
کتاب مردی با کلاه مشکی، پالتوی مشکی و کفش آبی
مجموعه کتابهای جیبی مینیماژ
انتشارات:
نشر نیماژ٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
namo
۰
کُردها تمام زندگیمان را در خواب گذراندیم. در زدم.
Rahele Kia
۰
آنقدر حرف و درددل توی سینهام تلنبار شده بود که دوست داشتم سر صحبت را با رانندهٔ تاکسی باز کنم. چیزی نمانده بود بیمقدمه به راننده بگویم: «من کُردم، برادر عزیز!»
Rahele Kia
۰
نمیدانستم به کدام بدبختی زندگیام فکر کنم. گفتم: «برادر، همهٔ چیزهایی که توی زندگیت ندیدی، توی غربت میبینی.»
Rahele Kia
۰
«این دیگه چه وطنیه که توش نتونی مادر و خواهر و برادرت رو ببینی؟!»
Rahele Kia
۰
از شدت دلتنگی، اشک توی چشمهایم جمع شده بود. بهارِ پشتِ شیشه داشت بهسرعت رد میشد و من بهسمت مالمو در حرکت بودم.
Rahele Kia
۰
داشتم به آبِ ترسناک و زیبا نگاه میکردم. یادم آمد یکی از دوستانی که او را به ههولیر برگردانده بودند، میگفت: «ماهیهای توی آب نزدیک یک ساله که عادت کردن گوشت آدم بخورن.»
Rahele Kia
۰
مردی با کلاه مشکی و پالتوی مشکی و کفش آبی که آوارهٔ خیابانهای اروپا بود. میدیدمش که قدمهایش رو به گذشته است و آرام گریه میکند..