
mina3062
۵
گویی در پس معنای خشک و ظاهری کلمات نشانههایی پنهاناند که کشف آنها او را به جایی هدایت میکند که قرار بوده است برسد.
Elahe
۴
همانطور که تختههای کهنه را سمباده میکشید، میدید ناهمواری و زمختیشان ناپدید میشود، و لایههای خاکستری فرسودهشان ور میآیند و میریزند، و چوب اصلی نمایان میشود و در نهایت پاکی و غنای رگهها و بافتهای آن آشکار میگردد.
Elahe
۴
گاهی میایستاد، کتابی را از قفسهای برمیداشت، و لحظهای آن را در دستهای بزرگ خود نگه میداشت، که از حسِ هنوز ناآشنای شیرازه، جلد، و ورقهای خمپذیر کتاب دچار لرزشی خفیف میشد. سپس کتاب را ورق میزد و قطعهای را اینجا و آنجا میخواند. با احتیاط ورق میزد مبادا انگشتان ناشیاش برگهای کتابی را که جان میکندند تا کشفش کنند، بدرند و نابود کنند.
mina3062
۴
میان دانشِ خود و آنچه میتوانست با کلمات بیان کند چنان شکاف عمیقی میدید که هرگونه تلاش برای پر کردن آن را بیهوده میپنداشت.
mina3062
۳
«در انتظار روزی هستید که این محیط بسته را ترک کنید و قدم در جایی بگذارید که دیگران آن را جهان میخوانند؟»
ع.سلیمی
۳
در مقابل خود چیزی نمیدید که بتواند از آن خشنود باشد و لذت ببرد و پشت سرش چیزی وجود نداشت که ارزش به یاد آوردن داشته باشد.
mina3062
۲
در کتابخانهٔ دانشگاه در میان قفسههای هزارها کتاب میگشت، و بوی چرم، پارچهٔ نمکشیده، و صفحههای خشک و شکننده را فرو میکشید گویی بخوری نادر را بو میکند.
mina3062
۲
دریافت که دارد با پدرومادرش بیگانه میشود. و احساس کرد این بینش که دارد از دستشان میدهد، عشقش به آنها را افزایش داده است.
mina3062
۲
استونر میخواند و تحقیق میکرد، و در نهایت نوعی شادی و لذت در آن مییافت، و حتا گاهی شبحی از شادی دیرینی را که زمانی در آن مییافت احساس میکرد، هرچند خواندن و یاد گرفتن را برای هدف خاصی انجام نمیداد.
mina3062
۱
مادرش به زندگی خود با شکیبایی مینگریست، گویی زندگی لحظهای طولانی است که آدمی مجبور به تحمل آن است.
mina3062
۱
گویی در پس معنای خشک و ظاهری کلمات نشانههایی پنهاناند که کشف آنها او را به جایی هدایت میکند که قرار بوده است برسد.
mina3062
۱
«آنگاه در توانی یافت چیست آن تحفهای که عشق را افزون میکند،
نیک عاشق شدن به چیزی که باید دمی دیگر رهایش کنی.»
mina3062
۱
گاهی وقتها به چند سال پیش خودش فکر میکرد و شگفتزده میشد از به یاد آوردن آن موجود عجیبوغریب، قهوهای مایل به خاکستری و پذیرا و مطیع، مانند خاکی که از آن پدید آمده بود. فکر میکرد پدرومادرش هم کمی عجیبوغریباند، مثل فرزندی که زاده بودند. دلش به حالشان میسوخت و عشقی غیرشخصی به آنها احساس میکرد.
mina3062
۱
آینده را همچون جریانِ رویدادها، امکانها و دگرگونیهای پیوسته نمیدید، بلکه بیشتر آن را قلمروِ پیشِ رویی میپنداشت که در انتظار اکتشافهای خود اوست. آینده را همچون کتابخانهٔ بزرگ دانشگاه میدید، که میشد گوشههای جدیدی برایش ساخت، کتابهای جدید را به آن اضافه کرد و کتابهای قدیمی را از آن برداشت، بیآنکه ماهیت واقعی آن از اساس تغییر کند. او آینده را در نهادی میدید که خود را متعهد به کار در آن کرده بود، نهادی که چندان شناختی هم از آن نداشت؛ و میتوانست تصور کند که خود او در آینده تغییر خواهد کرد، اما آینده به خودی خود برای او هدف نبود بلکه بیشتر ابزاری برای تغییر بود.
mina3062
۱
همانطور که ذهنش با موضوعی که میخواند درگیر بود، و همانطور که با قدرت ادبیاتی که میخواند دست و پنجه نرم میکرد و میکوشید ماهیت آن را درک کند، به تغییر پیوستهای که در درونش رخ میداد آگاه میشد؛ و در این فرایندِ آگاهی، به بیرون از خود، به جهانی رهسپار میشد که خود را بر او میگشود.
