ما احساس میکنیم همسرمان به لحاظ احساسی از ما فرار میکند؛ اما بهجای پذیرفتن حسِ ازدستدادگی، تلاش میکنیم او را با اصولی همچون اصول اداری محدود کنیم. ما به خاطر اینکه همسرمان هشت دقیقه دیر کرده است بیدلیل عصبانی میشویم، او را به خاطر انجام ندادن یک سری از کارهای خانه شدیداً سرزنش میکنیم، و سختگیرانه از او در مورد تمام کردن وظیفهای میپرسیم که به شکلی گنگ و مبهم، انجام دادنش را پذیرفته بود. تمام این کارها را انجام میدهیم، به غیر از پذیرفتنِ این حقیقت: «نگرانم که برایت مهم نباشم ....».