
بریدههایی از کتاب بال هایت را کجا جا گذاشتی؟
۴٫۰
(۳۸)
خدا گفت: «دوست داشتنِ یک گُل، دوست داشتنِ یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک، دوست داشتن «تو» کاری دشوار است.
دوست داشتن، کاریست آموختنی؛ و همه کس، رنج آموختن را نمیبرد.
ببخش، کسی را که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مؤمن نیست، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است.
ریحانه باقریه
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: «خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمیخواهم. نه چشمانی تیز و نه جثهای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده.»
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شبتاب شد.
خدا گفت: «آنکه نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذرهای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی.»
و رو به دیگران گفت: «کاش میدانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.»
ریحانه باقریه
هر بار که میروی، رسیدهای
متین
زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.»
وامبت بدعنق!
دل نبستن سختترین و قشنگترین کار دنیاست
mohan
و به یاد دارم که فرشتهای به من گفت: «جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است، اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گُل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر. اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است...»
ریحانه باقریه
خدا گفت: «همیشه میوزم. نکند دیگر گمم کردهای!»
مورچه گفت: «این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطهای که بود و نبودش را کسی نمیفهمد.»
وامبت بدعنق!
چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هر بار که میروی، رسیدهای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پارهای از هستی را بر دوش میکشی؛ پارهای از مرا.»
خدا سنگپشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.
وامبت بدعنق!
مؤمن دوست میدارد. همه را دوست میدارد. زیرا همه از من است. و من زیبایم و زیبایی، چشمهای مؤمن جز زیبا نمیبیند. زشتی در چشمهاست. در این دایره، هرچه که هست، نیکوست.
آنکه بین آفریدههای من خط کشید، شیطان بود. شیطان مسئول فاصلههاست.
ریحانه باقریه
ایمان، ترانه آدمیست. قناری بیترانه میمیرد و آدمی بیایمان.
وامبت بدعنق!
خداوند رسولی از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همین که باران، باریدن گرفت، آنان که اشک را میشناختند، رسالت او را دریافتند، پس بیدرنگ توبه کردند و روحشان را زیر بارش بیدریغ خدا شستند.
وامبت بدعنق!
دوست داشتن، کاریست آموختنی؛ و همه کس، رنج آموختن را نمیبرد.
مهتا
خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بیدرنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند.
وامبت بدعنق!
اگر تو نباشی. آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن.
paria
کسی دوستم ندارد. میدانی چهقدر سخت است، اینکه کسی دوستت نداشته باشد؟
گل روی فرش
و به یاد دارم که فرشتهای به من گفت: «جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است، اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گُل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر. اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است...»
زهره
کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود و با خودش گفت: «کاش خداوند این لکهٔ زشت را از هستی میزدود.» پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: «عزیز من! صدایت تَرَنُمی است که هر گوشی شنوای آن نیست. اما فرشتهها با صدای تو به وجد میآیند. سیاه کوچکم! بخوان فرشتهها منتظرند.»
کاربر ۲۷۸۹۶۵۱
شاید آدمی هم با خداست و نمیداند. و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم، تنها یک اشتباه باشد.»
تنها
خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بیدرنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا میکردند، عدهای پیام دریا را دانستند، پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند، که هیچ از آنها باقی نماند.
زهره
فرشتهای به من گفت: «جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است، اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گُل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر. اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است...»
وامبت بدعنق!
حجم
۴۳۶٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۴
تعداد صفحهها
۴۸ صفحه
حجم
۴۳۶٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۴
تعداد صفحهها
۴۸ صفحه
قیمت:
۳۷,۰۰۰
تومان