دائم به وجودِ بوسهات محتاجم
لبهای تو چسبزخمِ لبهای من است
یك رهگذر
این خانۀ سردِ بسته در را چهکنم؟
این پنجرههای بیثمر را چهکنم؟
گیرم که هنوز راه برگشتی هست،
پلهای خراب پشت سر را چهکنم؟
یك رهگذر
این بارِ هزارم است چشمانت را
تصمیم گرفتهام فراموش کنم
یك رهگذر
گیرم که هنوز راه برگشتی هست،
پلهای خراب پشت سر را چهکنم؟
Emma
میترسم از انتظارِ دائم در مشت
از «منتظرم!» که مثل خنجر از پشت...
باورکن اگر که برنگردی دیگر
دلتنگی این شهر، مرا خواهد کُشت
Emma
این شعر، گذشته است از صافی تو
محصول شبانههای «لببافی» تو
با ضربۀ چشمهات یادم آمد
تاریخِ فراموشی جغرافی تو
Emma
نگذار یقین شهر، شک بردارد
آیینۀ زندهرود، لک بردارد
ای آب، نبودن تو باعث شده است
لبهای سیوسهپل ترک بردارد
Emma