این رسمِ نجیبانهٔ باران است،
که تکرار میشود و تکراری نمیشود،
هرگز!
فاطمه
۵
ببخشید
من چیزی را پیش شما جا گذاشتهام!
کوچک است
قلبم را میگویم...
نوا
۳
من دلتنگیهایم را به شهر نمیگویم،
بین آدمها گم میشود...
دلتنگی باید پیش خودت در امان بماند
پیشِ نگاه و انار و غزلهای منزوی...
دلتنگی باید دستنخورده بماند!
همین است که تهران بیباران مانده...
من دلتنگیهایم را به شهر نگفتهام!
atefe
۲
گمنام ماییم
که گم شدیم در شهر و گم کردیم شما را،
جز نامتان بر سر کوچه و خیابانهایمان...
و فراموشمان شد
که نام و نشان این شهر، این سرزمین، این خاک،
از شماست...
و من خودم را پیدا میکنم کنارتان...
شبهایی که در راهبندان شهر گم میشوم...
Mahdis
۲
خدا به وقت غزل و دلتنگی،
پاییز و انار و باران را برای هم آفرید...
و همان وقت بود که تمام شاعرانههای جهان متولد شد...
فاطمه
۲
باران که میبارد،
بهار میشوم!
فاطمه
۲
روزی دلت برای من تنگ میشود
روزی که همهٔ زندگیت آرام است
و درست وقتی که فکر میکنی خوشبختی
از خیابان رد میشوی
و خاطرهٔ یک بنبست
نفست را بند میآورد
و نگاه میکنی
کسی کنارت هست که «من» نیست
silvermoon
۲
این رسمِ نجیبانهٔ باران است،
که تکرار میشود و تکراری نمیشود،
هرگز!
کاربر ۵۴۶۸۸۷۰
۲
خوابهایم رقیب زندگیام شدهاند
بس که در خوابها پیدا میشوی و در بیداری گم
خوابهایم، هر شب
فاتحانه به من تلخخند میزنند
من هر شب از خوابهایم شکست میخورم!
atefe
۱
هرچه بیهواتر
هرچه رهاتر
اتفاق میافتد... بیآنکه دنبالش بگردی...
به معجزه باید ایمان آورد،
مثل نرگس، که معجزهٔ زمستان است
Mahdis
۱
وقتی میروی
باید راهت را بگیری و دور شوی
به پشت سر برنگرد
چه فرقی میکند که آخرین نگاه را که کرده است؟
Mahdis
۱
تمام قد و با همهٔ قلبم
«و ان یکاد» خوان و دست به سینه
به افتخار خاک مقدس شهری که خدا براتِ آزادیش را امضا کرد...
حضرت جهانآرا،
در آغوش خدا لبخند بزن
که شهر آزاد شد
و این قانونِ نانوشتهٔ همهٔ عاشقانههاست که نباشی، که نبینی، که روز واقعه رفته باشی...
Mahdis
۱
کاش به جای همهٔ شعرها و شعارهای قشنگ
به جای همهٔ آنچه میخواهیم و نشان از تو ندارد،
تو را با همهٔ قلبمان آرزو میکردیم
«ایّها الامام المامول» امام آرزو شده...
کاش برای یک شب، همین امشب، آرزوی ما میشدی...
فاطمه
۱
همین که خدا هست، غزل هست، باران هست،
یعنی خوشبختی...
اصلاً «پاییز» نام دیگر خوشبختیست
سلما
۱
خدا به وقت غزل و دلتنگی،
پاییز و انار و باران را برای هم آفرید...
و همان وقت بود که تمام شاعرانههای جهان متولد شد...
کاربر ۵۴۶۸۸۷۰
۱
ببخشید
من چیزی را پیش شما جا گذاشتهام!
کوچک است
قلبم را میگویم...
کاربر ۵۴۶۸۸۷۰
۱
پاییز که باشی
میدانی عاقبتِ همهٔ برگهای زرد ریختهات،
بهار است...
پاییز که باشی
میدانی، زیر پای عابران،
کوچه بیقرارِ بهار نشسته است...
آخر قصهٔ پاییز، همیشه بهار است!
حتی اگر از زمستانی سخت بگذرد!
پاییز هم که باشی،
به تقویمت، بهار برمیگردد...
کاربر ۵۴۶۸۸۷۰
۱
گاهی باید فقط مجسمه بود
ندید
نشنُفت
فقط
سکوت کرد...
خدا به جای تو
میبیند
میشنود
و...
گاهی باید مجسمه بود
کاربر ۵۴۶۸۸۷۰
۱
چهار فصل این مجموعه، شعر نیست!
نوشتههای گاه و بیگاه من است، از سر دلتنگی
همین و تمام.
فاطمه
۰
بغضهای من، یک «پاییز» کم دارد...
فاطمه
۰
همین که خدا هست، غزل هست، باران هست،
یعنی خوشبختی...
فاطمه
۰
به گمانم نگاهِ خدا، حتماً به شیوهٔ باران است...، بیمضایقه! حتی آنها که نگاهشان را دزدیدهاند...
فاطمه
۰
غزل، همیشه خواندنی نیست!
گاهی تماشاییست!
فاطمه
۰
تو دریا شدهای
و غروب بهانه است
خورشید هم خودش را
مثل من در تو غرق میکند...
نوا
۰
و خدا
به شب قسم یاد کرد
در آن هنگام که جهان را میپوشاند...
و من
مومن به همهٔ شبهای پر رازی هستم
که از پسِ چارقدِ سیاهشان،
صبح را،
مژده میدهند...
نوا
۰
خودت گفتهای، پناه بیاور به من...
و من از پسِ همهٔ درهایی که پشت آن، همه چیز است جز تو،
پناه میبرم به خودت که گفتهای:
قل اعوذ برب الناس...
نوا
۰
برای لبخندهای رنگ پریدهٔ این شهر
باید به آسمان نگاه کرد
باید به دستهای خدا خیره شد
و از آسمان، معجزه خواست
چیزی شبیه آرامش و عشق و لبخند.
نه!
باید برای شهر،
فقط «خدا» را خواست...
این شهر گاهی خدایش را
در های و هویش گم میکند
نوا
۰
همین که خدا هست، غزل هست، باران هست،
یعنی خوشبختی...
lili
۰
کتاب بخوان
و یادم بیاور
مرا میخواستی در «شمس»، مولانا برقصانی...
کتاب بخوان و
و یادم بیاور
در میانهٔ همهٔ غربت و دلتنگیها
از هجوم دروغها و دریغها،
«خوشا شهری که بَدَش بایزید باشد!»
lili
۰
و خدا
به شب قسم یاد کرد
در آن هنگام که جهان را میپوشاند...
و من
مومن به همهٔ شبهای پر رازی هستم
که از پسِ چارقدِ سیاهشان،
صبح را،
مژده میدهند...