جملات زیبای کتاب بیچارگان | طاقچه
تصویر جلد کتاب بیچارگان
off
٪۱۰

کتاب بیچارگان

نوع کتاب
۴.۱(از ۳۷ امتیاز)
انتشارات: 
نشر نی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
فاطمه
۱۷
آه، ادبیات چیز شگفتی است، وارنکا، یک چیز خیلی شگفت. من این را پریروز در کنار این آدمها کشف کردم. ادبیات چیز عمیقی است! ادبیات دل آدمها را قوی می‌کند و به آنها خیلی چیزها یاد می‌دهد ــ و در هر کتاب کوچکی که اینها دارند چیزهای شگفت زیادی هست. چه عالی نوشته شده‌اند! ادبیات یک تصویر است، یا به تعبیری هم یک تصویر است هم یک آینه؛ بیان احساسات است، شکل ظریفی از انتقاد است، یک درس پندآموز و یک سند است.
sheida
۱۰
آدمهای ثروتمند از فقیرهایی که به صدای بلند از بختشان شکوه و شکایت می‌کنند خوششان نمی‌آید ــ می‌گویند اینها سمج هستند و مزاحمشان می‌شوند! بله، فقر همیشه سمج است ــ شاید غرّولُند این گرسنه‌ها خواب را از سر ثروتمند بپراند
Mahsa Saadati
۸
خدا می‌داند آیا خوشبخت خواهم شد یا نه، تقدیر من در دست خود خداوند است، در دست قدرت لایزال او، امّا من تصمیمم را گرفته‌ام. می‌گویند بیکوف آدم مهربانی است؛ به من احترام خواهد گذاشت؛ شاید من هم به او احترام بگذارم. از یک ازدواج چه انتظار دیگری می‌شود داشت؟
Nazanin
۷
برای همین است که همه این چیزها اتفاق می‌افتد، چون احساسات من شدید است.
فاطمه
۶
حالا تاوان هوسکاری نابخشودنی‌ام را با بهای گزاف پشیمانی می‌پردازم
Nazanin
۶
او را هرچه سخت‌تر در بغل فشردم، بوسیدمش، و توفان گریه‌ام سر باز کرد، و چنان با اضطراب در آغوش او جای گرفتم که انگار این فشردن او در آغوش می‌تواند آخرین دوستم را برایم نگه دارد و نگذارد که او هم به آغوش مرگ برود.
Nazanin
۵
من بعضی وقتها خودم را قایم می‌کنم، خودم را قایم می‌کنم تا کارهایی را که نتوانسته‌ام بکنم پنهان کنم.
کاربر ۸۸۲۶۲۰۵
۵
چه به سرم خواهد آمد، سرنوشتم چیست؟ بدتر از همه این است که هیچ یقینی ندارم، آینده‌ای ندارم، و حتی نمی‌توانم حدس بزنم چه بر سرم خواهد آمد. به گذشته هم می‌ترسم نگاه کنم. گذشته چنان پر از بدبختی است که فقط یادش کافی است تا دلم را پاره‌پاره کند.
zara angel
۵
احترام من به خودم برایم بیش از هر چیز دیگری اهمیت دارد.
Nazanin
۴
امّا می‌دانی، فکر می‌کنم من هم می‌توانستم آن را همینطور بنویسم؛ و چرا من چنین کتابی ننوشته‌ام؟ بالاخره من هم همین احساسات را دارم، دقیقاً همین احساساتی را که در کتاب وصف شده است،
zara angel
۴
تقصیرها هم همه از من بود، و مسئولیت همه چیز به گردن من! و اینها هیچکدام به این دلیل نبود که پدر مرا دوست نداشت: او هم مادر و هم مرا عمیقاً دوست داشت. مسئله فقط بلایی بود که بر سر شخصیتش آمده بود.
zara angel
۳
آیا واقعاً زندگی‌تان را همینجور سر کرده‌اید، در تنهایی، در سختی، و بی‌شادی، بی‌یک کلمه محبت‌آمیز، اجاره‌نشین آدمهای غریبه؟ آه، دوست عزیز من، چقدر برای شما متأسفم!
zara angel
۳
امروز چیزی جز عذاب، ملال، و غم حس نکردم. این هم روزی بود مثل روزهای دیگر!
zara angel
۲
چه به سرم خواهد آمد، سرنوشتم چیست؟ بدتر از همه این است که هیچ یقینی ندارم، آینده‌ای ندارم، و حتی نمی‌توانم حدس بزنم چه بر سرم خواهد آمد. به گذشته هم می‌ترسم نگاه کنم. گذشته چنان پر از بدبختی است که فقط یادش کافی است تا دلم را پاره‌پاره کند.
zara angel
۲
گاهی می‌دیدم مدتهای طولانی است که دارم به پیش‌پاافتاده‌ترین چیزهای خانه با محبت فکر می‌کنم.
