جملات زیبای کتاب مثل حالای ما | طاقچه
تصویر جلد کتاب مثل حالای ما

بریده‌هایی از کتاب مثل حالای ما

نویسنده:می سارتون
انتشارات:نشر نیماژ
امتیاز
۳.۰از ۲۴ رأی
۳٫۰
(۲۴)
یک روز پرسید: «چرا آدم دوست‌داشتنی‌ای مثل شما هرگز ازدواج نکرده؟» سؤال بسیار سختی بود. چطور می‌توانستم به او بگویم شاید انسانی شکست‌خورده هستم. انسانی که نتوانست هزینهٔ پذیرش یک غریبه در زندگی‌اش را به جان بخرد و از خود واقعی‌اش (یعنی خودم) دست بکشد؟ انسانی که شکست خورد؛ چون می‌ترسید خود را از دست بدهد؛ در حالی که، شاید می‌توانست از طریق همبستگی با انسانی دیگر رشد کند.
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸
واقعیت این است که دارم از فقدان عشق در زندگی‌ام می‌میرم. درست انگار اکسیژن ریه‌هایم اندک‌اندک تحلیل می‌رود.
rachel
حمام، اعترافگاه من است. می‌توانم آنجا اشک بریزم و کسی مرا نخواهد دید.
ali73
فقط آدم‌های بی‌گناه هستن که توی جهنم زندگی می‌کنن نه آدم‌های گناهکار
ali73
بعد از نابودی همه‌چیز، آیا خشونت همچنان باقی خواهد ماند؟
ali73
حتی آدم‌های شرور هم نیت خیر دارند؟ دست‌کم گاهی وقت‌ها؟
rachel
آدم‌هایی که تو جهنم هستن کمکی نصیبشون نمی‌شه. فقط جهنم بیشتری نصیبشون می‌شه.»
rachel
عشق واقعی همیشه در قالب مکاشفه ظاهر می‌شود و ما همیشه با حیرت به آن نزدیک می‌شویم. گویی قبلاً چنین عشقی در قلب هیچ انسانی روی کرهٔ زمین به وجود نیامده است؛ چون پایه و اساس قدرتش این است که همه‌چیز را جدید و تازه می‌کند.
ali73
فکر می‌کردم در یک کشتی هستم و در دالان‌های سفید و ترسناک می‌دوم تا به هوا برسم اما هر بار با دری قفل‌شده مواجه می‌شوم. خواندن تقریباً برایم غیرممکن شده است. نمی‌توانم به چیزی توجه نشان بدهم. آنچه در درونم اتفاق می‌افتد، همچون اقیانوسی خروشان، مانع از تمرکزم می‌شود. گاهی وقت‌ها موقع درازکشیدن روی تختم، احساس می‌کنم دارم غرق می‌شوم.
rachel
چشمان خودم دیدم که در اینجا به جذامی‌های نجیبی تبدیل می‌شویم. به افرادی غیرقابل‌لمس که اقوام و خویشان از آن‌ها فراری‌اند؛ چون تحمل دیدن بلایی را که سرشان آورده‌اند، ندارند.
ali73
موسیقی برای من، به‌منزلهٔ داروی مخدر است. آن را نمی‌شنوم. با آن فقط به سیروسفری بی‌هدف و طولانی می‌روم و خیال‌پردازی می‌کنم. این روزها، موسیقی برایم دری به رهایی است.
ali73
ظالمانه‌ترین واکنش به آه‌وناله، این است که آن را باور نکرد یا وانمود کرد دروغی بیش نیست
faezeh.ashouri
جالب است که چطور بیان احساسات، ذهن را تسکین می‌دهد!
faezeh.ashouri
یک روز پرسید: «چرا آدم دوست‌داشتنی‌ای مثل شما هرگز ازدواج نکرده؟» سؤال بسیار سختی بود. چطور می‌توانستم به او بگویم شاید انسانی شکست‌خورده هستم. انسانی که نتوانست هزینهٔ پذیرش یک غریبه در زندگی‌اش را به جان بخرد و از خود واقعی‌اش (یعنی خودم) دست بکشد؟ انسانی که شکست خورد؛ چون می‌ترسید خود را از دست بدهد؛ در حالی که، شاید می‌توانست از طریق همبستگی با انسانی دیگر رشد کند. با همهٔ این اوصاف، آیا واقعاً از اینکه ازدواج نکردم، پشیمان هستم؟ اگر بخواهم صادق باشم، نه. نه پشیمان نیستم.
rachel
