تاوی با مهربانی به او گفت: «این جهان، آدمهاش، مادر من و تنتین، ما رو دستهبندی میکنن. ما رو توی جعبه میذارن. تو یه تخممرغ هستی. تو یه سیبزمینی هستی و تو یه کلم هستی. اونها به ما میگن ما کی هستیم. چیکارهایم. و چی میشیم.»
تاوی گفت: «چونکه اونها میترسن. از اونچه ما میتونیم باشیم، میترسن.»
هوگو با عصبانیت گفت: «اما این ما هستیم که به اونها اجازه میدیم این کار رو با ما بکنن! چرا؟»
تاوی لبخندی اندوهناک به او زد و گفت: «چون ما خودمون هم از چیزی که میتونیم باشیم، میترسیم.»