قطع میکنم نمیشود را
-Dny.͜.
اتراق میکنی توی سینهام
همسایه میشوی با نفسم کشیدنم
-Dny.͜.
و جنگ یعنی همین که هیچ چیز سر جایش نیست
-Dny.͜.
چرا نمیرسد به ذهنم دستی که رشتهای از فکرم را گره بزند
به راهی که به تو باز میشود
سروش علینژاد
پزشکم میگوید پوکی استخوان گرفته من را!
بعضی جملهها چای دم میکنند صبحها
-Dny.͜.
چوب حراج میخورم توی خیابانهایی که از تو تمام میشود
به تخمههای آفتابگردان دوستت دارم را تمام میشود
هر طرف که میروم درها را میبندی
از این همه بستگی میخندی
تماماً بازش کن
سروش علینژاد