جملات زیبای کتاب مثل حالای ما | طاقچه
تصویر جلد کتاب مثل حالای ما

کتاب مثل حالای ما

مجموعه کتاب‌های جیبی مینیماژ

نوع کتاب
۳.۲ امتیاز(از ۲۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
می سارتون، نیلوفر داد
انتشارات: 
نشر نیماژ
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸
۵۵
یک روز پرسید: «چرا آدم دوست‌داشتنی‌ای مثل شما هرگز ازدواج نکرده؟» سؤال بسیار سختی بود. چطور می‌توانستم به او بگویم شاید انسانی شکست‌خورده هستم. انسانی که نتوانست هزینهٔ پذیرش یک غریبه در زندگی‌اش را به جان بخرد و از خود واقعی‌اش (یعنی خودم) دست بکشد؟ انسانی که شکست خورد؛ چون می‌ترسید خود را از دست بدهد؛ در حالی که، شاید می‌توانست از طریق همبستگی با انسانی دیگر رشد کند.
rachel
۵۵
واقعیت این است که دارم از فقدان عشق در زندگی‌ام می‌میرم. درست انگار اکسیژن ریه‌هایم اندک‌اندک تحلیل می‌رود.
ali73
۴۲
حمام، اعترافگاه من است. می‌توانم آنجا اشک بریزم و کسی مرا نخواهد دید.
ali73
۲۴
فقط آدم‌های بی‌گناه هستن که توی جهنم زندگی می‌کنن نه آدم‌های گناهکار
ali73
۲۰
بعد از نابودی همه‌چیز، آیا خشونت همچنان باقی خواهد ماند؟
rachel
۱۷
حتی آدم‌های شرور هم نیت خیر دارند؟ دست‌کم گاهی وقت‌ها؟
ali73
۱۴
عشق واقعی همیشه در قالب مکاشفه ظاهر می‌شود و ما همیشه با حیرت به آن نزدیک می‌شویم. گویی قبلاً چنین عشقی در قلب هیچ انسانی روی کرهٔ زمین به وجود نیامده است؛ چون پایه و اساس قدرتش این است که همه‌چیز را جدید و تازه می‌کند.
rachel
۱۴
آدم‌هایی که تو جهنم هستن کمکی نصیبشون نمی‌شه. فقط جهنم بیشتری نصیبشون می‌شه.»
ali73
۱۲
چشمان خودم دیدم که در اینجا به جذامی‌های نجیبی تبدیل می‌شویم. به افرادی غیرقابل‌لمس که اقوام و خویشان از آن‌ها فراری‌اند؛ چون تحمل دیدن بلایی را که سرشان آورده‌اند، ندارند.
rachel
۱۲
فکر می‌کردم در یک کشتی هستم و در دالان‌های سفید و ترسناک می‌دوم تا به هوا برسم اما هر بار با دری قفل‌شده مواجه می‌شوم. خواندن تقریباً برایم غیرممکن شده است. نمی‌توانم به چیزی توجه نشان بدهم. آنچه در درونم اتفاق می‌افتد، همچون اقیانوسی خروشان، مانع از تمرکزم می‌شود. گاهی وقت‌ها موقع درازکشیدن روی تختم، احساس می‌کنم دارم غرق می‌شوم.
ali73
۹
موسیقی برای من، به‌منزلهٔ داروی مخدر است. آن را نمی‌شنوم. با آن فقط به سیروسفری بی‌هدف و طولانی می‌روم و خیال‌پردازی می‌کنم. این روزها، موسیقی برایم دری به رهایی است.
faezeh.ashouri
۶
ظالمانه‌ترین واکنش به آه‌وناله، این است که آن را باور نکرد یا وانمود کرد دروغی بیش نیست
faezeh.ashouri
۶
جالب است که چطور بیان احساسات، ذهن را تسکین می‌دهد!
rachel
۵
یک روز پرسید: «چرا آدم دوست‌داشتنی‌ای مثل شما هرگز ازدواج نکرده؟» سؤال بسیار سختی بود. چطور می‌توانستم به او بگویم شاید انسانی شکست‌خورده هستم. انسانی که نتوانست هزینهٔ پذیرش یک غریبه در زندگی‌اش را به جان بخرد و از خود واقعی‌اش (یعنی خودم) دست بکشد؟ انسانی که شکست خورد؛ چون می‌ترسید خود را از دست بدهد؛ در حالی که، شاید می‌توانست از طریق همبستگی با انسانی دیگر رشد کند. با همهٔ این اوصاف، آیا واقعاً از اینکه ازدواج نکردم، پشیمان هستم؟ اگر بخواهم صادق باشم، نه. نه پشیمان نیستم.
