شاید هم تمام زندگیها همین بودند. شاید حتی زندگیهایی که عالی، پرهیجان و باارزش به نظر میرسیدند؛ در نهایت همین احساس را منتقل میکردند. هکتارهکتار ناامیدی و یکنواختی و رنج و آسیب و رقابت، ولی با بارقههایی از شگفتی و زیبایی. شاید تنها معنای بااهمیت این بود که با دنیای به تماشای خودش ایستاده یکی شوی. شاید دستنیاورد نبود که باعث میشد خودش و والدین و برادرش ناشاد باشند، بلکه انتظارِ دست آورد بود.