خیره نگاهم کرد. میتوانستم قسم بخورم از همین حالا داشت به زندگیای که میتوانست با من داشته باشد، میاندیشید. آدم بدون تصور آینده، نمیتواند آنطور با تمام هستیاش به کسی نگاه کند.
چشمهایش را بست. در آن لحظه چیز زیادی در مورد هم نمیدانستیم، اما اینطوری تقریباً بهتر بود. تجربهٔ چنین لحظهای با یک غریبه مثل این بود که بگویی: «نمیشناسمت، اما اگر میشناختم حتماً دوستت داشتم.»