
بریدههایی از کتاب بیچارگان
۳٫۷
(۲۷)
آه، ادبیات چیز شگفتی است، وارنکا، یک چیز خیلی شگفت. من این را پریروز در کنار این آدمها کشف کردم. ادبیات چیز عمیقی است! ادبیات دل آدمها را قوی میکند و به آنها خیلی چیزها یاد میدهد ــ و در هر کتاب کوچکی که اینها دارند چیزهای شگفت زیادی هست. چه عالی نوشته شدهاند! ادبیات یک تصویر است، یا به تعبیری هم یک تصویر است هم یک آینه؛ بیان احساسات است، شکل ظریفی از انتقاد است، یک درس پندآموز و یک سند است.
فاطمه
آدمهای ثروتمند از فقیرهایی که به صدای بلند از بختشان شکوه و شکایت میکنند خوششان نمیآید ــ میگویند اینها سمج هستند و مزاحمشان میشوند! بله، فقر همیشه سمج است ــ شاید غرّولُند این گرسنهها خواب را از سر ثروتمند بپراند
sheida
خدا میداند آیا خوشبخت خواهم شد یا نه، تقدیر من در دست خود خداوند است، در دست قدرت لایزال او، امّا من تصمیمم را گرفتهام. میگویند بیکوف آدم مهربانی است؛ به من احترام خواهد گذاشت؛ شاید من هم به او احترام بگذارم. از یک ازدواج چه انتظار دیگری میشود داشت؟
Mahsa Saadati
حالا تاوان هوسکاری نابخشودنیام را با بهای گزاف پشیمانی میپردازم
فاطمه
چه به سرم خواهد آمد، سرنوشتم چیست؟ بدتر از همه این است که هیچ یقینی ندارم، آیندهای ندارم، و حتی نمیتوانم حدس بزنم چه بر سرم خواهد آمد. به گذشته هم میترسم نگاه کنم. گذشته چنان پر از بدبختی است که فقط یادش کافی است تا دلم را پارهپاره کند.
کاربر ۸۸۲۶۲۰۵
برای همین است که همه این چیزها اتفاق میافتد، چون احساسات من شدید است.
Nazanin
من بعضی وقتها خودم را قایم میکنم، خودم را قایم میکنم تا کارهایی را که نتوانستهام بکنم پنهان کنم.
Nazanin
او را هرچه سختتر در بغل فشردم، بوسیدمش، و توفان گریهام سر باز کرد، و چنان با اضطراب در آغوش او جای گرفتم که انگار این فشردن او در آغوش میتواند آخرین دوستم را برایم نگه دارد و نگذارد که او هم به آغوش مرگ برود.
Nazanin
احترام من به خودم برایم بیش از هر چیز دیگری اهمیت دارد.
zara angel
امّا میدانی، فکر میکنم من هم میتوانستم آن را همینطور بنویسم؛ و چرا من چنین کتابی ننوشتهام؟ بالاخره من هم همین احساسات را دارم، دقیقاً همین احساساتی را که در کتاب وصف شده است،
Nazanin
امروز چیزی جز عذاب، ملال، و غم حس نکردم. این هم روزی بود مثل روزهای دیگر!
zara angel
تقصیرها هم همه از من بود، و مسئولیت همه چیز به گردن من! و اینها هیچکدام به این دلیل نبود که پدر مرا دوست نداشت: او هم مادر و هم مرا عمیقاً دوست داشت. مسئله فقط بلایی بود که بر سر شخصیتش آمده بود.
zara angel
آیا واقعاً زندگیتان را همینجور سر کردهاید، در تنهایی، در سختی، و بیشادی، بییک کلمه محبتآمیز، اجارهنشین آدمهای غریبه؟ آه، دوست عزیز من، چقدر برای شما متأسفم!
zara angel
چه به سرم خواهد آمد، سرنوشتم چیست؟ بدتر از همه این است که هیچ یقینی ندارم، آیندهای ندارم، و حتی نمیتوانم حدس بزنم چه بر سرم خواهد آمد. به گذشته هم میترسم نگاه کنم. گذشته چنان پر از بدبختی است که فقط یادش کافی است تا دلم را پارهپاره کند.
zara angel
گاهی میدیدم مدتهای طولانی است که دارم به پیشپاافتادهترین چیزهای خانه با محبت فکر میکنم.
