وقتی ترکشان کردیم، خبری از اندیشههایی که رفاقتها را تباه میکنند در ذهن ما نیست: دربارهٔ ما چه فکری کردند؟ مبادا خوب رفتار نکردیم؟ آیا از ما خوششان آمد؟ و بیم فراموش شدن بهخاطر یکی دیگر. تمام آن پریشانیهای رفاقت در آستانهٔ این رفاقت ناب و آرامِ خواندن پایان مییابند. حتی ملاحظهای هم در کار نیست: به آنچه مولیر میگوید فقط به همان اندازه میخندیم که به نظرمان خندهدار است؛ وقتی حوصلهمان از او سر میرود، باکی نداریم که این ملال در چهرهمان آشکار شود، و وقتی هم که چنان که باید و شاید با او وقت گذراندیم، با شتاب آن را سر جایش میگذاریم انگار نه انگار نبوغی داشته یا آوازهای. هوای این رفاقتِ ناب سکوت است، نابتر از کلام.