر کردم. در قلبم جست‌وجو کردم و عاقبت پاسخش را یافتم: «نه. خودت نگذاشتی. سیرتت صورتت را پوشاند.»
Nazanin
۳۲
باز به یاد نصیحت‌های مادرم افتادم: تو خانم باش محبوب‌جان، تو خانم باش.