مگر آدم چندتا دست دارد؟ مگر دستهای آدم چهقدر بزرگ است که بتواند همه را یکجا نگه دارد؟
سیامک همان شبِ آخر که روجا را از دانشگاه رسانده بود، توی ماشین، دمِ درِ خانه بهش گفته بود «تو هیچچیز را رها نمیکنی به حال خودش. مدام میخواهی همهچیز همانجوری که دوست داری باشد. زیرنظرت باشد. نمیشود آدمها را به میل خودت بکشانی اینطرف و آنطرف.