
وامبت بدعنق!
۲
«یه ماهی میره پیش یه ماهی پیرتر و میگه: من میخوام اقیانوس رو پیدا کنم. ماهی پیرتر میگه: اقیانوس؟ الان داخلشی دیگه. ماهی جَوونتر میگه: این؟ این که آبه. من دنبال اقیانوسم!»
وامبت بدعنق!
۲
بعد یاد ۲۲ افتاد که جلوی هَفنُت زیر درختی نشسته بود و امیدوارانه میگفت: شاید جرقهٔ من تماشای آسمون باشه یا راه رفتن.
جو بهش گفته بود: اینها که جرقه نیستن، زندگی روزمرهان.
اما اشتباه کرده بود. همهٔ این لحظههای کوتاه، لذتهای کوچک، همینها بود که به زندگی ارزش زیستن میداد.