جملات زیبای کتاب شب های روشن | طاقچه
تصویر جلد کتاب شب های روشن

بریده‌هایی از کتاب شب های روشن

دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۸از ۲۶ رأی
۳٫۸
(۲۶)
چطور توانستم این قدر نابینا باشم، وقتی از قبل همه چیز متعلق به من نبود؟ عشق، اشتیاق، دلسوزی و ترحمش، هیچ‌کدام متعلق به من نبوده؟
DHYANA
چرا که وقتی ناراحت هستیم ناراحتی دیگران را حس می‌کنیم، احساسات در ما از بین نمی‌روند، بلکه کنترل می‌شوند.
آلِیزیا
انسان در شادی و خوشی، به چه زیبایی‌هایی می‌رسد! قلب آدمی مملو از عشق می‌شود. احساس می‌کنی عشق از قلبت سرازیر شده و اطرافت همه خوشی و لبخند است.
عاطفه
آیا می‌دانی که مجبور شده‌ام سالگرد احساساتم را جشن بگیرم؟ احساساتی که زمانی شیرین بودند و هیچ وقت در واقعیت وجود نداشتند. خاطرات رؤیاهای احمقانه را به یاد دارم و می‌دانم که رؤیاهای احمقانه‌ام دیگر به پایان رسیده‌اند، چرا که با داشتن آن‌ها چیزی نصیبم نمی‌شود.
mahshad
من یک آدم رؤیاپرداز هستم. خیلی کم در واقعیت زندگی می‌کنم و واقعیتی که دارم مثل الان خیلی کوتاه است.
mohajer
چه کسی می‌داند، شاید تو مرا با خودم آشتی دادی، و شک و تردیدهایم را برطرف کردی!
mahshad
نمی‌دانی که تنها زندگی کردن چقدر دشوار است، و همه چیز یکی یکی هیچ می‌شود؛ همه چیز را از دست می‌دهم، همه هیچ چیز می‌شود، جز رؤیاها!"
mahshad
ناستنکا، من هیچ‌وقت از تکرار کردن اسمت خسته نمی‌شوم.
siren
دیشب دومین شب دیدارمان بود. دومین شب روشن ما...
DHYANA
ه خودت می‌گویی، دنیا دارد سرد می‌شود.
mahshad
زندگی از جنس واقعیت، ولی زندگی‌ای که نظم ندارد و همچون رؤیا هم نمی‌تواند باشد.
صهبا
انسان در شادی و خوشی، به چه زیبایی‌هایی می‌رسد! قلب آدمی مملو از عشق می‌شود. احساس می‌کنی عشق از قلبت سرازیر شده و اطرافت همه خوشی و لبخند است. شب قبل هم او چنین حسی داشت...
DHYANA
"اوه ناستنکا، می‌دانی تو مرا با خودم آشتی دادی؟ می‌دانی که دیگر همچون گذشته در مورد خودم بد نمی‌اندیشم؟ می‌دانی که دیگر از این پس، امید را در زندگی‌ام از دست نخواهم داد
mahshad
رؤیاپرداز، سایه و خاکستر رؤیاهای گذشته‌اش را بی‌فایده پس می‌زند، تنها به امید پیدا کردن جرقه و معجزه‌ای که دوباره بتواند جان تازه‌ای به او ببخشد تا آتش جدید این جرقه، قلب یخ زده‌اش را گرم کند و عزیزانش را به او برگرداند.
mahshad
گفت: "صبر کن، فقط یک دقیقه! می‌خواهم بگویم که... شاید این اشک‌ها برایت بی‌اهمیت باشند، این‌ها ضعف من هستند، صبر کن تا تمام شوند."
Night owl
و دوباره از خودت می‌پرسی، با زندگی‌ات چه کردی؟ بهترین روزگارانت را کجا جا گذاشتی؟ زندگی کردی یا نه؟
Night owl
به اسباب و اثاثیه‌ام نگاه می‌کردم، به یک صندلی که شاید همان، ریشهٔ تمام مشکلاتم است. چرا که سر جای قبلی و همیشگی‌اش نبود، خودم هم سرجای همیشگی و مثل همیشه نبودم.
Mahshid qp
