«من هیچوقت با مادرم کنار نیامدم. همیشه فکر میکردم او به من حسودی میکند چون درسم در مدرسه خوب بود و این امکان را داشتم که به دانشگاه بروم و ادامه تحصیل بدهم در حالی که برای خود او هرگز چنین امکانی وجود نداشت. من ابدا نمیخواستم روزی شبیه او شوم. میخواستم شبیه پدرم باشم، چون او را فردی انعطافپذیر و موفق میدیدم که از کار خود راضی است. مامان هیچوقت شاد نبود. آن روزها اصلاً به فکرم خطور نمیکرد که ممکن است موفقیت پدر به بهای عدمموفقیت مادر بهدست آمده باشد یا ممکن است نفرت مادر از خود و پیامی که او به دخترانش منتقل میکرد ریشه در طرز رفتار جامعه با زنان داشته باشد.»