ــ باید یک پرده در این اتاق کوچک غذاخوری باشد. هست یا نه؟
ــ آره، ولی ...
ــ یک فضای کافی هم پشت آن بوده تا کسی بتواند مخفی شود؟
ــ بله ... در واقع، یک فرورفتگی کوچک، ولی تو از کجا میدانی ... تو که آنجا نبودی، نکند بودهای، موسیو پوآرو؟
ــ نه، جپ عزیزم، از فکرم کمک گرفتم و وجود پرده را کشف کردم. بدون آن، این نمایش شکل منطقی نخواهد داشت. و همیشه آدم باید منطقی باشد.
فرزند قصهها
هارلکوین همانجا بود، شکی در آن نبود، ولی روی زمین دراز کشیده بود و یک کارد غذاخوری در قلبش فرو رفته بود!
فرزند قصهها
چشمان آبیاش که به گل «فراموشم نکن» میمانست به پوآرو خیره شد.
پریوش
آدم باید بتواند بالا و پایین زندگی را تحمل کند، دوست من.
^-^