آن‌قدر آسمان درخشان و پرستاره بود که وقتی به آن خیره می‌شدی، نمی‌توانستی از خودت بپرسی چطور انسان‌های بدرفتار و دمدمی مزاج در زیر چنین آسمان روشنی زندگی می‌کنند.
صهبا
همهٔ ما از سرگذشت خودمان راضی نیستیم، زندگی را خسته کننده و تکراری می‌بینیم! و حقیقت این است که ما چقدر نسبت به یکدیگر سرد و بی‌تفاوت هستیم.
صهبا
. می‌بینی، انسان در تالابی زندگی می‌کند و فریاد می‌زند، می‌توانی بشنوی، ولی مردم همچنان زندگی‌شان را می‌کنند. زندگی از جنس واقعیت، ولی زندگی‌ای که نظم ندارد و همچون رؤیا هم نمی‌تواند باشد. زندگی‌ای که هر لحظهٔ آن با لحظهٔ قبل متفاوت است، و رؤیا تا بی‌نهایت تو را اسیر خودش می‌سازد، اسیر اولین ابری که خورشید را می‌پوشاند و دل ساکنان پترزبورگ را پر از غم و اندوه می‌سازد. این به چه معناست؟ مردن و پوسیده شدن را حس می‌کنی و مثل گذشته رو به جلو رشد نمی‌کنی. اگر زندگی دیگری نداشته باشی، همه چیز از بین می‌رود، و باید دوباره همان زندگی را بسازی، در حالی که از درون چیز دیگری را می‌خواهی. رؤیاپرداز، سایه و خاکستر رؤیاهای گذشته‌اش را بی‌فایده پس می‌زند، تنها به امید پیدا کردن جرقه و معجزه‌ای که دوباره بتواند جان تازه‌ای به او ببخشد
آلِیزیا
دوست دارم زمان حالم را با گذشته‌ام گره بزنم، و همچون یک روح غمگین، بدون هیچ هدفی در خیابان‌های پترزبورگ سرگردان شوم. عجب خاطراتی! سال گذشته همین موقع، در همین زمان، ناراحت و سرگردان بودم! و هنوز هم به خاطر دارم که چه رؤیاهای غم‌انگیزی داشتم، مثل الان، ولی با این تفاوت که آن زمان زندگی آرام‌تر بود و افکار نحسی که این روزها عذابم می‌دهند را نداشتم. کسی در مورد رؤیاهای دیگری نمی‌پرسد، تنها سرت را تکان می‌دهی و می‌گویی: "عجب، می‌گذرد!" و دوباره از خودت می‌پرسی، با زندگی‌ات چه کردی؟ بهترین روزگارانت را کجا جا گذاشتی؟ زندگی کردی یا نه؟ به خودت می‌گویی، دنیا دارد سرد می‌شود. همین‌طور که سال‌ها می‌گذرند، تنهایی بیشتری را با خودشان می‌آورند و پیر می‌شوی و به تکه چوبی تکیه می‌کنی و دیگر بدبختی را به همراه داری.
آلِیزیا
همین‌طور که سال‌ها می‌گذرند، تنهایی بیشتری را با خودشان می‌آورند و پیر می‌شوی و به تکه چوبی تکیه می‌کنی و دیگر بدبختی را به همراه داری. دنیای خیالی‌ات تاریک می‌شود، رؤیاهایت از بین می‌رود و همچون برگ زردی از درخت زندگی می‌افتد... ای ناستنکا! نمی‌دانی که تنها زندگی کردن چقدر دشوار است، و همه چیز یکی یکی هیچ می‌شود؛ همه چیز را از دست می‌دهم، همه هیچ چیز می‌شود، جز رؤیاها!"
آلِیزیا
"عاشقش بودم، ولی دیگر گذشته. باید او را فراموش کنم. احساس می‌کنم... چه کسی می‌داند؟ شاید دیگر او امشب این‌جا تمام می‌شود، از او متنفرم، چون به من خندید، ولی تو این‌جا در کنارم گریستی. تو عاشقم هستی و به همین خاطر است که رهایم نکردی. در واقع با این‌که عاشق خودم هستم ولی، تو را هم دوست دارم! آن‌گونه که عاشقم هستی، عاشقت هستم. قبلاً هم به تو گفته بودم، خودت شنیدی. عاشقت هستم چرا که تو بهتر از او هستی، شریف‌تر هستی. تو..." بیچاره ناستنکا، آن‌قدر اندوهگین بود که دیگر نمی‌توانست حرف بزند. سرش را روی شانه‌ام گذاشت، سپس روی سینه‌ام، و به تلخی اشک ریخت. او را آرام کردم، اما نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. دستم را می‌فشرد
