جملات زیبای کتاب غوغای خموش | طاقچه
تصویر جلد کتاب غوغای خموش

بریده‌هایی از کتاب غوغای خموش

نویسنده:آرمان آرین
انتشارات:نشر موج
دسته‌بندی:
امتیاز
۵.۰از ۲ رأی
۵٫۰
(۲)
تقدّسِ هر چه واژه هست، از توست‌ای یکتاخدای جهان‌ها.
چڪاوڪ
تنها خداست که ارزش اندیشیدن دارد. دیگر چیزها نیز همه از او مایه می‌گیرند که قابل اندیشیدن می‌شوند. این را به یقین دریافته‌ام، حتی همین واژه‌ها نیز «این... را... به... یقین... دریافته‌ام» اگر ارزشی دارند از اوست. و این قلم و کاغذ و خودِ تویی که این‌ها را می‌خوانی...
چڪاوڪ
تنگی دلِ من این شب‌ها چه اسرارآمیز شده است؛ گویی دستی قوی پنجه، چنگ بر من انداخته یا بر سینه‌ام می‌فشارد. ای تابناک بی‌سایه؛ ببخش و یاری بده به منی که همیشه محتاج توام. ای نیرومندِ محکم برجای نشسته، سنگدلی‌ام را چنان نرم کن که رستگاری‌ام در آن باشد.
چڪاوڪ
ما که هیچ وقت همه چیز را نخواهیم داشت، همهٔ «زبانها» را نخواهیم دانست، همهٔ «دانشها» را در آغوش نخواهیم کشید... و حتی بر همهٔ «خود» مسلّط نخواهیم شد، اما حسرت‌ها همیشه دراز دست‌اند!
Reza Alavi
ایرانی بودن بیا کاری کنیم به امید یکتاخدای که دیگر هیچ کس در این سرزمین و از این نسل، به پارسی گویی و پارسی دانی و پارسی خوانی‌اش شرم نکند. که شاد باشد به زبان و فرهنگ و داشته‌های نیکِ بسیارش که هرگز از دیگر جامعه‌ها کم‌تر نبوده و نباشد. بیا باور کنیم بالیدن شادمانانه را در سرزمینی که پیش‌تر چندباری نشان داده است که «تاج فرهنگ» بر روی زمین تواند بود. بیا عَلَم‌دارانِ دوبارهٔ «پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک» زیرِ سایهٔ «الله مقدّس» باشیم این بار و به راستی... ۸۷/۱۲/۲۵
مازیار نقیبی
دوستان وفا نمی‌کنند... و عمرها کوتاهند. «حسرت» بخشی جدایی ناپذیر از حقیقتِ اُنس‌هایی‌ست که آدمی باید همیشه آن‌ها را بنگرد و بر آن‌ها دل ببندد و کمی بعد بر همگی چشم فرو بندد.
سمیه جنگی
این روزها، عصرها که در خیابانهای تهران راه می‌روی، می‌گذری می‌فهمی که خطرناکترین مردم جهانند ایرانیان پنج دقیقه مانده به افطار!
سمیه جنگی
می‌شود عادت کرد به همه چیز. به اینکه نباشد دماوند کوه؛ به اینکه نخروشد سپیدرود. به اینکه خشک شده‌ست هامون؛ به اینکه سپری شده‌ست دورانِ دلاورانِ تاریخ... اما نمی‌شود باور کرد که دیگر تو نیایی و در پس در نایستی با قلب شادمان و روح سرشارت و انگشت بر زنگ ننهی با آن عشق... و هرگز نمی‌شود باور کرد که نه حتی برای ثانیه‌ای عادت کرد؛ که تو دیگر در فضای میان آسمان و زمین در برنگرفته باشی بخشی لطیف را و زیبا نکرده باشی بخشی از هستیِ نور یکتاخدای را.
سمیه جنگی
کلامِ تو، گنجِ من است و تو پروردگارِ گنج‌هایی؛ و تو یگانه گنجورِ بی‌پایان هستیِ خویشی. سرودن برای تو باد ای سرودبانِ در خورِ ستایش؛ و بیداری از پیِ خفتن، نصیب تو باد ای بجامانندهٔ تنها و شگفت. من چه هستم؟! جز سایه‌ای در پیِ ابری گذرنده و شتابان، برآمده از آب و روینده از خاک... زمان در پنجهٔ نیروی توست و من همچون مکان، بی‌اختیارِ جهانِ خطیرِ توام. چگونه شد که «تو» آفریدی و «من» شدم؟! پرسش درون توست و پاسخ درون تو. چه کسی می‌پرسد؟! چه کسی می‌اندیشد؟! چه کسی در پاسخ درنگ می‌کند؟!... جز تو! تویی که در آسمانی و زمین سرشار از توست.
