در این گِلولای پایش را در گودی جای پای همین دمی پیشِ نفر پیشین میگذاشت ــ و انگاری که همهٔ کارهای دنیا چیزی شبیه همین باشد، سنگینی همانندی دلش را میانباشت: سنگینی جبر آهنینی که همهٔ زندگی او را در این حرکت، قدمبهقدم در تنگنای همین یک مسیر، این باریکهراه کورِ میان این گِل سفت و ستبر اسیر نگه میداشت.