از پنجرۀ اتاقم آنها را میدیدم که با شعارهایشان میگذشتند: «به ما نان بدهید!» و من میرفتم و سر میز مینشستم. بخور هوگو، بخور. یک قاشق بهخاطر نگهبانی که بیکار است، یک قاشق بهخاطر پیرزنی که از سطلزباله آشغال سبزی جمع میکند، یک قاشق بهخاطر خانوادۀ شیروانیسازی که پایش شکسته است. من خانه را ترک کردم.