جملات زیبا از متن کتاب گرد‌آفرید | طاقچه
تصویر جلد کتاب گرد‌آفریدsubscriptionAvailable

کتاب گرد‌آفرید

قصه‌های شاهنامه (جلد هفتم)

۴.۲(از ۱۹ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
آتوسا صالحی
انتشارات: 
نشر افق

قیمت:

۲۳۱,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«غمگین مباش، فرزند دشت! دختر کوه! خواهر جنگل! اندیشه‌های پریشان را از دل بران و دلت را پر از نور امید کن.»
آسمان~
۵
نفرین بر این جنگ! نفرین بر این دشمنی دیرین! که بر آتشِ هر مهری خاکستر خشم و کین پاشیده است و ریشهٔ هر امیدی را در هر دو سرزمین خشکانده است. دست نوازش پدر را از سر چه بسیار کودکان دریغ کرده و چه بسیار دخترکان را رخت سپید بخت نپوشانده، جامهٔ سیاه بر تن کرده.
کاربر ۱۰۹۴۰۰۲۵
۳
آرزوهای خویش را نباید بر زبان آورد که اگر به سخن درآیند پیش از برآورده شدن به نفرینی بر باد می‌روند.
کاربر ۱۰۹۴۰۰۲۵
۲
اکنون سرنوشت مرا برگزیده تا بر برگی از این روزگار افسانه‌ای نو بنویسم. داستانی که این‌بار پهلوانی مرد نه، که زنی پهلوان قهرمان آن خواهد بود.
کاربر ۱۰۹۴۰۰۲۵
۱
ای زیبای خفته! که هزاران سال بر این خاک ایستاده‌ای و به آمد و رفت مردمان می‌نگری. روزی از فریاد اژدها چهره درهم کشیدی و روزی از گام‌های استوار آرش نیرو گرفتی، روزی زالِ تنها و بی‌پناه را در آغوش فشردی و به یاری سیمرغ در دامن پروردی و روزی فریدون را از چشم دشمنان پنهان داشتی. اما امروز از چه چنین بی‌تابی و چرا این‌گونه به من می‌نگری؟ بگو چه در سر داری و می‌خواهی چه فردایی را برایم رقم زنی؟
آسمان~
۱
ای زیبای خفته! که هزاران سال بر این خاک ایستاده‌ای و به آمد و رفت مردمان می‌نگری. روزی از فریاد اژدها چهره درهم کشیدی و روزی از گام‌های استوار آرش نیرو گرفتی، روزی زالِ تنها و بی‌پناه را در آغوش فشردی و به یاری سیمرغ در دامن پروردی و روزی فریدون را از چشم دشمنان پنهان داشتی. اما امروز از چه چنین بی‌تابی و چرا این‌گونه به من می‌نگری؟ بگو چه در سر داری و می‌خواهی چه فردایی را برایم رقم زنی؟
آسمان~
۱
اکنون سرنوشت مرا برگزیده تا بر برگی از این روزگار افسانه‌ای نو بنویسم. داستانی که این‌بار پهلوانی مرد نه، که زنی پهلوان قهرمان آن خواهد بود.
آسمان~
۱
من از این جوان چه می‌خواهم؟ شاید تنها زمانی برای شکافتن سیب سرخی که کرمی در دلش خانه دارد و او که تنها زیبایی‌اش را می‌بیند، سخت در آرزویش است. شاید یافتن راهی هموار و بی‌آتش و خون برای بیرون راندن گردنکشان از خاک سرزمین آزادم. نه! که اینجا جای گفت و شنید نیست.
آسمان~
۱
گردآفرید سواری تیزروست که نه از کوه بیمی به دل راه می‌دهد و نه از زوزهٔ گرگ‌ها می‌هراسد. که می‌داند انسان‌های گرگ‌خو نیز نمی‌توانند فریبش دهند، که آن‌ها را چه در جامهٔ روباه و چه میش، چه بلبل خوش‌آواز و چه طاووس هزاررنگ نیک می‌شناسد.
o_o
۱
«مردان هم اگرسخن دل را می‌شنیدند و راه دل را برمی‌گزیدند، هرگز خواست پروردگار خویش را از یاد نمی‌بردند و دست‌شان از خون بی‌گناهان رنگین نمی‌شد.»
!mim
۱
چرا جنگ؟ که مگر در گذشته از نبرد چه سودی برده‌اند، جز نیستی و ویرانی؟ که مگر می‌توان در سایهٔ سیاه جنگ به آبادانی و کامرانی اندیشید؟
Mira
۱
روزها و ماه‌ها در این آیینه نگریستم به دنبال همرازی شاید که چون معجزه‌ای از راه برسد و روزگارم را زیرورو کند. و تو سرانجام آمدی اما بسیار دیر و روزگارم را زیرورو کردی اما نه آن‌گونه که من می‌اندیشیدم.
پرواز
۰
ابر آزاد است. گنجشک آزاد است. رود آزاد است. ابر از این سوی آسمان تا آن سوی آسمان پرواز می‌کند. گنجشک از کوتاه‌ترین شاخه به بلندترین شاخه‌ها می‌پرد و بر هر شاخه که دوست دارد، آشیانه می‌سازد. رود از کوه سرازیر می‌شود و آواز می‌خواند و از راه‌های پرپیچ‌وخم و شن‌زارهای خشک و جنگل‌های سبز می‌گذرد تا روزی به دریایی که آرزویش را در دل می‌پروراند، بریزد. اما من چه؟ اینجا چه می‌کنم و در پی چه روزهایم را به شب و شب‌هایم را به روز گره می‌زنم؟ افسوس و هزار افسوس
Mira
۰
کاش امشب به خوابم می‌آمدی، مادر! و این‌بار تو سر بر زانویم می‌گذاشتی و داستان مرا می‌شنیدی. دختری که بال پروازش را بریده‌اند و مرغ اندیشه‌اش را در قفسی زندانی کرده‌اند. دختری که نه هنوز دریایی بی‌کران را به چشم دیده و نه پا در جنگلی انبوه گذاشته. که در این خاک پهناور هنوز خود را نیز نیک نمی‌شناسد.
Mira
۰
«هیچ نمی‌دانند و هیچ نمی‌بینند جز جنگ و آتش و خون.»
Mira
۰
«خواب بس است! دیگر از خیال بافتن و آرزوهای دور و دراز دوختن خسته‌ام! از خانه ساختن بر آب خسته‌ام. که همه باختن است.»
Mira
۰
کاش بودی مادر یا کاش دست کم از آن بالا دخترکت را می‌دیدی که غم او را سخت به زانو درآورده. اینجا من به تو نزدیک‌ترم. اما تو؟... نکند مرا از یاد برده باشی. که دیرزمانی است نه سرم را بر زانوهای مهربانت می‌گذاری و نه برایم افسانه می‌گویی، نه در رؤیاهایم قدم می‌زنی و نه از انتهای آن راه روشن برایم دست تکان می‌دهی. مادر! تنها شده‌ام. تنها مانده‌ام. نکند تو همچون من تنها باشی؟
Mira
۰
گردآفرید بر خاک زانو می‌زند. کوه غم بر شانه‌های خسته‌اش سنگینی می‌کند. که پیش از این هیچ‌گاه پدر را چنین زار و ناتوان ندیده است.
Mira
۰