بعد یاد ۲۲ افتاد که جلوی هَفنُت زیر درختی نشسته بود و امیدوارانه میگفت: شاید جرقهٔ من تماشای آسمون باشه یا راه رفتن.
جو بهش گفته بود: اینها که جرقه نیستن، زندگی روزمرهان.
اما اشتباه کرده بود. همهٔ این لحظههای کوتاه، لذتهای کوچک، همینها بود که به زندگی ارزش زیستن میداد.