همینطور که سالها میگذرند، تنهایی بیشتری را با خودشان میآورند و پیر میشوی و به تکه چوبی تکیه میکنی و دیگر بدبختی را به همراه داری. دنیای خیالیات تاریک میشود، رؤیاهایت از بین میرود و همچون برگ زردی از درخت زندگی میافتد... ای ناستنکا! نمیدانی که تنها زندگی کردن چقدر دشوار است، و همه چیز یکی یکی هیچ میشود؛ همه چیز را از دست میدهم، همه هیچ چیز میشود، جز رؤیاها!"