تو را دوست دارم
عاشقانه
چون سرود اعدامیان
وقت پک زدن به آخرین سیگار پیش از سپیده.
پاییز بانو
دستانت
در این کنسرت خیابانی
تمام این درختان را
بید مجنون میکند.
پاییز بانو
در هیاهوی خوش عطر عود
میان گمشدنهایم لابهلای موهایت
رویایی میان کفر و ایمانم
به باور نشسته
شبیه قهوههای تلخ عربی
به تندی شرابهای ناب قرناطه.
یک رویای آبی
در چشمانت خانه کرده
با رگههایی از خورشید
شبیه اسبهای عربی
در دشتهای بیکران
که میتازد
پاییز بانو
تو
شور بارانی در تابستان.
و من
بارانیپوش هزار خاطرهٔ ابری
در مرور سیسنگان موهایت
در پاییز!
پاییز بانو
کاش
تاریخ با لالاییات
پیش پای تقویم
خواب میماند
و من
دنیا را نمیدیدم.
پاییز بانو
چقدر ساده بود
برف
وقتی که درختان
به سپیدی شالت خیره بودند
و من در کافه پشت چشمانت
سیگارهایی را که از مادربزرگ دزدیده بودم
دود میکردم
پاییز بانو
هر خانه زخمی دارد روی صورتش از جنگ
از لحن بمبهای بزرگ
بر سر مدرسههای کوچک
تا پدرم گاز اعصاب خورده
دارد سرفه میکند
و تیر میکشد قلبم
از گلولههایی که روی دیوارها جا مانده.
پاییز بانو
وطنم کوچک نیست
و تنم
به وسعت تمام اندوهان تاریخخورده
دارد بار تلخکامیهای انسان را
به دوش میکشد.
وطنم کوچک نیست
و دریا دارد ماهیهای روی آب مانده را
به ساحل میدهد
و تنم خیس از اشکهای
به گِلنشسته دارد
باران میخورد.
پاییز بانو
آن وقت باران میگیرد
و تو یکریز
بر گونههایم میباری
cat
چشمانت جنگل.
و آغوشت باراندازی در مه
cat