چرا هرگز ازدواج نکردم؟ خودخواهی؟ یا یک‌جور نابالغی که برای تعهدی مادام‌العمر هرگز آماده نبود؟ «روشنی از آسمان می‌بارد...» اکنون با خود چه توشه‌ای به تاریکی خواهم برد؟ من چه هستم؟ کلافی سردرگم از ترس و گناه، کودکی نازپرورده که تمام اعمالش نشان از خودمحوری دارد.
faezeh.ashouri
اما فقط آن‌هایی که عواطف واقعی دارند، می‌توانند واکنشی متفاوت از خود نشان بدهند و به نظرم عواطفی از این دست فقط در قالب سکوت، یا کیفیت گوش‌سپردن به حرف‌ها یا رفتاری محجوب و حاکی از عشق، خود را نشان می‌دهند.
faezeh.ashouri
نمی‌کنم. چیزی در اعماق وجودم قفل شده که اشک‌هایم را خشکانده است. گاهی وقت‌ها این قفل‌شدن حس یک گردباد را دارد و من در حال خفه‌شدن هستم.
ali73
صبح‌های زود سخت‌ترین لحظات است. دیدن طلوع خورشید برایم دشوار است. دیدن فروافتادن و برگ‌ریزان برگ‌های طلایی برایم دشوار است. دانستن اینکه باید روزی سخت و طولانی را از سر بگذرانم، برایم دشوار است.
ali73
ما از مصاحبت با یکدیگر لذت می‌بردیم. احساس می‌کردم محبوب هستم و تحسین می‌شوم. به‌نحوی که قبلاً هرگز تجربه نکرده بودم.
faezeh.ashouri
دوران پیری حکم لباس مبدلی را دارد که به‌جز خود فرد سال‌خورده کسی نمی‌تواند به ماهیت اصلی آن پی ببرد.
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸
آیا من واقعاً پیرِ خرفت هستم؟ مشکل اینجاست که تا پیر نشوی، زیبایی‌های دوران پیری را درک نمی‌کنی. پیری، مثل کشوری خارجی است با زبانی بیگانه که جوان‌ها و حتی میان‌سال‌ها چیزی از آن نمی‌فهمند.
rachel
واقعیت این است که دارم از فقدان عشق در زندگی‌ام می‌میرم. درست انگار اکسیژن ریه‌هایم اندک‌اندک تحلیل می‌رود.
بیتا جعفری
هرچیز که حاکی از بیتفاوتی نباشد، خطرناک است.
ali73
موسیقی متعالی چیزی است که آرزویش را دارم و خواستنش، قلبم را به درد می‌آورد.
ali73
لحظه‌های خداحافظی، زمانی که هر پاییز باید به خانه بازمی‌گشتم، سخت و مشقت‌بار بود. هر بار احساس می‌کردم از من می‌خواهند دست یا پایم را از بدنم جدا کنم. حالِ کسی را داشتم که عضوی از بدنش قطع شده است. آن روزها با کشتی سفر می‌کردیم و مسیر بازگشت، برزخی تمام‌عیار بود. اغلب اوقات سه روز در تخت می‌ماندم و از دوری او و دوری از قسمتی از وجود خودم که پیش او جا مانده بود و در آمریکا زندگی نمی‌کرد، عذاب می‌کشیدم.
rachel
می‌کند (قلب و ظرفیت آن برای رنج و لذت)، هرگز نمی‌میرد و باید مقصودی داشته باشد و دست‌کشیدن از عشق، گناه بزرگی خواهد بود
faezeh.ashouri
بین زندان و تمام موقعیت‌های دیگری که انسان در آن احساس درماندگی می‌کند، (موقعیت‌هایی مثل دوران بیماری و پیری)، ارتباطی مشترک وجود دارد و آن، نه‌تنها درماندگی قهرمانانهٔ افراد گرفتار است؛ بلکه تأثیری است که اختیار تام بر پرستارها، نگهبان‌ها یا غیره می‌گذارد.
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸

حجم

۱۴۴٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۱۹۲ صفحه

حجم

۱۴۴٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۱۹۲ صفحه

قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان