جملات زیبا از متن کتاب شب های روشن | طاقچه
تصویر جلد کتاب شب های روشنsubscriptionAvailable

کتاب شب های روشن

۳.۹(از ۳۱ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۳۷,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

چطور توانستم این قدر نابینا باشم، وقتی از قبل همه چیز متعلق به من نبود؟ عشق، اشتیاق، دلسوزی و ترحمش، هیچ‌کدام متعلق به من نبوده؟
DHYANA
۱۱
چرا که وقتی ناراحت هستیم ناراحتی دیگران را حس می‌کنیم، احساسات در ما از بین نمی‌روند، بلکه کنترل می‌شوند.
آلِیزیا
۱۱
انسان در شادی و خوشی، به چه زیبایی‌هایی می‌رسد! قلب آدمی مملو از عشق می‌شود. احساس می‌کنی عشق از قلبت سرازیر شده و اطرافت همه خوشی و لبخند است.
عاطفه
۷
آیا می‌دانی که مجبور شده‌ام سالگرد احساساتم را جشن بگیرم؟ احساساتی که زمانی شیرین بودند و هیچ وقت در واقعیت وجود نداشتند. خاطرات رؤیاهای احمقانه را به یاد دارم و می‌دانم که رؤیاهای احمقانه‌ام دیگر به پایان رسیده‌اند، چرا که با داشتن آن‌ها چیزی نصیبم نمی‌شود.
mahshad
۷
من یک آدم رؤیاپرداز هستم. خیلی کم در واقعیت زندگی می‌کنم و واقعیتی که دارم مثل الان خیلی کوتاه است.
mohajer
۶
نمی‌دانی که تنها زندگی کردن چقدر دشوار است، و همه چیز یکی یکی هیچ می‌شود؛ همه چیز را از دست می‌دهم، همه هیچ چیز می‌شود، جز رؤیاها!"
mahshad
۶
دیشب دومین شب دیدارمان بود. دومین شب روشن ما...
DHYANA
۵
چه کسی می‌داند، شاید تو مرا با خودم آشتی دادی، و شک و تردیدهایم را برطرف کردی!
mahshad
۵
ه خودت می‌گویی، دنیا دارد سرد می‌شود.
mahshad
۵
ناستنکا، من هیچ‌وقت از تکرار کردن اسمت خسته نمی‌شوم.
siren
۵
انسان در شادی و خوشی، به چه زیبایی‌هایی می‌رسد! قلب آدمی مملو از عشق می‌شود. احساس می‌کنی عشق از قلبت سرازیر شده و اطرافت همه خوشی و لبخند است. شب قبل هم او چنین حسی داشت...
DHYANA
۴
"اوه ناستنکا، می‌دانی تو مرا با خودم آشتی دادی؟ می‌دانی که دیگر همچون گذشته در مورد خودم بد نمی‌اندیشم؟ می‌دانی که دیگر از این پس، امید را در زندگی‌ام از دست نخواهم داد
mahshad
۴
رؤیاپرداز، سایه و خاکستر رؤیاهای گذشته‌اش را بی‌فایده پس می‌زند، تنها به امید پیدا کردن جرقه و معجزه‌ای که دوباره بتواند جان تازه‌ای به او ببخشد تا آتش جدید این جرقه، قلب یخ زده‌اش را گرم کند و عزیزانش را به او برگرداند.
mahshad
۴
و دوباره از خودت می‌پرسی، با زندگی‌ات چه کردی؟ بهترین روزگارانت را کجا جا گذاشتی؟ زندگی کردی یا نه؟
Night owl
۴
به اسباب و اثاثیه‌ام نگاه می‌کردم، به یک صندلی که شاید همان، ریشهٔ تمام مشکلاتم است. چرا که سر جای قبلی و همیشگی‌اش نبود، خودم هم سرجای همیشگی و مثل همیشه نبودم.
Mahshid qp
۴
آن‌قدر آسمان درخشان و پرستاره بود که وقتی به آن خیره می‌شدی، نمی‌توانستی از خودت بپرسی چطور انسان‌های بدرفتار و دمدمی مزاج در زیر چنین آسمان روشنی زندگی می‌کنند.
صهبا
۳
همهٔ ما از سرگذشت خودمان راضی نیستیم، زندگی را خسته کننده و تکراری می‌بینیم! و حقیقت این است که ما چقدر نسبت به یکدیگر سرد و بی‌تفاوت هستیم.
صهبا
۳
زندگی از جنس واقعیت، ولی زندگی‌ای که نظم ندارد و همچون رؤیا هم نمی‌تواند باشد.
صهبا
۳
همین‌طور که سال‌ها می‌گذرند، تنهایی بیشتری را با خودشان می‌آورند و پیر می‌شوی و به تکه چوبی تکیه می‌کنی و دیگر بدبختی را به همراه داری. دنیای خیالی‌ات تاریک می‌شود، رؤیاهایت از بین می‌رود و همچون برگ زردی از درخت زندگی می‌افتد... ای ناستنکا! نمی‌دانی که تنها زندگی کردن چقدر دشوار است، و همه چیز یکی یکی هیچ می‌شود؛ همه چیز را از دست می‌دهم، همه هیچ چیز می‌شود، جز رؤیاها!"
آلِیزیا
۳