zara angel
۲
مرا بدجور خوار و خفیف کردند، و بدتر از همه اینکه در چشم خودم هم خوار و خفیف شدم، امّا از ازل بخت من همین بوده، انگار سرنوشت من است ــ و از سرنوشت گریزی نیست.
zara angel
۲
‫همه چیز را زیادی به دل می‌گیرید؛ برای همین، همیشه از همه بیشتر ناشاد هستید.
zara angel
۲
بعضی وقتها لحظاتی پیش می‌آید که خوشحال می‌شوم تنها بمانم ـتنها بمانم و در غم خودم فرو بروم، در افسردگی‌ام، بی‌آنکه احساسم را با کسی قسمت کنم ــ و چنین لحظاتی حالا هرچه بیشتر به سراغم می‌آیند.
zara angel
۲
از صمیم دل می‌پرسم، صادقانه می‌پرسم، چرا باید کلاغِ سرنوشت برای بچه‌ای که هنوز در شکم مادرش است قارقار خوشبختی سر بدهد، امّا بچه دیگری در یتیم‌خانه پا به دنیای خداوند بگذارد؟ منظورم این است که بخت غالباً به در خانه دیوان احمق می‌رود.
zara angel
۲
گناه است مامکم، اینطور فکرکردن گناه است، امّا در اینطور موارد گناه دزدانه به دل آدم راه پیدا می‌کند و آدم کاری از دستش برنمی‌آید.
𝑪𝒂𝒓𝒂𝒎𝒆𝒍
۲
در همچو محیطی من فقط یک آدم کودن هستم، یک نادان! از خودم خجالت می‌کشم، و تمام شب همه فکرم را به کار می‌اندازم تا بلکه من هم حرفی دربیندازم که در بحث شرکتی داشته باشم، امّا حتی از این کار عاجز هستم! و بعد، وارنکا، دلم به حال خودم می‌سوزد، دلم می‌سوزد که مثل آنها نیستم؛ دلم می‌سوزد چون بنا به آن ضرب‌المثل معروف «هیکل بزرگ کرده‌ام، امّا عقلم رشد نکرده است.» و آن وقت در ساعتهای فراغتم چکار می‌کنم؟ می‌خوابم، بس‌که احمق هستم.
𝑪𝒂𝒓𝒂𝒎𝒆𝒍
۲
ادبیات یک تصویر است، یا به تعبیری هم یک تصویر است هم یک آینه؛ بیان احساسات است، شکل ظریفی از انتقاد است، یک درس پندآموز و یک سند است.
zara angel
۱
وارنکا، یکدفعه از خاطرم گذشت که ما آدمهایی که اینهمه با مراقبت و زحمت زندگی می‌کنیم باید به شادی معصومانه و بی‌خیالی پرندگان آسمان غبطه بخوریم ــ خُب، از اینجور فکرها، و غیره؛ یعنی، باز همینجور مقایسه کردم و مقایسه کردم، مقایسه‌های دور و دراز و دور از ذهن.
zara angel
۱
وارنکا، آدم چایی را به خاطر دیگران می‌خورد، به خاطر حفظ ظاهر، به خاطر آبرو. وگرنه من خودم اهمیتی نمی‌دهم، من آدم سخت‌گیری نیستم. بگذار اینطوری بگویم: آدم باید پولی توی جیبش داشته باشد، پولی برای چکمه‌هایش و پولی برای لباسهایش ــ فکر می‌کنی چیزی هم می‌ماند؟ همه این پولها را باید با حقوقم تأمین کنم. امّا من شکایتی ندارم و راضی هستم.
zara angel
۱
بالاخره، گاهی هم پیش می‌آید که مهار احساسات آدم از دستش خارج می‌شود و مزخرفاتی می‌نویسد.
zara angel
۱
در خاطر من، حتی چیزهای بد، چیزهایی که بعضاً آزارم می‌دادند، انگار از جنبه بدشان پاک می‌شوند و در پرتوی روشن و خوب از خاطر من می‌گذرند.
zara angel
۱
من دست داده است که نان غریبه را بخورم. غریبه فرومایه است، آنقدر فرومایه که دل کوچک تو تابش را نخواهد آورد و غریبه با توبیخها و سرزنشهایش و با نگاههای کثیفش تو را خواهد آزرد.
zara angel
۱
بدبختی یک بیماری واگیردار است. آدمهای بیچاره و بدبخت بایستی از هم دوری کنند، تا بدبختی‌شان به هم سرایت نکند و بیشتر نشود.
zara angel
۱
چرا اصلا همیشه باید آدمهای خوب در بدبختی به سر ببرند، درحالی‌که خوشبختی ناخواسته به سراغ آدمهای دیگر می‌رود؟
mohammad.g
۱
ممکن است آدم یک عمر زندگی کند و نفهمد که کنار دستش یک کتاب هست که کلّ زندگی‌اش را به‌سادگی یک ترانه بیان می‌کند.