جملات زیبای کتاب سوگ مادر | طاقچه
تصویر جلد کتاب سوگ مادر
off
٪۱۰

کتاب سوگ مادر

نوع کتاب
۳.۸(از ۴۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
شاهرخ مسکوب
انتشارات: 
نشر نی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۶۰۹۴۶۱۸
۳۰
آدمیزاد یک بار به دنیا می‌آید اما در هر جدایی یک بار تازه می‌میرد.
بنفشه آریاراد
۲۵
مرگ تو شجاعت زیستن را در من کشته است.
ثمینه
۲۴
خواستم بگویم آخر مامان ما باید ناراحت باشیم که شما را از دست داده‌ایم شما که کسی از دست نداده‌اید؟ ترسیدم بفهمد که مرده است. چیزی نگفتم.
ثمینه
۲۳
امّا این تنها علت ملال من نیست. از زندگی بی‌حاصلی که دارم بیزارم. نسبتآ زیاد چیز می‌خوانم ولی عطش دانستن با این قطره‌ها سیراب نمی‌شود. از طرف دیگر دست و بالم برای نوشتن بسته است. مثل آدم چلاقی هستم که پیوسته در آرزوی راه‌پیمایی است. در دلم هزار آشوب است که راهی به بیرون نمی‌یابد. آتشی است که زبانه نکشیده می‌افسرد.
sadeghi
۲۱
من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی می‌کند.
بنفشه آریاراد
۱۹
بی‌اختیار می‌گریست و او را می‌بوسید. داشت با کسی وداع می‌کرد که جان و تنش از او بود و غمخوارتر و غمگسارتر از او نداشت. خوب‌ترین و مهربان‌ترین پاره وجودش را از دست داده بود
بنفشه آریاراد
۱۸
می‌دانم که دیگر نیست و با وجود این، هست! چون می‌بینمش که در روح من ایستاده است
بنفشه آریاراد
۱۷
انگار ته دل من چیزی زمین‌گیر شده است که نمی‌تواند سرپا بایستد
masome.k
۱۶
من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خودِ زمینم و به یاری آن دانه‌ای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم.
کاربر ۱۵۷۷۰۶۶
۱۲
وقتی آدم در بیمارستان است مرگ مثل خفاش دوروبرش پرسه می‌زند. گرچه مرگ در خودِ انسان است نه پیرامون او. ولی معمولا در این‌جاها بیش‌تر احساس می‌شود.
کاربر
۱۲
در زندگی لحظاتی هست که آدم می‌بیند بنای عمرش یک‌باره فرو می‌ریزد. مثل خانه‌های مقوایی کودکان که با تلنگری هوار می‌شود. آدم به کمرگاه کوه نرسیده باید برگردد و مثل سیزیف راه رفته را از سر بگیرد.
zar
۹
مدت‌هاست که مامان را ندیده‌ام، دلم خیلی برایش تنگ شده. چقدر مرگ ما را از هم جدا کرده، حتی خوابش را هم نمی‌بینم.
zar
۸
ــ وقتی که می‌رفتی سر خاک، بهش چی می‌گفتی؟ ــ بهش چی می‌گفتم؟ هیچی. می‌رفتم دیدن. پایین پاش می‌ایستادم و سعی می‌کردم تو دلم نگاهش کنم. ]
کاربر
۸
ای‌بسا آرزو که خاک شدست.
سامیه
۸
چقدر جایش خالی است. نیستی او را با هیچ هستی دیگری نمی‌توان جبران کرد.
Momentary pleasure
۸
مادر من، وای مادر من! اگر مرا در بلندترین تپه به دار آویزند، باز می‌دانم به همراهم مهر چه کسی است، مادر من، وای مادر من!
Momentary pleasure
۷
آدم هرگز نمی‌تواند از همان اول چنین مرگ‌هایی را باور کند، مرگ عزیزترین کسان را. تنها راهی که می‌ماند نپذیرفتن و نفی واقعیت است، از بس حقیقتی که از این واقعیت سرچشمه می‌گیرد ناگوار است و غیرانسانی.
