اندیشهٔ اقتدارگرای کلیسایی فلسفهٔ مستقل را بر این مبنا محکوم کرده که وسوسهای دنیوی است که انسان را از خداوند دور میسازد و روحش را بهواسطه اشتغالات فکری پوچ نابود میکند. تمامیتخواهی سیاسی نیز فلسفه را بر این مبنا مورد هجوم قرار داده که فلاسفه، جهان را صرفاً به انحای گوناگون تفسیر میکنند، درحالیکه مسئلهٔ مهم تغییر آن است. هر دوی این مکاتب فکری فلسفه را به این دلیل خطرناک شمردهاند که نظم را تضعیف میکند و روحیهٔ استقلال و بهتبع آن، شورش را تقویت میکند و انسان را از وظایف و تکالیف عملیاش منحرف میسازد. کسانی که طرفدار جهانی دیگرند که با خدایی وحیانی آشکار میشود و کسانی که نمایندهٔ قدرت مطلقهٔ اینجا و اکنونی عاری از خدا هستند، هر دو به یکسان آرزوی نابودی فلسفه را دارند.