
بریدههایی از کتاب اتاق قرمز
۳٫۹
(۱۰۲)
من معتقدم که درونیترین اسرار انسان در چشمهایش خوانده میشود
basilreader
ناتوانیام در دوست داشتنِ زندگی به ملالی هولناکتر از مرگ محکومم میکرد.
basilreader
آنگاه با حیرت پِی بردم که اگر آمادهٔ مردن باشم شخصیتم جان تازهای خواهد گرفت و امکانات تازهای به من عرضه خواهد شد...
داوود
من هرگز علاقهای به زندگی نداشتهام و دنیا آنطور که هست، جز ملالی عمیق، حسِ دیگری در من برنینگیخته است.
AS4438
پشت هر پرده پردهٔ دیگری هست...
basilreader
انسانها زندگیشان را در دنیای شیاطینی میگذرانند که مانند من در تاریکی عمل میکنند و اعمالشان از قوهٔ تخیل فراتر میرود.
Aidin Nikoo
در هر حال، آنچه مسلم است این است که من هرگز علاقهای به زندگی نداشتهام و دنیا آنطور که هست، جز ملالی عمیق، حسِ دیگری در من برنینگیخته است.
نگآرا
ما امروز یقیناً درونیترین افکارمان را به نمایش گذاشتیم، اینطور نیست؟
Aidin Nikoo
اغلب جیغهای بیمارگونهٔ زنان محله و گریهٔ بچههایشان مرا به طرزِ وحشیانهای به دنیای واقعیت بازمیگرداند: من زشت و ترسناک بودم و هیچ دختری کوچکترین لبخندی به من نزده بود.
AmirMasoud
«اغلب مردم به اشتباه گمان میکنند که قانون همهچیز را پیشبینی کرده است و هر جُرمی عادلانه مجازات میشود. این مسئله خیال همه را راحت میکند. مردم مایل نیستند دادگاهی تصور کنند که قادر به مجازات برخی قتلها نیست. اما واقعیت چیست؟ دو موردی که الان برایتان بازگو کردم آشکارا نشان میدهد قتلهای بینقصی که عدالتِ بشر قادر به مجازاتشان نیست بیشمارند. این کشف نهتنها مرا نترساند، بلکه مشعوفم ساخت، زیرا به من نشان داد که در دنیا فضایی دستنخورده باقی مانده است که جنایت میتواند در آن شکوفا شود. حیرتانگیز بود! من مانند ساموراییهای ژاپنِ قدیم میتوانستم در مورد مرگ و زندگی مردمِ عادی تصمیم بگیرم...
تانی
هرگز علاقهای به کتاب نشان نداده و هیچ آسایشی در کتابخوانی نیافته بود
AZADEH
من معتقدم که درونیترین اسرار انسان در چشمهایش خوانده میشود
-ainaz
اما من مجبور نبودم هر روز برای تضمین بقایم مبارزه کنم.
Clem⋆。𖦹
زشتروییام را فراموش میکردم و به جای پذیرفتنِ وضعیتم، به عنوان صنعتگری حقیر و زحمتکش، بیوقفه دستخوش رؤیاهای توهمآمیزِ سعادتی جنونآسا میشدم...
DpouMyaC
با حیرت پِی بردم که اگر آمادهٔ مردن باشم شخصیتم جان تازهای خواهد گرفت و امکانات تازهای به من عرضه خواهد شد...
DpouMyaC
این اواخر از این کار هم مثل چیزهای دیگر خسته شدم و سادهلوحانه دیدم که دیگر ریختنِ خونِ مردم برایم هیجانی ندارد
تانی
نفرتی که میبایست نسبت به جلادش حس کند به تحسینی عجیب بدل شد.
کاژه
در واقع چه کسی میتواند ادعا کند که با گفتنِ "مراقب باش!" به فردی، او را کشته است؟
کاژه
غلیانِ دلسوزی و نفرت که به طرز غریبی با هوس آمیخته بود نخاعش را درنوردید.
AZADEH
کسی که اسیرِ زشتی صورت و شغل حقیر خود بود.
AZADEH
عجیب است که تا چه اندازه میتوانیم دربارهٔ دیگران اشتباه کنیم...
elham
من معتقدم که درونیترین اسرار انسان در چشمهایش خوانده میشود
Clem⋆。𖦹
از این نفخههای هشیاری که در اوجِ نکبت روی سطحِ وجدانش بالا میآمد و باعث میشد به وضوح درونِ قلب خود را ببیند نفرت داشت.
DpouMyaC
زشتی و کمروییام در روشناییِ کامل مرا از همنوعانم میراند و به زندگی فلاکتباری محکوم میکرد؛ پس بهتر نبود به دنیای تاریک و تنگی عادت کنم که زنانی زیبا و خواستنی را در دسترسم قرار میداد، زنانی که محال بود به شیوهای دیگر با آنها روبهرو یا به ایشان نزدیک شوم؟...
DpouMyaC
اما آیا ممکن نبود که هر لحظه کمدی به تراژدی بَدَل شود؟
DpouMyaC
آیا من جانیِ فاسدی هستم یا فقط بیمارِ ذهنی بیچارهای؟»
DpouMyaC
ناتوانیام در دوست داشتنِ زندگی به ملالی هولناکتر از مرگ محکومم میکرد.
تانی
در هر حال، آنچه مسلم است این است که من هرگز علاقهای به زندگی نداشتهام و دنیا آنطور که هست، جز ملالی عمیق، حسِ دیگری در من برنینگیخته است.
saghar
من معتقدم که درونیترین اسرار انسان در چشمهایش خوانده میشود
elham
انسانها زندگیشان را در دنیای شیاطینی میگذرانند که مانند من در تاریکی عمل میکنند و اعمالشان از قوهٔ تخیل فراتر میرود.
MATAN