سامیه
۶
جهان به مجلس مستان بی‌خرد ماند که رنج بیش برد هر کسی که هشیار است
mah naz 581212
۶
در زندگی لحظاتی هست که آدم می‌بیند بنای عمرش یک‌باره فرو می‌ریزد. مثل خانه‌های مقوایی کودکان که با تلنگری هوار می‌شود. آدم به کمرگاه کوه نرسیده باید برگردد و مثل سیزیف راه رفته را از سر بگیرد.
منا
۵
مردی زمین‌گیر که در خود نمی‌گنجد و از اشتیاق گریز و رهایی می‌سوزد. ‫مثل شب بر خاک افتاده‌ام ولی به ستاره‌هایم نمی‌رسم. فقط آسمانم را تاریک کرده‌ام. اما نمی‌دانم در روشنی چطور می‌توان ستاره‌ها را دید، تا چه رسد به این‌که به آن‌ها دست یافت
سامیه
۵
همیشه فکر می‌کردم که مادرم زمین است و من گیاهی که ریشه‌هایم در دل این خاک است. در او هستم و از او به بیرون سر می‌کشم. هر وقت که به او فکر می‌کردم انگار پاهایم را روی این زمین، استوار می‌دیدم. آخر سال‌ها «استخوان و ریشه‌ام فکر او بود» اما حالا که مرده است نه‌تنها این گیاه آبیاری نمی‌شود، بلکه هوا سنگینی می‌کند و به‌دشواری نفس می‌کشم. او زمین و آسمان من بود.
سامیه
۵
نمی‌دانم در آن لحظات آخر مامان به چه فکر می‌کرد که به‌حسرت سر تکان می‌داد. می‌دانم که دلش نمی‌خواست به این زودی بمیرد و سایه فشارنده مرگ را بر قلب بیمار و دردناکش احساس می‌کرد.
سامیه
۵
همه دنیا نمی‌تواند جای خالی او را پر کند. هیچ چیز. قلبم سرشار از خاطرات اوست. انگار جایی برای چیز دیگری نیست. دلم نمی‌خواهد این‌طور باشد. می‌خواهم مثل گذشته مشتاق و پرشور زندگی کنم.
◦•●◉✿ آرزو ✿◉●•◦
۵
در این فکر بودم که مادرم یک عمر برای ماها فداکاری کرد بی‌آن‌که یک لحظه در فکر آن باشد و یا منتی بر کسی داشته باشد. برای او ایثار نفس به خاطر فرزند مثل نفس‌کشیدن طبیعی و عادی بود. به همین سبب آخرش مریض شد و مثل شمعی که ناگاه از تندبادی بمیرد، خاموش شد.
بنفشه آریاراد
۴
مادرم به فریاد می‌رسد، برمی‌خیزد و می‌گوید رها کنید، این، روح من است...
zohre nazari
۴
وقتی آدم در بیمارستان است مرگ مثل خفاش دوروبرش پرسه می‌زند. گرچه مرگ در خودِ انسان است نه پیرامون او. ولی معمولا در این‌جاها بیش‌تر احساس می‌شود.
Shakiba
۴
آدمیزاد یک بار به دنیا می‌آید اما در هر جدایی یک بار تازه می‌میرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمی‌ماند تا درمانی بخواهد. اما جدایی: دردی‌ست غیرِ مُردن، کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
ثمینه
۳
آن وجود ناموجود چون مرده است، در شعور باطن من با خمیره خاموشی سرشته شده است. هر کار و هر بیان او به‌خاموشی است و سرزنش او نیز چنین است.
سامیه
۳
چقدر دل‌گرفته و غمناکم و چقدر جای او در دل من خالی است. نمی‌خواهم بر این اندوه غلبه کنم. آخر تا کی آدم می‌تواند هر چیز را که نشانه انسانیتی است در خود بکشد.
سامیه
۳
هر وقت به تو فکر می‌کنم زمین زیر پاهایم تهی است و جا خالی می‌کند.