جملات زیبای کتاب آنومالی | طاقچه
تصویر جلد کتاب آنومالی

بریده‌هایی از کتاب آنومالی

۳٫۲
(۱۶)
خاطرهٔ هر بوسه درونم زنده است دلم برای خیلی از چیزهایت تنگ شده وای، ای قلب‌های سقوط کرده از لبهٔ مغاکی ژرف برای پوشاندن خون و اشک چیزی جز عشق نمی‌خواهم
AmirHossein
هیچ‌کس آنقدر عمر نمی‌کند تا بفهمد که تا چه حد هیچ‌کس به هیچ‌کس علاقه‌ای ندارد
vidarrr
عشق‌هایی هستند که می‌توان آنها را با هم جمع کرد و برخی دیگر را هرگز نمی‌شود تقسیم کرد.
LeNa
نوستالژی دغل‌باز است. کاری می‌کند باور کنیم زندگی بامعناست.
سروناز
دوباره دوست خواهم داشت. دوست داشتن حداقل باعث می‌شود بی‌وقفه به‌دنبال معنایی برای زندگی نگردیم.
AmirHossein
به آنجایی نرو که مسیر تو را هدایت می‌کند، به جایی برو که هنوز مسیری به آن وجود ندارد و رد پای جدیدی از خود برجای بگذار.
vidarrr
هیچ منجی والایی وجود ندارد. باید خودمان، خودمان را نجات بدهیم.
vidarrr
برای ترک کردن کسی که دوستش داریم، باید جهان را از نو بسازیم.
Mobina
هیچ‌کس خودش را نمی‌کشد. این را به شما یاد نداده‌اند؟ فقط کسانی که مدام شکنجه می‌شوند با کشتن جلادشان خود را خلاص می‌کنند.
AmirHossein
هر پیروزی و افتخاری چیزی جز فریبکاری نیست، شاید جز در مسابقهٔ دو. در ضمن من به آن‌کس که ادعا می‌کند پیروزی و افتخار را خوار می‌شمارد اما به‌خاطر دست نیافتن به آن خشمگین می‌شود، بدگمانم.
vidarrr
ــ هیچ سؤالی از من ندارید؟ ‫ــ شما جوابی برایش خواهید داشت؟
vidarrr
همهٔ سیلاب‌ها به دریا می‌ریزند ‫و دریا لبریز نیست. ‫سیلاب‌ها به دریا می‌ریزند ‫جایی که بی‌وقفه جاری می‌شوند ‫آنچه بوده است، خواهد بود ‫آنچه انجام شده است، دوباره انجام خواهد شد
vidarrr
لطیفه‌ای یهودی می‌گوید که خدا مدام تورات را می‌خواند تا سعی کند بفهمد در دنیایی که آفریده چه می‌گذرد
vidarrr
هیچ‌کس خودش را نمی‌کشد. این را به شما یاد نداده‌اند؟ فقط کسانی که مدام شکنجه می‌شوند با کشتن جلادشان خود را خلاص می‌کنند.
vidarrr
باید بتوانیم جایی در خط ممتد زمان نقطهٔ بی‌بازگشتی بیابیم، لحظهٔ دگرگونیِ بی‌بازگشتی که از آن به بعد دیگر هیچ‌چیز و هیچ‌کسی نخواهد توانست درختچهٔ فیکوس را نجات دهد. اگر پنج‌شنبه ساعت ۱۷:۵۳ کسی به درخت آب بدهد، زنده می‌ماند، اما پنج‌شنبه ساعت ۱۷:۳۶، هرکسی با یک بطری آب از راه برسد، جوابش این است: نه عزیزم، لطف داری، اما سی ثانیه پیش... نه نمی‌گویم... شاید... اما، تو چی با خودت فکر می‌کنی، تنها سلولی که می‌توانست این ماشین را دوباره به‌راه بیندازد، آخرین یوکاریوتِ دلاوری که می‌توانست همسایگانش را بیدار کند، سرشان فریاد بکشد که بجنبید دخترها، دوباره بهشان انگیزه بدهد و بگوید دست‌به‌کار می‌شویم، دوباره جان می‌گیریم، نمی‌گذاریم همه‌چیز از دست برود، آخرینِ آخرین‌ها ما را به‌تازگی ترک گفت، و تو با آن بطری کوچک رقت‌انگیزت دیر رسیدی، بدرود، بدرود. جایی روی خط زمان این اتفاق می‌افتد.
سروناز
تمام پروازهای آرام شبیه یکدیگرند. اما هر پرواز متلاطمی به شیوهٔ خود متلاطم است.
سروناز