"سرگذشتم را؟ سرگذشتم! اما چه کسی به تو گفته که من سرگذشتی دارم؟ من سرگذشتی ندارم..." با لبخندی حرفم را ناتمام گذاشت و گفت: "اگر سرگذشتی نداری، پس چطور زندگی می‌کنی؟" "دقیقاً، زندگی بدون هیچ سرگذشتی! من تنها خودم هستم و خودم، جدا از دیگران، تنهای تنها. می‌دانی تنهایی یعنی چی؟" "اما چرا تنهایی؟ یعنی تا به حال با کسی آشنا نشده‌ای؟" "آه، نه، البته که مردم را می‌بینم، اما با این حال تنهایم." "چرا، یعنی با کسی حرف نمی‌زنی؟" "راستش را بخواهی، با هیچ‌کس حرف نمی‌زنم."
آلِیزیا
۳
"به من بگو، تو این کار را نمی‌کردی، درست است؟ اگر کسی با پای خودش به دنبالت می‌آمد، تو به او بی‌اعتنایی نمی‌کردی، و قلب ضعیف او را نمی‌رنجاندی، مراقبش می‌بودی، درک می‌کردی که او تنهاست، و حتی نمی‌داند چطور از خودش مراقبت کند و نمی‌تواند جلوی احساساتش را نسبت به تو بگیرد. این اشتباه او نیست، او هیچ کاری نکرده... خدای من!"
nazanin mehrbakhsh
۳
اما باور کن ناستنکا، من هرگز اشتباه نکردم که شادی تو را با ابر تیره غم‌انگیز مقایسه کنم. هرگز! هیچ‌گاه برای قلب تو دردی نخواهم آورد و هرگز قلبت را با دردهایم جریحه‌دار نخواهم کرد، هیچ‌گاه گل‌هایی را که در مسیر کلیسا به دست داری، پژمرده نخواهم کرد. امیدوارم که تو همیشه شاد باشی و از درد دور بمانی. خداوند همه خوشی‌ها را به تو ببخشد! همه خوشی‌ها، بیش از یک عمر!
🌙Sin_ara🌄
۳
هنوز به یاد دارم که وقتی همراهش بودم چطور مرا نگاه می‌کرد. اما هنوز هم برای او احترام خاصی قائل هستم. در حالی که ما هیچ وقت با هم برابر نبودیم. این‌طور نیست؟" جواب دادم: "نه ناستنکا، این بدین معناست که تو او را بیش از هر چیزی در این دنیا دوست داری، حتی بیشتر از خودت."
Rira
۳
چرا که وقتی ناراحت هستیم ناراحتی دیگران را حس می‌کنیم، احساسات در ما از بین نمی‌روند،
mahya sadat khaloei
۳
از خودت می‌پرسی، با زندگی‌ات چه کردی؟ بهترین روزگارانت را کجا جا گذاشتی؟ زندگی کردی یا نه؟ به خودت می‌گویی، دنیا دارد سرد می‌شود. همین‌طور که سال‌ها می‌گذرند، تنهایی بیشتری را با خودشان می‌آورند و پیر می‌شوی و به تکه چوبی تکیه می‌کنی و دیگر بدبختی را به همراه داری. دنیای خیالی‌ات تاریک می‌شود، رؤیاهایت از بین می‌رود و همچون برگ زردی از درخت زندگی می‌افتد...
samarium
۳
حتی عشقش به من چیزی نبود جز امید به فردایی با دیگری.
کاربر ۶۹۸۹۷۸۸
۳
آیا نمی‌دانستم که این فریاد هزاران بار عاشقانه‌تر از رمان‌های روسی است؟
الهه
۳
گفت: "صبر کن، فقط یک دقیقه! می‌خواهم بگویم که... شاید این اشک‌ها برایت بی‌اهمیت باشند، این‌ها ضعف من هستند، صبر کن تا تمام شوند."
Night owl
۳
همهٔ ما از سرگذشت خودمان راضی نیستیم، زندگی را خسته کننده و تکراری می‌بینیم! و حقیقت این است که ما چقدر نسبت به یکدیگر سرد و بی‌تفاوت هستیم.
صهبا
۲
و چرا دوستانی که برای اولین بار یکدیگر را ملاقات می‌کنند، خیلی به ندرت پیش می‌آید ملاقات دومی هم داشته باشند، و دوستی‌شان تدوام نمی‌یابد؟ چرا این‌قدر زود می‌رنجند، و همدیگر را از داشتن رابطه‌ای جسورانه محروم می‌کنند؟ چرا نمی‌توانند خلا را در رابطه پر کنند؟ چرا نمی‌توانند حرف‌های لطیفی به هم بزنند که همین، باعث از دست دادن یکدیگر می‌شود. چرا ناگهان به یاد یک قرار کاری می‌افتد که در واقع هیچ وجود خارجی ندارد و سریعا دست از دست همراهش می‌کشد و نمی‌داند که طرف مقابل چقدر متأسف است و سعی داشته تا شرایط را عوض کند؟ چرا وقتی دوستی را پشت سر می‌گذارد، قسم می‌خورد که دیگر هیچ وقت او را ملاقات نکند، اما حقیقت این است که او ارزش داشتن دوست و هم‌صحبت را دارد. ولی نمی‌تواند افکارش را از ذهن دور کن
آلِیزیا
۲