zara angel
بعضی وقتها لحظاتی پیش میآید که خوشحال میشوم تنها بمانم ـتنها بمانم و در غم خودم فرو بروم، در افسردگیام، بیآنکه احساسم را با کسی قسمت کنم ــ و چنین لحظاتی حالا هرچه بیشتر به سراغم میآیند.
zara angel
از صمیم دل میپرسم، صادقانه میپرسم، چرا باید کلاغِ سرنوشت برای بچهای که هنوز در شکم مادرش است قارقار خوشبختی سر بدهد، امّا بچه دیگری در یتیمخانه پا به دنیای خداوند بگذارد؟ منظورم این است که بخت غالباً به در خانه دیوان احمق میرود.
zara angel
وارنکا، یکدفعه از خاطرم گذشت که ما آدمهایی که اینهمه با مراقبت و زحمت زندگی میکنیم باید به شادی معصومانه و بیخیالی پرندگان آسمان غبطه بخوریم ــ خُب، از اینجور فکرها، و غیره؛ یعنی، باز همینجور مقایسه کردم و مقایسه کردم، مقایسههای دور و دراز و دور از ذهن.
zara angel
وارنکا، آدم چایی را به خاطر دیگران میخورد، به خاطر حفظ ظاهر، به خاطر آبرو. وگرنه من خودم اهمیتی نمیدهم، من آدم سختگیری نیستم. بگذار اینطوری بگویم: آدم باید پولی توی جیبش داشته باشد، پولی برای چکمههایش و پولی برای لباسهایش ــ فکر میکنی چیزی هم میماند؟ همه این پولها را باید با حقوقم تأمین کنم. امّا من شکایتی ندارم و راضی هستم.
zara angel
بالاخره، گاهی هم پیش میآید که مهار احساسات آدم از دستش خارج میشود و مزخرفاتی مینویسد.
zara angel
در خاطر من، حتی چیزهای بد، چیزهایی که بعضاً آزارم میدادند، انگار از جنبه بدشان پاک میشوند و در پرتوی روشن و خوب از خاطر من میگذرند.
zara angel
من دست داده است که نان غریبه را بخورم. غریبه فرومایه است، آنقدر فرومایه که دل کوچک تو تابش را نخواهد آورد و غریبه با توبیخها و سرزنشهایش و با نگاههای کثیفش تو را خواهد آزرد.
zara angel
مرا بدجور خوار و خفیف کردند، و بدتر از همه اینکه در چشم خودم هم خوار و خفیف شدم، امّا از ازل بخت من همین بوده، انگار سرنوشت من است ــ و از سرنوشت گریزی نیست.
zara angel
همه چیز را زیادی به دل میگیرید؛ برای همین، همیشه از همه بیشتر ناشاد هستید.
zara angel
همه چیز را زیادی به دل میگیرید؛ برای همین، همیشه از همه بیشتر ناشاد هستید.
zara angel
چرا اصلا همیشه باید آدمهای خوب در بدبختی به سر ببرند، درحالیکه خوشبختی ناخواسته به سراغ آدمهای دیگر میرود؟
zara angel
گناه است مامکم، اینطور فکرکردن گناه است، امّا در اینطور موارد گناه دزدانه به دل آدم راه پیدا میکند و آدم کاری از دستش برنمیآید.
zara angel
بالاخره، چیز عجیبی نیست که آدم احساس شرمندگی کند، آن هم وقتی که آرنجهای آدم از پارگی آستین بیرون زده و دگمههای کتش از نخ آویزان است.
Nazanin
با شور و شوق نشستم بر سر کارم و کاغذها را پیش کشیدم. امّا چه فایده. وقتی کمی بعد دوروبر را نگاه کردم، دیدم همه چیز مثل سابق است ــ خاکستری و دلگیر. همان لکههای جوهر، همان میزها و همان کاغذها، و من خودم چی؟ همان آدم، دقیقاً همان آدمی که بودم ــ پس برای چه اینطور سوار اسب بالدار شده بودم؟ و علت اینهمه چه بود؟ آن نور ضعیف خورشید و آن یک تکه آسمان آبی؟ همین بود؟ و کدام بوی بهار، با آن چیزهایی که، خدا خودش میداند، زیر پنجرههای ما میگذرد! همه اینها معلوم است که محصول تخیلات من بودند.
zara angel
آدم بهمرور زمان به همه چیز عادت میکند.
zara angel
حجم
۱۸۵٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۲۰۷ صفحه
حجم
۱۸۵٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۲۰۷ صفحه
قیمت:
۱۶۰,۰۰۰
۱۲۸,۰۰۰۲۰%
تومان