
بریدههایی از کتاب زنی در برلین
۳٫۹
(۳۷)
دعایی که از سر ترس و نیاز باشد و بر زبان آدمهایی جاری شود که وقتی حالشان خوب بود اصلاً دعا نمیخواندند، چیزی بیش از گدایی رقتآور نیست.
شراره
زنان در جنبش مقاومت آلمان وظیفهٔ تدارکات را بر عهده داشتند و وقتی همسران یا دوستانشان ترسخورده و حیران و درمانده از شکست بازمیگشتند نخستین کسانی بودند که آثار و عوارض خرابی و ویرانی را میزدودند.
شراره
موهبتی الهی است که همچنان بتوان بهآسانی و بیوقفه دعا خواند، آن هم وسط فشار و شکنجه، در میان تمام نومیدیها و ترسهایمان. خوشا به حال آدمهایی که از عهدهٔ این کار برمیآیند.
nina61
ما قربانیان این تجاوز گروهی گسترده، به همان ترتیب گروهی هم بر آن غالب آمدیم. هر زن با حرف زدن از آن به زنان دیگر کمک میکرد، به دیگری امکان بازگو کردن آن چیزی را میداد که بر دلش سنگینی میکرد، اینکه رنج و مصیبت را تُف کند و بیرون بریزد.
fatemeh.gh
یکبار دیگر باید به اثرات تنهایی در جهان، در میانهٔ ترس و مصیبت فکر کنم. از برخی جهات آسانتر است، چرا که مجبور به تحمل اشخاص دیگری که در رنجاند و عذاب میکشند نیستی.
fatemeh.gh
ترس و نگرانی را در همهجا میتوان حس کرد، مردم برای نان، زندگی، کار، درآمد و فردایشان نگراناند. شکست، شکستی سنگین و تلخ.
fatemeh.gh
. این روزها زیبایی ما را میرنجاند، بس که از مرگ لبریز شدهایم.
کاربر ۵۳۵۷۶۳۰
تجاوز چه معنایی دارد؟ وقتی این کلمه را اولینبار، جمعه عصر، توی زیرزمین با صدای بلند به زبان آوردم، ستون فقراتم به لرزه افتاد و تیر کشید. حالا میتوانم به آن فکر کنم، با دستی که دیگر نمیلرزد، روی کاغذ بیاورمش و بلند ادایش کنم تا به شنیدنش خو بگیرم. انگار بدی مطلق باشد، همهچیز در آن ته میکشد و تمام میشود، اما نه، بدتر از آن هم هست.
شراره
باز هم ما زنها بهتر طاقت میآوریم، و بهسرعت دچار سرگیجهٔ شکست نمیشویم.
fatemeh.gh
خرچنگ قورباغههای دستنویس جدی گرفته نمیشوند، توجهی را جلب نمیکنند، درست مثلِ حرفهایِ درگوشی.
بله، با تکنولوژی لوس و نُنُر شدهایم. دسترسی نداشتن به فوقالعادهٔ روزنامه و نبودِ بلندگویی که چیزی را اعلام کند، برایمان تحملناپذیر شده. اطلاعیههای دستنویس یا اعلانهای زبانی برایمان اعتبار چندانی ندارند. تکنولوژی، تأثیرِ سخنوری و نوشتارمان را از میان برده. قدیمها کافی بود یک نفر به دست بردن به سلاح فرابخواند تا قیامی تودهای برپا شود. چند جزوهٔ دستنویس، ۹۵ نظریه و تزِ با میخ نصب شده به درِ کلیسایی در ویتنبرگ. ولی امروزه ما خواهان بیشتر از اینهاییم، میخواهیم همه چیز بزرگ و توی چشمزن باشد، طنینانداز باشد، با ابزار و وسایلی قدرتافزا که تأثیرش را چندبرابر میکند، تکثیر و توزیع شود.
