
بریدههایی از کتاب انزجار؛ توماس برنهارت در سان سالوادور
نویسنده:اوراسیو کاستیانوس مویا
مترجم:حسین ترکمن نژاد
انتشارات:انتشارات خوب
دستهبندی:
امتیاز
۳.۹از ۱۴ رأی
۳٫۹
(۱۴)
آخ که دلم لک زده برای اینکه روی تخت دراز بکشم و با خیال راحت کتاب بخوانم
da☾
به خدا به عمرم سیاستمدارانی تا این اندازه غرق در جهل و خرافه ندیدهام. انگار عامدانه در برابر دانستن مقاومت میکنند. هرکس یک جو سواد داشته باشد فوراً میفهمد سواد این جماعت ته کشیده، چون بهمحض اینکه دهنشان را باز میکنند خودشان را لو میدهند و حالیات میکنند که مدتهاست چهار خط کتاب نخواندهاند.
گربه سیاه کوچولو
تنها جایی که توی این مملکت آرامش دارم همینجاست. بقیهٔ کافههای اینجا را که میبینم عُقم میگیرد.
da☾
آدم واقعاً غصهاش میگیرد وقتی میبیند زندگی خفتبار این مردم حتی بهترین ذهنهایشان را هم با تعصب ایدئولوژیک آلوده میکند.
rezai milad
مویا، راستش این کافه تنها جایی است که طبعم میگیرد بیایم.
da☾
باید برایت تعریف کنم چه حسی نسبت به اینهمه گند و کثافت دارم. هیچ کسِ دیگر نیست که باهاش درددل کنم و فکرهایی را که اینجا دارم برایش بگویم.
da☾
غروب را دوست دارم مویا. دلم میخواهد توی این حیاطخلوت بنشینم و غروب را نگاه کنم.
da☾
تو را به خدا شانس ما را میبینی؟ اینهمه کشور توی دنیا هست، آنوقت ما عدل باید توی این خرابشده به دنیا میآمدیم که مهد حماقت و جنایت است.
rezai milad
مگر غیر از این است که وطنپرستی را یکمشت سیاستمدار اختراع کردهاند تا بهتر از مردم سواری بگیرند؟
Bud
مویا، وقتی به این فکر میکنم که آیندهٔ مملکت دست امثال اینها افتاده احساس انزجار تمام وجودم را پر میکند. اصلاً هم فرقی نمیکند راستگرا باشند یا چپگرا، چون جفتشان به یک اندازه مهوع، فاسد و دزدند. اصلاً از قیافهشان معلوم است خیز برداشتهاند که تا میتوانند دزدی کنند.
rira
مثل روز روشن است که احدی توی این مملکت برای علم و دانش تره خرد نمیکند. فقط دنبال مدرکاند و بس.
marzieh
مویا، توحش و بیخردی در این سطح فقط توی این مملکت ممکن است. آخر کجای دنیا یک جانی بالفطره میشود پدر معنوی مردم؟
rezai milad
تنها احساسی که این مملکت در من برمیانگیزد انزجار است.
AmirHossein
از تشییعجنازه متنفرم. از اینکه بیایند بهم تسلیت بگویند حالم به هم میخورد. نمیدانم چی جوابشان را بدهم. آخر این چه رسمی است که وقتی یکی از کسانت میمیرد یک مشت غریبه میآیند بغلت میکنند و ادای دوستهای صمیمی را درمیآورند؟ کاش هیچکدامشان نمیآمدند.
Bud
گفتم شما را بهخیر و من را بهسلامت. نمیخواستم قیافهٔ نحسشان را ببینم و یاد این مملکت خرابشده بیفتم.
Bud
میدانی مویا، این مملکت هیچ ارزشی ندارد، چون توهمی بیش نیست.
Bud
ملتی توسریخورتر و خاکبرسرتر از اینها ندیدهام. با کمال میل خودشان را به ارتش میفروشند، از بس که کشتهمردهٔ جنایتاند. اصلاً انگار تروریسم توی خونشان است.