faezeh.ashouri
۵
چرا هرگز ازدواج نکردم؟ خودخواهی؟ یا یک‌جور نابالغی که برای تعهدی مادام‌العمر هرگز آماده نبود؟ «روشنی از آسمان می‌بارد...» اکنون با خود چه توشه‌ای به تاریکی خواهم برد؟ من چه هستم؟ کلافی سردرگم از ترس و گناه، کودکی نازپرورده که تمام اعمالش نشان از خودمحوری دارد.
faezeh.ashouri
۵
اما فقط آن‌هایی که عواطف واقعی دارند، می‌توانند واکنشی متفاوت از خود نشان بدهند و به نظرم عواطفی از این دست فقط در قالب سکوت، یا کیفیت گوش‌سپردن به حرف‌ها یا رفتاری محجوب و حاکی از عشق، خود را نشان می‌دهند.
ali73
۴
نمی‌کنم. چیزی در اعماق وجودم قفل شده که اشک‌هایم را خشکانده است. گاهی وقت‌ها این قفل‌شدن حس یک گردباد را دارد و من در حال خفه‌شدن هستم.
ali73
۳
صبح‌های زود سخت‌ترین لحظات است. دیدن طلوع خورشید برایم دشوار است. دیدن فروافتادن و برگ‌ریزان برگ‌های طلایی برایم دشوار است. دانستن اینکه باید روزی سخت و طولانی را از سر بگذرانم، برایم دشوار است.
rachel
۳
آیا من واقعاً پیرِ خرفت هستم؟ مشکل اینجاست که تا پیر نشوی، زیبایی‌های دوران پیری را درک نمی‌کنی. پیری، مثل کشوری خارجی است با زبانی بیگانه که جوان‌ها و حتی میان‌سال‌ها چیزی از آن نمی‌فهمند.
faezeh.ashouri
۳
ما از مصاحبت با یکدیگر لذت می‌بردیم. احساس می‌کردم محبوب هستم و تحسین می‌شوم. به‌نحوی که قبلاً هرگز تجربه نکرده بودم.
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸
۲
دوران پیری حکم لباس مبدلی را دارد که به‌جز خود فرد سال‌خورده کسی نمی‌تواند به ماهیت اصلی آن پی ببرد.
بیتا جعفری
۲
واقعیت این است که دارم از فقدان عشق در زندگی‌ام می‌میرم. درست انگار اکسیژن ریه‌هایم اندک‌اندک تحلیل می‌رود.
آواز
۲
احساس می‌کردم باید برای مدتی بی‌حس و بی‌تفاوت باشم. باید بی‌هیچ هدفی لحظه‌ها و ساعت‌ها را بگذرانم و تمام افکار و احساسات را از خود دور کنم.
آواز
۲
اگر به غم‌وغصه اجازهٔ ورود بدهید، آن‌وقت بیرون‌راندنش تقریباً غیرممکن خواهد بود.
ali73
۱
هرچیز که حاکی از بیتفاوتی نباشد، خطرناک است.
ali73
۱
موسیقی متعالی چیزی است که آرزویش را دارم و خواستنش، قلبم را به درد می‌آورد.
rachel
۱
لحظه‌های خداحافظی، زمانی که هر پاییز باید به خانه بازمی‌گشتم، سخت و مشقت‌بار بود. هر بار احساس می‌کردم از من می‌خواهند دست یا پایم را از بدنم جدا کنم. حالِ کسی را داشتم که عضوی از بدنش قطع شده است. آن روزها با کشتی سفر می‌کردیم و مسیر بازگشت، برزخی تمام‌عیار بود. اغلب اوقات سه روز در تخت می‌ماندم و از دوری او و دوری از قسمتی از وجود خودم که پیش او جا مانده بود و در آمریکا زندگی نمی‌کرد، عذاب می‌کشیدم.
faezeh.ashouri
۱
می‌کند (قلب و ظرفیت آن برای رنج و لذت)، هرگز نمی‌میرد و باید مقصودی داشته باشد و دست‌کشیدن از عشق، گناه بزرگی خواهد بود
Pumpkin
۱
من برای برقراری ارتباط با آدم‌های بی‌نزاکت و کسانی که از رنج دیگران لذت می‌برند، زیادی پیر هستم.
mary
۱
تنها چیزی که برایم باقی مانده، ذهنم است و باید آن را هوشیار نگه دارم. یادت باشد کارو، نگذار ذهنت را بدزدند.