کاربر ۱۱۵۰۶۶۴ مرضیه کهرانی
برای نخستین بار در زندگی بوی جنازهٔ انسان را شنیدم. در همهٔ توصیفاتی که توانستهام بخوانم، همیشه چشمم به اصطلاح «بوی نسبتاً شیرین جنازه» خورده بود. به گمانم این اصطلاح «نسبتاً شیرین» اصلاً دقیق نیست. مثل بازدمی است که برایم شباهتی به بو ندارد؛ بیشتر شبیه چیزی جامد است، ضخیم، مثل دوغاب هوا، مهی غلیظ که آمده جلوی صورت و مجاری بینیات جمع شده؛ آنقدر متعفن و آنقدر فشرده که نمیتوان تنفسش کرد. چیزی که نفس را بند میآورد. مثل مُشتی که به عقب پرتابت میکند.
کاربر ۱۱۵۰۶۶۴ مرضیه کهرانی
دعایی که از سر ترس و نیاز باشد و بر زبان آدمهایی جاری شود که وقتی حالشان خوب بود اصلاً دعا نمیخواندند، چیزی بیش از گدایی رقتآور نیست.
nina61
ما زنها همیشه بر تکلیف فعلیمان تمرکز میکنیم. همیشه وقتی به لحظهٔ حال پناه میبریم تا از نگرانی دربارهٔ آینده بگریزیم، خوشحال میشویم.
nina61
دعایی که از سر ترس و نیاز باشد و بر زبان آدمهایی جاری شود که وقتی حالشان خوب بود اصلاً دعا نمیخواندند، چیزی بیش از گدایی رقتآور نیست.
fatemeh.gh
ما در انتظار حقارتی که نصیبمان خواهد شد زبان را از اعتبار ساقط میکنیم.
fatemeh.gh
انسان گرگِ انسان است۱۶۰، در همهجا و هر زمان، عین واقعیت است. و امروزه، بیش از هر موقع دیگری، حتی برادر با برادر. سعی میکنم به خود بقبولانم که مادران گرسنه اولویت را به کودکان خود میدهند -یقیناً برای اینکه آنها بخشی از وجود و تن خودشان هستند. ولی همین سالهای اخیر چه تعداد مادر را به هلفدانی انداختند، برای اینکه کوپن شیر بچهشان را فروخته یا با سیگار تاق زده بودند؟ در وجود انسان گرسنه گرگ است که برنده میشود.
fatemeh.gh
آینده در مقابلمان همچون دیواری از سکوت و ظلمت قد علم میکند. تنها کاری که من میتوانم بکنم مقاومت کردن است، روشن نگه داشتن شعلهای در وجودم. اما چرا؟ که چه بشود؟ چه چیزی در انتظارم است و هدفم چیست؟ به طرز ناامیدکنندهای احساس تنهایی میکنم.
fatemeh.gh
بیتردید عادت به دزدی ریشه در فقر دارد، این عادت دارد در میان ما هم شایع میشود.
fatemeh.gh
یتیمها بیخانماناند. غمناکترین چیز برای یک زن تنها این است که هربار که چیزی شبیه یک زندگی خانوادگی مییابد، بعد از مدتی تبدیل به موجودی مزاحم میشود، زیادی است، خوشایند یکی نیست، چون خوشایند دیگری است، و آخرسر برای حفظ آرامش بیرونش میکنند.
fatemeh.gh
هیچ قربانیای حق ندارد رنج و درد خود را تبدیل به تاج خاری کند و با خود این طرف و آن طرف ببرد. من، در هر حال، خودم این حس را داشتم که آنچه به سرم میآید حسابی است در حال تسویه شدن.
fatemeh.gh
با کتابها و عکسها و خرتوپرتهایی که دوروبر خودمان جمع میکنیم. ستارهٔ دریاییام که یادگار آن آخرین تابستان صلح و صفا در جزیرهٔ نوردرنی بود، گلیمی که گرت از ایران برایم آورده بود، ساعت شماطهدار قراضه، عکسها، نامههای قدیمی، زیتر (نوعی ساز موسیقی شبیه سنتور)، سکههایی از دوازده کشور مختلف، تکهای بافتنی که تازه دست گرفته بودم... همهٔ یادگارها، پوستها و صدفهای قدیمی؛ رسوبات و بازماندههای عزیز سالهای عمر.