Bud
توی این مملکت اصلاً نیاز نیست بین نامزدها مناظره برگزار کنی؛ کافی است ازشان بخواهی به انتخاب خودشان متنی را با صدای بلند بخوانند. قسم میخورم از صدتا یکیشان هم نمیتواند یک صفحه را بدون تپق بخواند.
Bud
نمیفهمم دنبال توپ دویدنِ بیستودوتا کلهپوک قحطیزده چه جذابیتی برای برادرم دارد.
Bud
مگر غیر از این است که وطنپرستی را یکمشت سیاستمدار اختراع کردهاند تا بهتر از مردم سواری بگیرند؟
Bud
مویا، همهجای دنیا سیاستمدارها اهل کثافتکاریاند، اما توی این مملکت دیگر تا خرخره توی کثافت فرورفتهاند. باور کن کثیفتر از اینها هیچجای دنیا پیدا نمیکنی. نمیدانم، شاید چون خون آن صد هزارتا کشته را مکیدهاند اینقدر کثیف شدهاند. شاید هم تغذیه از رنج و سیاهروزی آن صد هزار مرده اینطور هارشان کرده.
rira
هجده سال از این مملکت دور بودم و یک لحظه هم دلم نخواست برگردم. اگر قرار بود دلم برایش تنگ شود که نمیزدم به چاک. تو را به خدا شانس ما را میبینی؟ اینهمه کشور توی دنیا هست، آنوقت ما عدل باید توی این خرابشده به دنیا میآمدیم که مهد حماقت و جنایت است.
سپیده اسکندری
مویا، برای من هیچچیزی احمقانهتر و مسخرهتر از ورزش نیست، آن هم لیگ فوتبال السالوادور. نمیفهمم دنبال توپ دویدنِ بیستودوتا کلهپوک قحطیزده چه جذابیتی برای برادرم دارد.
سپیده اسکندری
ریاکاری توی خون این مردم است
marzieh
ناگفته نماند که توی این مملکت تأسیس دانشگاه تفاوتی با دکان باز کردن ندارد. فکر نکنم هیچجای دیگری توی دنیا اینهمه دانشگاه خصوصی داشته باشد
marzieh
اینجا با یک فرهنگ بیسواد طرفی؛ فرهنگی که از نوشتار محروم است و هیچ اهمیتی به ثبت وقایع یا حافظهٔ تاریخی نمیدهد. اصلاً هیچ درکی از گذشته ندارد. من بهش میگویم «فرهنگ خرمگسی»، چون افق دیدش فقط محدود به حال میشود و حافظهٔ خرمگس را دارد. درست عین خرمگسی که خودش را میکوبد به شیشه و دو ثانیهٔ بعد باز همان کار را تکرار میکند چون توی همین دو ثانیه وجود شیشه را یادش رفته.
marzieh
همگی به من گفتند باید جلد دوم انزجار را هم بنویسم چون اوضاع کشور وخیمتر هم شده و مشکلاتی مثل فساد سیاسی، جرایم سازمانیافته، باندهای اراذلواوباش و بیارزش شدن جان انسانها بیداد میکند.
marzieh
چقدر از جمعیتهای بزرگ متنفرم. اصلاً دست خودم نیست؛ وقتی میبینم یک جایی آدم زیاد جمع شده حالم بد میشود.
da☾
برای من خانواده یک چیز تصادفی است و کوچکترین اهمیتی ندارد.
da☾
میخواهم کودکی نکبتیام را که توی این مملکت و این خانهٔ دیوارکشیشده گذراندهام کلاً از ذهنم پاک کنم. یاد سالهایی که اینجا سپری کردم میافتم اعصابم خرد میشود؛ آخر بیست سال اول زندگیام واقعاً نکبت بود مویا.
da☾