آلِیزیا
"سرگذشتم را؟ سرگذشتم! اما چه کسی به تو گفته که من سرگذشتی دارم؟ من سرگذشتی ندارم..." با لبخندی حرفم را ناتمام گذاشت و گفت: "اگر سرگذشتی نداری، پس چطور زندگی می‌کنی؟" "دقیقاً، زندگی بدون هیچ سرگذشتی! من تنها خودم هستم و خودم، جدا از دیگران، تنهای تنها. می‌دانی تنهایی یعنی چی؟" "اما چرا تنهایی؟ یعنی تا به حال با کسی آشنا نشده‌ای؟" "آه، نه، البته که مردم را می‌بینم، اما با این حال تنهایم." "چرا، یعنی با کسی حرف نمی‌زنی؟" "راستش را بخواهی، با هیچ‌کس حرف نمی‌زنم."
آلِیزیا
"به من بگو، تو این کار را نمی‌کردی، درست است؟ اگر کسی با پای خودش به دنبالت می‌آمد، تو به او بی‌اعتنایی نمی‌کردی، و قلب ضعیف او را نمی‌رنجاندی، مراقبش می‌بودی، درک می‌کردی که او تنهاست، و حتی نمی‌داند چطور از خودش مراقبت کند و نمی‌تواند جلوی احساساتش را نسبت به تو بگیرد. این اشتباه او نیست، او هیچ کاری نکرده... خدای من!"
nazanin mehrbakhsh
اما باور کن ناستنکا، من هرگز اشتباه نکردم که شادی تو را با ابر تیره غم‌انگیز مقایسه کنم. هرگز! هیچ‌گاه برای قلب تو دردی نخواهم آورد و هرگز قلبت را با دردهایم جریحه‌دار نخواهم کرد، هیچ‌گاه گل‌هایی را که در مسیر کلیسا به دست داری، پژمرده نخواهم کرد. امیدوارم که تو همیشه شاد باشی و از درد دور بمانی. خداوند همه خوشی‌ها را به تو ببخشد! همه خوشی‌ها، بیش از یک عمر!
°•sara_hp•°
هنوز به یاد دارم که وقتی همراهش بودم چطور مرا نگاه می‌کرد. اما هنوز هم برای او احترام خاصی قائل هستم. در حالی که ما هیچ وقت با هم برابر نبودیم. این‌طور نیست؟" جواب دادم: "نه ناستنکا، این بدین معناست که تو او را بیش از هر چیزی در این دنیا دوست داری، حتی بیشتر از خودت."
Rira
چرا که وقتی ناراحت هستیم ناراحتی دیگران را حس می‌کنیم، احساسات در ما از بین نمی‌روند،
mahya sadat khaloei
از خودت می‌پرسی، با زندگی‌ات چه کردی؟ بهترین روزگارانت را کجا جا گذاشتی؟ زندگی کردی یا نه؟ به خودت می‌گویی، دنیا دارد سرد می‌شود. همین‌طور که سال‌ها می‌گذرند، تنهایی بیشتری را با خودشان می‌آورند و پیر می‌شوی و به تکه چوبی تکیه می‌کنی و دیگر بدبختی را به همراه داری. دنیای خیالی‌ات تاریک می‌شود، رؤیاهایت از بین می‌رود و همچون برگ زردی از درخت زندگی می‌افتد...
samarium
حتی عشقش به من چیزی نبود جز امید به فردایی با دیگری.
کاربر ۶۹۸۹۷۸۸

حجم

۵۱٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۹۶ صفحه

حجم

۵۱٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۹۶ صفحه

قیمت:
۳۷,۰۰۰
تومان