جملات زیبا از متن کتاب آنی شرلی در اینگل ساید (کتاب ششم) | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب آنی شرلی در اینگل ساید (کتاب ششم)subscriptionAvailable

کتاب آنی شرلی در اینگل ساید (کتاب ششم)

۴.۰(از ۳۶ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۲۰۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

آنی گفت: «برف در آوریل خیلی غیرمنتظره است؛ مثل یک سیلی وقتی منتظر بوسه‌ای هستی.»
کاربر ۲۲۷۵۲۵۱
۱۱
یک شب والتر پرسید: «مامان! چرا باد خوشحال نیست؟» آنی پاسخ داد: «چون به یاد همهٔ تلخی‌هایی می‌افتد که در دنیا دیده.»
maede
۶
زندگی همین بود؛ شادی و غم... امید و وحشت... و تغییر. همیشه تغییر! هیچ راه فراری نبود. مجبور بودی گذشته را کنار بگذاری و تازگی را به قلبت راه دهی. مجبور بودی یاد بگیری که شرایط جدید را دوست داشته باشی و به‌وقتش آن را هم کنار بگذاری.
محمد
۵
چه لذتی دارد که بدانی یک نفر مراقب توست، دوستت دارد و تو برایش مهمی.
محمد
۴
هر کلاهی بالاخره به سر یک نفر اندازه می‌شود، ولی معنایش این نیست که آن کلاه دقیقاً برای همان شخص دوخته شده.
سارا عباسی
۲
گویی اتاق زیر شیروانی بازوانش را دور او حلقه کرد و او را به آغوش کشید.
Sara Bahari
۱
درخت‌ها هم مثل بچه‌ها هستند. همین‌که یک‌لحظه سرت را برمی‌گردانی، می‌بینی بدجوری بزرگ شده‌اند.
Sara Bahari
۱
همیشه فکر می‌کنم خوابیدن در شب‌های مهتابی نوعی وقت تلف کردن است...
Sara Bahari
۱
بیا فردا تمام مسئولیت‌ها و وظایف مادری‌مان را فراموش کنیم و بازهم دختربچه‌هایی سربه‌هوا شویم. اگرچه خانم لیند فکر می‌کند من هنوز کمی از این ویژگی را در وجودم دارم. راستش داینا! همیشه عاقل‌بودن، زیاد جالب نیست.
Sara Bahari
۱
داینا! خواهش می‌کنم با خیال‌بافی‌های آنی کوردیلیا مخالفت نکن. همیشه برای بچه‌هایی که تجربهٔ سرک‌کشیدن به سرزمین افسانه‌ها را نداشته‌اند، دلم می‌سوزد.
Sara Bahari
۱
زندگی همین بود؛ شادی و غم... امید و وحشت... و تغییر. همیشه تغییر! هیچ راه فراری نبود. مجبور بودی گذشته را کنار بگذاری و تازگی را به قلبت راه دهی. مجبور بودی یاد بگیری که شرایط جدید را دوست داشته باشی و به‌وقتش آن را هم کنار بگذاری. بهار با همهٔ زیبایی‌اش خواه‌ناخواه به تابستان می‌رسید و تابستان جای خود را به پاییز می‌داد. تولد... ازدواج... مرگ...
فاطمه
۱
حتی اگر فردا خبری از نور خورشید نباشد، بازهم ما از تمام زیبایی‌های امروز لذت می‌بریم.
kosar
۱
ـ داینا! یک‌جوری حرف می‌زنی که انگار دوره و زمانهٔ ما گذشته. ما الان دو هم‌فکر پانزده‌ساله‌ایم. آن‌قدر احساس سبکی می‌کنم که اگر بگویی دو تا بال درآورده‌ام، باورم می‌شود.
کاربر ۶۰۳۶۲۱۶
۱
«لطفاً مرا خاله کورنیلیای آن جانور خطاب نکن! برای شوخی‌کردن هم باید حدوحدود را رعایت کنی.»
کاربر ۲۴۰۱۰۰۳
۱
به روزهای روشنی که چون جواهر، به گردن‌بند سال افزوده می‌شدند، خوشامد بگوید و دوباره نقش خود را در نمایش باشکوه زندگی ایفا کند.
کاربر ۲۴۰۱۰۰۳
۱
سوزان شب برایمان قصه می‌گوید. ولی تو فرق داری مامان
کاربر ۱۱۰۰۰۱۵۸
۱
زندگی همین بود؛ شادی و غم... امید و وحشت... و تغییر. همیشه تغییر! هیچ راه فراری نبود. مجبور بودی گذشته را کنار بگذاری و تازگی را به قلبت راه دهی. مجبور بودی یاد بگیری که شرایط جدید را دوست داشته باشی و به‌وقتش آن را هم کنار بگذاری.
fateme
۱
راستش داینا! همیشه عاقل‌بودن، زیاد جالب نیست.»
کاربر ۱۰۶۸۴۸۳۲
۱
همیشه برای بچه‌هایی که تجربهٔ سرک‌کشیدن به سرزمین افسانه‌ها را نداشته‌اند، دلم می‌سوزد.
کاربر ۱۰۶۸۴۸۳۲
۱
بیا فردا تمام مسئولیت‌ها و وظایف مادری‌مان را فراموش کنیم و بازهم دختربچه‌هایی سربه‌هوا شویم.
Sepid
۱
روز معمولی‌ای وجود ندارد. هر روز ویژگی خاصی دارد که آن را از روزهای دیگر جدا می‌کند.
Nazanin
۱
انتظارکشیدن برای تماشای ماه، گاهی از دیدن خود ماه شیرین‌تر بود.
Nazanin
۱
"زندگی چیزی بیش از یک فرایند شیمیایی ظریف و متعادل است."
Nazanin
۱
«خدای عزیز! لطفاً مواظب سگ من که امروز مرد، باش. از روی گوش‌های سیاهش می‌توانی او را بشناسی. خواهش می‌کنم کاری کن که دلش برای من تنگ نشود...»
Gillter
۱
«خدای عزیز! لطفاً مواظب سگ من که امروز مرد، باش. از روی گوش‌های سیاهش می‌توانی او را بشناسی. خواهش می‌کنم کاری کن که دلش برای من تنگ نشود...»
Gillter
۱
ـ مامان! می‌شود یک قصه برایم بگویی که دیگر پشتم تیر نکشد و همه چیز یادم برود؟ می‌شود بعدش آن‌قدر کنارم بنشینی تا خوابم ببرد؟ ـ پس فکر کردی مادرها به چه درد می‌خورند عزیزم!
Gillter
۱
گیلبرت همیشه می‌گفت که حتی اگر روی جلد یک کتاب کلمهٔ باغ به چشم بخورد، آنی نمی‌تواند از خریدنش خودداری کند.
Gillter
۱
زندگی همین بود؛ شادی و غم... امید و وحشت... و تغییر. همیشه تغییر!
Nazanin
۱
نه، جادو هرگز از بین نمی‌رفت. دنیا پر از چیزهای جادویی و سحرآمیز بود.
Nazanin
۱
زندگی چیزی بیش از یک فرایند شیمیایی ظریف و متعادل است.
سارا عباسی
۰