چڪاوڪ
تویی که در زمینی و آسمان بارور ز توست. ای لایتناهی که هر چه بیشتر به تو می‌اندیشم، وسیع‌تر می‌شوی و هر چه بیشتر به تو می‌اندیشم، ژرف‌تر می‌شوم؛ این است که در می‌مانَم از تو؛ وا می‌مانَم از خود! چیست این روانِ بلندِ بی‌پایانِ تو که چشم را یارای پیمودنِ راه‌های تو نیست. و ما همه در راهِ مدّوری چرخانیم و حیرانِ واژگانِ تو که گنجی‌ست ورای جهان‌ها. عبرت ناگیرندگانیم؛ بی‌خِردان افسوس خورانیم؛ و تو یگانه‌ای در میان گنج‌هایی که در توست و اینگونه تو در خویشتنِ خویش، یگانه گنجِ جهان‌هایی.
چڪاوڪ
ابرها سخنان مرا آسانتر از آدمیان باور می‌کنند! راه من، سایه روشن است. بوی خاک می‌گوید که آنگاه که باران بزند او نیز به من اعتماد خواهد داشت بیش از آدمیان. و امواج نیز که حتی به ماه باج می‌دهند اگر توان خواندن داشتند انکار نمی‌کردند. اینک خداست که می‌داند من چه‌ها در دل می‌پرورم و چه می‌نویسم. منی که در پیچ پیچ جهانی مستغرق‌ام که خدای را دارد. خداوندی که بیماری کاینات را پیش از آفرینش دانست و نیشتری بر آن زد و آن را گشود تا جاودانه درمان شود. بی‌تردید همه چیز ارزشش را داشت که چنین هزینهٔ بیکرانی در ماجرای جهان‌ها پیموده شود.
چڪاوڪ
جهانِ کهن و نو به تلخ و خشن‌ترین وضعی که می‌توانستند برهم تنیده و با هم رودررو شده‌اند. حال باید نشست و «گذار» را تماشا کرد و صبورانه گذر کرد تا این گذارِ تلخ بگذرد...
Reza Alavi
خِرَدمند نبودی تو! که اگر درایت داشتی زندگی را اینگونه برنمی‌گذاشتی. خِرَدی که از نان، واجب‌تر است زندگی را؛ که اگر نان نباشد بی‌درنگ خواهی جان سپرد ولی با نبودِ خِرَد، سال‌ها «بی زندگی» خواهی زیست؛ این مرگِ مدامِ کِش آمده زمان!
سمیه جنگی
آن چیز که به دست تو نیست، سبب فخر تو نیست! زیبایی‌ات، بلندبالایی و ترکیب تن‌ات، تندرستی مادرزادی و ثروت موروثی‌ات، زادگاه یا پرتعداد بودن خویشان‌ات، استعدادهای ذاتی یا عمر درازت! هر چه با کوشش تو حاصل نشده، بی‌شک سبب سازِ فخر تو نیست که آنچه یکتاخدای با نام تو سرشته و عطایت کرده جایگاه آزمایش و سپاسگزاری است نه فروختن فخر! تنها آنچه با کوشش و درایت و رنج پدید آورده‌ای، آنچه با پشتکار و جدّیت و همّت به وجود آورده‌ای – گرچه آن هم در دل جهانی‌ست که یکتاخدای، زیستن و بودن در آن را برایت ممکن ساخته – می‌تواند موجب شادمانی و افتخار تو باشد.
سمیه جنگی
در زمانهٔ ما ملیّت‌ها، سخت و آسان دارند. ایرانی بودن، یکی از دشوارترین نسبتهاست در جهان امروز... بخاطر «من دوگانه» اش و برای «پیچیدگی ناگشودنیِ» جمعش. این دشواری را تنها یک ایرانی درک می‌کند؛ من درک کرده‌ام.
سمیه جنگی
زیستن زیباست تا گاهی که مرگ سر برسد... آنگاه برای آنکه «نیک» زیسته‌ست مرگ زیباترست، شاید بسی آسوده‌تر...
سمیه جنگی
بگذار چشمان تو باشم، نیوشای تو، گویای تو. بگذار مراقب نام‌های تو باشم در جهانِ تو...
سمیه جنگی

حجم

۲۹۴٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۳۰۴ صفحه

حجم

۲۹۴٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۳۰۴ صفحه

قیمت:
۱۳۰,۰۰۰
تومان