آنی زیر نور ماه، آهسته بهطرف خانه رفت. آن روز عصر، تغییری را در زندگی احساس میکرد؛ زندگی معنایی متفاوت و مفهومی عمیقتر پیدا کرده بود. بهظاهر همه چیز مثل همیشه بود، اما در نهان، چیزی به حرکت و جنبش درآمده بود. و همهٔ اینها از تقلاهای روبی بیچاره ناشی میشد. چرا او با رسیدن به انتهای زندگی دنیایی، با وحشت در انتظار تغییری شگرف بود؟ تغییری که همهٔ افکار و امیال و آرزوهایش را به باد میداد. جزئیات زندگی، شیرینیها و شادکامیهایی که در جای خود لازم و ضروری بودند، هدف اصلی زندگی را تشکیل نمیدادند. مسلماً زندگی بهسوی مقصدی عالیتر و والاتر میرفت؛ پس زندگی بهشتی باید از همینجا و روی زمین آغاز میشد.