
علی جوان نژاد
۵
تکرار و تذکار در حقیقت یک حرکتاند، فقط در دو جهت مخالف؛ زیرا آنچه به یاد آورده میشود قبلاً وجود داشته است و رو به عقب تکرار میشود و حالآنکه تکرار راستین رو به جلو به یاد آورده میشود. بنابراین تکرار، اگر ممکن باشد، آدمی را شاد میکند و حالآنکه تذکار او را ناشاد میکند ــ البته به شرط آنکه فرد به خود زحمت زیستن بدهد و همینکه به دنیا آمد نکوشد بهانهای بتراشد و از بار زندگی شانه خالی کند و مثلاً عذر آورد که چیزی را فراموش کردهام.
aida
۴
ولی آنکه در نمییابد که زندگی تکرار است و این زیباییِ زندگی است، خود را محکوم کرده است و سزاوارِ چیزی بیش از آنچه به طور قطع بر سرش میآید نیست ــ هلاکت.
فاطمه بهفر
۴
گذشته صرفاً «آنچه بود» نیست، گذشته حاوی پتانسیلهای پنهانی است که به فعلیت نرسیدهاند و آیندهٔ حقیقی چیزی نیست جز تکرار/ بازیابی این گذشته، نه تکرار گذشته آنگونه که بود بلکه تکرار آن عناصری در گذشته که خود گذشته، در واقعیت خود، به آنها خیانت کرده، خفهشان کرده و نتوانسته آنها را تحقق بخشد.
aida
۳
عشق به تکرار نه بیقراریِ امید را دارد، نه اضطراب شگفت آور کشف را و نه اندوه به یاد آوردن را؛ عشق به تکرار از یقین سرورآمیز «لحظه» یا «آن» (instant) بهره دارد.
فاطمه بهفر
۳
بعد از هر شکست شما یک وظیفه بیشتر ندارید، اینکه باید دوباره شکست بخورید و این بار بهتر و زیباتر از گذشته.
aida
۲
بر درختان خودرو، گلهای خوشبو؛ بر درختانِ کاشته، میوههای خوردنی.
aida
۲
آخر اگر تکرار نبود، زندگی چه لطفی داشت؟
aida
۲
دختری که آرزومند امر جذاب باشد تبدیل به دامی میشود که خودش در آن گرفتار میشود. دختری که آرزومند امر جذاب نیست، ایمانش به تکرار است. خوشا دختری که از آغاز چنین بوده. خوشا دختری که رفتهرفته چنین شده.
Hamidy
۲
فلسفه معمولاً با مفهومها و روابط میان آنها سروکار دارد (و هگلیهایی که کیرکگور تمایل شدیدی به حمله کردن به ایشان داشت مشخصاً روی همین روابط مفهومی تأکید میکردند)، اما تفکر کیرکگور به هستی انضمامی افراد و روابط میان آنها نظر دارد ــ روابطشان با سایر آدمها، با خدا و با خودشان. میگوید نامهای مستعار او تفسیرهایی عرضه میکنند از «متن اصلی روابط میان افراد در هستی انضمامیشان». منظور از منظر مسیحی کیرکگور این است که ایمان و عشق محور فلسفهٔ اویند، و اینها انواع و مراتب روابطاند نه اندیشههای انتزاعی.
فاطمه بهفر
۲
علاوه بر اینها میبایست ازین بابت هم افسوس خورم که جهان بر خود روا میدارد با من چنان بازی کند که انگار طفلی با حشرهای؟
سعید جلوخانی
۲
عشق به تذکار یگانه عشق شادکام است ــ این را نویسندهای میگوید که تا بدانجا که من با او آشنایی دارم گاهی به آدم کلک میزند، البته نه به این معنی که چیزی میگوید و منظورش چیز دیگری است، بل به این معنی که فکری را تا نهایت منطقیاش پیش میبرد، چندانکه اگر با همان نیرو و توان درک نشود لحظهٔ بعد چیزی متفاوت به نظر میآید.
aida
۱
این عمل تقویتشدهٔ به یاد آوردن، جلوهٔ ابدیِ آغاز ِ عشق است و مظهر عشقی واقعی به شمار میرود.
aida
۱
بود و نبودِ دختر دیگر فرقی برایش نداشت، فقط ماخولیایش بود که از فریبا جلوه دادنِ زندگی در چشمان دختر لذت میبرد.
aida
۱
وفاداری زنان عظیم است، خاصه زمانی که دست رد به سینهشان بخورد؛ و در همه حال، دستنیافتنی و اسرارآمیز است.
Hamidy
۱
هر چه میخواهید بگویید، ولی جوانی دل به عشق باخته، پدیدهای چنان زیباست که شادی و سرور ناشی از تماشایش هوش از سر ناظر میبرد.
Hamidy
۱
پس مایهٔ عظمت ایوب این نیست که میگوید «خداوند داد و خداوند گرفت! و نام خداوند متبارک باد!»، جملهای که او [پس از امتحان] اول گفت اما بعداً دیگر تکرارش نکرد. اهمیت ایوب ناشی از این است که نزاعها در مرزهای ایمان در اندرون او درمیگیرد تا با جنگ و دعوا فیصله یابد؛ او از آن روی مهم است که در قصۀ او قیام مهیبِ میلی برخاسته از شور و نیروی ستیزهجویی به نمایش درمیآید.
aida
۰
وقتی یونانیان میگفتند معرفت چیزی به غیر از تذکار نیست، بدینقرار در ضمن میگفتند کل هستی، هر چیزی که هست، پیشتر بوده است. وقتی کسی میگوید زندگی تکرار است، در ضمن میگوید آنچه که وجود داشته است هماینک دوباره به وجود میآید. وقتی آدمی از دو مقولهٔ تذکار و تکرار بیبهره باشد، کل زندگی در همهمهای خالی و عاری از معنی منحل میشود.
Hamidy
۰
کیرکگور در فلسفهٔ خود نمیخواهد فقط با اندیشههای انتزاعی کار کند، میخواهد به افرادی بپردازد که هستی و حیات واقعی دارند
کاربر ۹۷۶۰۳۴۴
۰
آخر اگر تکرار نبود، زندگی چه لطفی داشت؟ چه کسی میخواهد لوحی باشد که زمان هر لحظه بر رویش نقشی
فاطمه بهفر
۰
چه اختراع فلاکتباریست زبان بشری، زبانی که چیزی میگوید و چیزی دیگر مراد میکند!
Hamidy
۰
چه اختراع فلاکتباریست زبان بشری، زبانی که چیزی میگوید و چیزی دیگر مراد میکند!
Hamidy
۰
و جای لبخند هم دارد هنگامیکه کسی به غیر از ایوب میخواهد بگوید: «کاش میشد آدمی از خدا به دادگاه شکایت کند، آنسان که آدمیزادی از همسایۀ خویش میکند»