جملات زیبای کتاب دورتر از هر جای دیگر | طاقچه
تصویر جلد کتاب دورتر از هر جای دیگر

کتاب دورتر از هر جای دیگر

مجموعه کتاب‌های جیبی مینیماژ

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۷ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کیمیا
۶
سخت است بفهمی که چیزهای واقعاً پُراهمیت، همان اتفاقات و تصمیمات معمولی هستند
کاربر ۹۸۰۹۲۰۸
۵
در حقیقت می‌توان گفت موسیقی راه دیگر فکرکردن است یا شاید فکرکردن شکل دیگر موسیقی.
کیمیا
۴
این یک گفت‌وگوی بی‌اهمیت بود که برای من بی‌اندازه اهمیت داشت؛ و این بسیار مهم است که چیزی بی‌اهمیت بتواند بسیار اهمیت پیدا کند.
کیمیا
۴
دربارهٔ زندگی حرف زدیم. به این نتیجهٔ مشترک رسیدیم که خوب نیست بپرسیم معنیِ زندگی چیست، چون زندگی یک پاسخ نیست، زندگی خود پرسش است و خود تو پاسخ آن هستی.
کیمیا
۲
تنها گوش‌دادن به آن‌ها که از خنده نفسشان داشت بند می‌آمد و شوروشوقشان بالا رفته بود من را بی‌دلیل و از سر لذت به خنده وامی‌داشت.
کاربر ۹۸۰۹۲۰۸
۱
پس از آن، به‌خاطر اینکه از همه حالم به هم می‌خورد از خودم هم حالم به هم می‌خورد
Red Queen
۱
ما با هم جور بودیم. او اولین نفری بود که تا آن زمان دیده بودم و می‌توانستم از ته دل با او و برای او حرف بزنم.
Red Queen
۱
این دقیقاً همان چیزی است که همیشه از قلم می‌افتد، به خیالت می‌دانی چه‌چیزی در انتظارت است، اما واقعیت امر این است که نمی‌دانی؛ چیزی که انتظار دارید اتفاق نمی‌افتد و چیزی که انتظارش را ندارید همان چیزی است که عدل اتفاق می‌افتد.
Red Queen
۱
گفتم: «ترسیدم.» همان طور که سرش توی کت من بود گفت: «از چی؟» «از زنده‌بودن.» او چسبیده بود به من و من هم به او. گفتم: «نمی‌دونم باید چی‌کار کنم، می‌دونی، قراره این‌همه سال زندگی کنم اما نمی‌دونم چطور.» «منظورت اینه که دلیلش رو نمی‌دونی؟» «احتمالاً.»
Red Queen
۰
گمان می‌کنم دوست دارم در نظر بگیرم که اتفاقات پُراهمیت باید صمیمانه و پرشکوه باشند، همراه با زیرصدای ویلنی که پشت‌زمینه در حال نواخته‌شدن است. سخت است بفهمی که چیزهای واقعاً پُراهمیت، همان اتفاقات و تصمیمات معمولی هستند و هنگامی که آن‌ها منوط به موسیقیِ پشت‌زمینه و نورافکن و لباس فرم می‌شوند هیچ‌چیز پُراهمیتی اتفاق نمی‌افتد.
کاربر ۹۸۰۹۲۰۸
۰
گاهی در عجب بودم که نکند درون‌گراها بوی خاصی می‌دهند که تنها برون‌گراها از آن آگاه‌اند.
کاربر ۹۸۰۹۲۰۸
۰
مشکل اصلی این بود که زنان مجبورن بی‌بروبَرگرد به ’درجهٔ یک‘ دست پیدا کنن تا تازه به جایی برسن که مردان درجه‌سه دست پیدا می‌کنن. این مسخره است.
Red Queen
۰
«مدرسه جاییه که تو نمی‌تونی هیچ تصمیمی برای خودت بگیری. بقیهٔ دنیا جاییه که تو مجبوری تصمیم بگیری، روراست باش، تو که نمی‌خوای برای همیشه تصمیم نگیری و یه آرزوبه‌دل باشی، می‌خوای؟»
Red Queen
۰
دروغ‌های الکی که آسیبی به کسی نمی‌رساند و زیاد مهم نبود و چیزی را هم تغییر نمی‌داد؛ گاهی دروغ‌گفتن درمورد بعضی چیزها خیلی آسان‌تر از راست‌گفتن بود.
Red Queen
۰
کاری که زیاد انجام می‌دادم رفتن زیر دوش بود. زیر دوش با صدای آب باز و کلی بخار و مه واقعاً می‌توانی تنها باشی.
Red Queen
۰
ما با هم جور بودیم. او اولین نفری بود که تا آن زمان دیده بودم و می‌توانستم از ته دل با او و برای او حرف بزنم. هرچه بیشتر حرف می‌زدیم، بیشتر حرف برای گفتن داشتیم.
Red Queen
۰
پیش از این‌ها در نهایت لذت بودم یک بار در شب، قدم‌زنان در پارک، زیر باران در پاییز. یک بار در بیابان، زیر ستارگان محو گردش زمین دور محور خودش گاهی فکر می‌کردم، به همه‌چیز به همه شکل اما همیشه تنها با خودم این بار تنها نبودم همراه دوستی در نهایت ناتالی هیچ‌چیز، هیچ‌چیز آن احساس را از بین نمی‌برد حتی اگر در طول زندگی دوباره اتفاق نیفتد هنوز می‌توانم بگویم که من روزی در نهایت بودم.
Red Queen
۰
اما یک چیز را خوب می‌دانستم: مال صندلی آن اتومبیل نبودم. کسی بودم که پیاده به مدرسه می‌رفت (از کوتاه‌ترین مسیر حدود ۴.۵ کیلومتر) چون پیاده‌روی ورزشی بود که دوستش داشتم و به‌راستی عاشق خیابان‌های شهر، پیاده‌روها، ساختمان‌ها و آدم‌های رهگذر بودم، نه عاشق چراغ‌ترمزهای عقب ماشین جلویی‌ام.
Red Queen
۰
هیچ حرفی درمورد مشکلات یا پدر و مادر یا اتومبیل یا جاه‌طلبی نزدیم. ما دربارهٔ زندگی حرف زدیم. به این نتیجهٔ مشترک رسیدیم که خوب نیست بپرسیم معنیِ زندگی چیست، چون زندگی یک پاسخ نیست، زندگی خود پرسش است و خود تو پاسخ آن هستی.
Red Queen
۰
درست‌وحسابی روی خودم کار کردم. اینکه آن‌قدر دوست‌داشتنی و از طرف دیگر سرد و بی‌اعتنا بود باعث آزارم می‌شد. من از روی عمد به مدل موهایش که درست پس از شستنشان نرم و براق به نظر می‌آمدند و بافت پوستش که سفید و لطیف بود فکر می‌کردم. بسیار زود موفق شدم او را در چیزهای واقعی بسط دهم، زنی اسرارآمیز، زیباییِ بی‌رحمانه، الهه‌ای خواستنی و غیرقابل‌دست‌یافتنی، هرکسی که فکرش را بکنی. چنان‌که جای خودش را برای اولین، بهترین و تنهاترین دوست واقعی‌ام در دلم باز کرد، هم خاطرش را می‌خواستم و هم ازش متنفر بودم. تنفر به‌دلیل اینکه خاطرش را می‌خواستم، خاطرش را می‌خواستم چون ازش متنفر بودم.
Red Queen
۰
ما کنار هم نماندیم، به موج‌ها زدیم و کم‌کم از هم جدا شدیم و تک افتادیم.