mina3062
۱
«باید به یاد داشته باشید چه هستید و انتخاب کردهاید چه بشوید، و بدانید اهمیت آنچه را انجام میدهید چیست. نسل انسان پارهای جنگها، شکستها و پیروزیها دارد که نظامی نیست و آنها را در کتابهای تاریخ نمینویسند. وقتی تلاش میکنید تصمیم بگیرید این را به یاد داشته باشید.»
mina3062
۱
وقتی سرانجام تصمیمش را گرفت، به نظرش میرسید که از آغاز آن را میدانسته است.
mina3062
۰
استونر متوجه میشد وقتی شعری از میلتون، مقالهای از بیکن، یا نمایشنامهای از بن جانسن میخواند به جهان با نگاهی دیگر مینگرد.
mina3062
۰
«ما همه آدمهایی بیعرضهایم در جامهٔ مبدلِ گداهای بیچاره، و سردمان است.»
mina3062
۰
جنگ را یک روزِ جمعه اعلان کردند، و گرچه کلاسهای هفتهٔ بعد مطابق برنامهٔ عادی تشکیل شد، اما کمتر دانشجو و استادی وانمود کردند که روال عادی درسها برقرار است.
mina3062
۰
استونر هم در روزهای نخستِ پس از اعلانِ جنگ از سردرگمی رنج میبرد، اما سردرگمی او با آنچه دیگران در دانشگاه گرفتارش بودند عمیقاً تفاوت داشت. هرچند در مورد جنگ در اروپا با دانشجویان بزرگتر و مدرسان دیگر صحبت کرده بود، اما هرگز نمیتوانست آن را کاملاً باور کند؛ و حالا که جنگ بر فرازِ سرش بود، بر فراز سر همه بود، نوعی بیمیلی عظیم نسبت به آن در درون خود مییافت. از اینکه جنگ به اجبار کارِ دانشگاه را مختل کرده بود بیزار بود؛ اما نمیتوانست در خود احساسات قوی میهنپرستی پدید آورد، و نمیتوانست خود را مجاب کند از آلمانیها نفرت داشته باشد.
mina3062
۰
«گمان میکنم این کار را به این دلیل میکنم که هیچ اهمیتی ندارد من آن را انجام بدهم یا نه.
mina3062
۰
جنگ فقط چند هزار یا چند صدهزار مرد جوان را نمیکشد. چیزی را هم در یک ملت نابود میکند که هرگز نمیتوان آن را دوباره یافت. و اگر ملتی درگیر جنگهای زیادی شود، بهتدریج به یک حیوان بدل خواهد شد، جانوری که ما- من و شما و امثال ما- از لجن بارش آوردهایم.»
mina3062
۰
گفت: «روشنفکر نباید چیزی را نابود کند که همهٔ عمرش را صرف ساختنش کرده است.»
mina3062
۰
احساس میکرد از دروننگری چیزی حاصلش نمیشود و فکر میکرد چیز اندکی در درونش برای کشف کردن وجود دارد.
mina3062
۰
حس میکرد نوعی تلخی در او رشد میکند
mina3062
۰
مانند بسیاری از مردان دیگری که تصور میکنند سزاوارند موفقیت بیشتری داشته باشند، پر بود از احساس نخوت و خودبزرگبینی.
mina3062
۰
استونر همیشه فکر میکرد اسلون در لحظهای از خشم و ناامیدی به قلبش فرمان داده که دیگر نتپد، گویی با اشارهای بیسخن میخواست عشق و تحقیرش را به جهانی نشان دهد که عمیقاً به او خیانت کرده بود و او دیگر نمیتوانست تحملش کند.
mina3062
۰
نمیتوانست ذهنش را متمرکز کند تا به حرفهای کشیش گوش کند، اما میدانست حرفهای او پوچ است.
mina3062
۰
مدتی طول کشید تا استونر دریابد چرا مجذوب هالیس لوماکس شده است. استونر در تکبر لوماکس، در خوشصحبتی، و تلخی شادانش، تصویر بدشکلشده اما قابل تشخیص دوستش، دیوید مسترز، را میدید. میخواست با او به همان شکلی صحبت کند که با دیو صحبت کرده بود. اما حتا وقتی این تمایل را به خود اعتراف کرد، باز هم از عهدهٔ انجام آن برنیامد. کمرویی دوران جوانیاش هنوز در او باقی بود، اما اشتیاق و صراحتی که دوستی را ممکن میسازد دیگر در او نبود. میدانست آنچه میخواهد غیرممکن است، و از این حقیقت غمگین میشد.