چرا گربه‌هایی که موش‌ها را به چنگ می‌آورند نمی‌گذارند آنها زندگی کنند؟ او آمادگی چنین تسخیری را نداشت، امر و نهی کمتر و رابطه‌ای آرام‌تر و لطیف‌تر می‌خواست. اشتیاق بازوان مردانهٔ آندره او را می‌ترساند و شهوت آنها میل او را سرکوب می‌کند. آندره نمی‌خواهد او را درک کند، و این شکنندگی که آندره خوب پنهان می‌کرد، محسوس می‌شود. لوسی نمی‌خواهد از روی اجبار به او روحیه بدهد، نه، مجبور نیست در برابر میل ارباب‌منشانهٔ او تسلیم شود و خودشیفتگی آسیب‌دیده بر اثر سنش را ارضا کند، مجبور نیست آن نگاهی را تحمل کند که به نگاه توله‌سگ ولگردی می‌ماند که زوزه‌کشان می‌گوید مرا با خود ببر
سارا شین
دلش می‌خواست شرافت مردمان عادی را نشان دهد، کارگران خسته، مغازه‌داران، خیاطان، صاحبان اتوشویی که در دمای چهل‌وپنج درجه در سایه، در حالی که تنها نقطهٔ رنگی‌شان سربندهایی از پارچهٔ گلدار هلندی است، می‌خندند و می‌رقصند.
سروناز
از لحاظ منطقی، باید بتوانیم جایی در خط ممتد زمان نقطهٔ بی‌بازگشتی بیابیم، لحظهٔ دگرگونیِ بی‌بازگشتی که از آن به بعد دیگر هیچ‌چیز و هیچ‌کسی نخواهد توانست درختچهٔ فیکوس را نجات دهد
vidarrr
بنابراین، متأسفانه، کلارک به هیچ جایش نیست که پیش بچه‌ها کلماتی مثل «زنیکه» یا «فاحشهٔ پرحرارت» را به زبان بیاورد، قطعاً یک روزی خواهند فهمید که در چه دنیای گُهی زندگی می‌کنند.
vidarrr
ملاقات با شیطان و رقصیدن با او بی‌منفعت نیست
vidarrr
برایش نوشت، در حالی که می‌دانست این کار بیهوده است و حتی اثر عکس نیز دارد. اما آدمیزاد است دیگر، وقتی که دکمه‌های کنترل تلویزیون کار نمی‌کنند، آنها را محکم‌تر فشار می‌دهد.
vidarrr
دردِ هر روز حسرتِ زنی را خوردن که دیگر نیست کمتر از آرزوی بی‌امان زنی است که در تاریکیِ بی‌تفاوتی و شرم، کنارش می‌خوابد، اما چندین سال نوری از او فاصله دارد.
vidarrr
اما نمی‌توانیم اینترنت را کاملاً قطع کنیم، در چین یا ایران که نیستیم
vidarrr
شاید زندگی از آنجایی شروع می‌شود که می‌فهمیم از آن بی‌بهره‌ایم.
vidarrr
تفاوتی نیست میان فکر کردن و این که گمان کنیم فکر می‌کنیم، بنابراین بین وجود داشتن و این که گمان کنیم وجود داریم هم تفاوتی نیست.
vidarrr
حتی اگر فقط یک برنامهٔ متفکر باشم، پس من هستم. عشق و درد را همان‌گونه احساس می‌کنم، و همچنین روزی خواهم مرد، ممنون. و چه دنیای من مجازی باشد چه واقعی، اعمال من عواقب یکسانی دارند.
vidarrr
من کلمهٔ «سرنوشت» را آنقدرها دوست ندارم. این فقط هدفی است که ما بعد از اصابت، در جایی که تیر به آن خورده است، ترسیم می‌کنیم.
vidarrr
دوست داشتن حداقل باعث می‌شود بی‌وقفه به‌دنبال معنایی برای زندگی نگردیم.
vidarrr
هر حال، چه توفیری به حال ما می‌کند؟ شبیه‌سازی‌شده یا نه، زندگی می‌کنیم، حس می‌کنیم، دوست می‌داریم، رنج می‌کشیم، خلق می‌کنیم و می‌میریم و از خود ردی هرچند کوچک در شبیه‌سازی باقی می‌گذاریم. دانستن به چه درد می‌خورد؟ باید همیشه جهل را به علم ترجیح داد. جهل رفیق خوبی است و حقیقت هیچ‌گاه باعث سعادت نمی‌شود. همان بهتر که شبیه‌سازی‌شده و شاد باشیم
Mobina

حجم

۴۰۸٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۳۷۶ صفحه

حجم

۴۰۸٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۳۷۶ صفحه

قیمت:
۱۳۵,۰۰۰
تومان