حالا که همهٔ آنها از میان رفته و تنها چمدانی رخت و لباس کهنه برایم باقی مانده احساس برهنگی و سبکبالی میکنم.
پارسا محمدی
دعایی که از سر ترس و نیاز باشد و بر زبان آدمهایی جاری شود که وقتی حالشان خوب بود اصلاً دعا نمیخواندند، چیزی بیش از گدایی رقتآور نیست.
پارسا محمدی
این روزها اینجوری حرف میزنیم که نشان میدهد چقدر سقوط کردهایم. کلمهای مثل «گُه» خیلی سهل و ساده به زبانمان میآید. حتی با رضایتخاطر ادا میشود، گویی با تلفظ آن میتوانیم کثافات درونیمان را بیرون بریزیم. ما در انتظار حقارتی که نصیبمان خواهد شد زبان را از اعتبار ساقط میکنیم.
یاسمن بانو
خوب اگر نه، چه باید کرد؟ انتظار، همین. پدافند هوایی و توپخانه تکتکِ روزهایمان را آلودهاند. برخی مواقع آرزو میکنم که همه چیز پایان گیرد. عجب دورهای. داریم تاریخ را دستِ اول زندگی میکنیم، موضوعاتِ قصههایی هنوز ناگفته و ترانههای هنوز ناخوانده. ولی، وقتی درونش هستی، غیر از مصیبت و دلنگرانی چیزی نیست. حمل تاریخ بر شانهها کار صعب و دشواری است.
رخسار
عجب دورهای. داریم تاریخ را دستِ اول زندگی میکنیم، موضوعاتِ قصههایی هنوز ناگفته و ترانههای هنوز ناخوانده. ولی، وقتی درونش هستی، غیر از مصیبت و دلنگرانی چیزی نیست. حمل تاریخ بر شانهها کار صعب و دشواری است.
narges
بعد از ناهار رفتم بالا توی آپارتمان زیر شیروانی خودم، و راهی میان قطعات گچ و خرابیها باز کردم، چندتا سطل را از آشغال و کثافتهای آنجا پر کردم و بردمشان پایین، بعد کف را حسابی آب و جارو کردم. توی گلدانهای روی بالکن جعفری فرنگی و گاوزبان کاشتم، یعنی دانههای قهوهای و سیاه را در جایی که قرار بود باغچهٔ آشپزخانهام باشد پاشیدم. شکل و ظاهری را که این گیاهان قرار بود داشته باشند، تنها از روی تصویر روی پاکت، که زن هامبورگی از توی یکی از وسایل قدیمیاش پیدا کرده و به من کادو داده، میشناسم. بعد از این، روی کف تراس جلوی آفتاب دراز کشیدم. لحظهٔ اشباع کامل.
کاربر ۱۱۵۰۶۶۴ مرضیه کهرانی
ما بیوقفه میشستیم. همین. نمیدانم چطور شد گفتگویمان به شعر رسید. معلوم شد که گرتی نیمی از کتاب قرائت درسی مدرسهاش را از بَر است. من هم همراهیاش کردم؛ و برای مدتی ابیات موریکه، ایشندورف، لنوو گوته بر فراز تشتهای رختشویی طنین انداخت. گرتی با پلکهای روی هم افتاده:
«تحمل کن، دور نیست، آنگاه که تو نیز فراغ و راحتی یابی.»
و سپس آهکشان ادامه میداد:
«آه، اگر که حقیقت میداشت...»
آن یکی زن رختشو سرش را تکان میداد. حدوداً دو برابر و نیم گرتی سن داشت، اما عجالتاً قصد نداشت به مردن فکر کند؛ اصلاً و ابداً. بیوقفه ترجیعبندی را تکرار میکند:
«همهچیز میگذرد، گذر زمان همهچیز را حل میکند.»
کاربر ۱۱۵۰۶۶۴ مرضیه کهرانی
حجم
۳۷۹٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۸۴ صفحه
حجم
۳۷۹٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۸۴ صفحه
قیمت:
۲۵۷,۰۰۰
تومان