ای زیبای خفته! که هزاران سال بر این خاک ایستادهای و به آمد و رفت مردمان مینگری. روزی از فریاد اژدها چهره درهم کشیدی و روزی از گامهای استوار آرش نیرو گرفتی، روزی زالِ تنها و بیپناه را در آغوش فشردی و به یاری سیمرغ در دامن پروردی و روزی فریدون را از چشم دشمنان پنهان داشتی. اما امروز از چه چنین بیتابی و چرا اینگونه به من مینگری؟ بگو چه در سر داری و میخواهی چه فردایی را برایم رقم زنی؟