
کتاب خون انار گردن پاییز است...
پدیدآورندگان:
مژده لواسانیانتشارات:
انتشارات نیستان هنر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
فاطمه
۵
این رسمِ نجیبانهٔ باران است،
که تکرار میشود و تکراری نمیشود،
هرگز!
نوا
۳
ببخشید
من چیزی را پیش شما جا گذاشتهام!
کوچک است
قلبم را میگویم...
atefe
۲
من دلتنگیهایم را به شهر نمیگویم،
بین آدمها گم میشود...
دلتنگی باید پیش خودت در امان بماند
پیشِ نگاه و انار و غزلهای منزوی...
دلتنگی باید دستنخورده بماند!
همین است که تهران بیباران مانده...
من دلتنگیهایم را به شهر نگفتهام!
Mahdis
۲
گمنام ماییم
که گم شدیم در شهر و گم کردیم شما را،
جز نامتان بر سر کوچه و خیابانهایمان...
و فراموشمان شد
که نام و نشان این شهر، این سرزمین، این خاک،
از شماست...
و من خودم را پیدا میکنم کنارتان...
شبهایی که در راهبندان شهر گم میشوم...
فاطمه
۲
خدا به وقت غزل و دلتنگی،
پاییز و انار و باران را برای هم آفرید...
و همان وقت بود که تمام شاعرانههای جهان متولد شد...
فاطمه
۲
باران که میبارد،
بهار میشوم!
atefe
۱
خوابهایم رقیب زندگیام شدهاند
بس که در خوابها پیدا میشوی و در بیداری گم
خوابهایم، هر شب
فاتحانه به من تلخخند میزنند
من هر شب از خوابهایم شکست میخورم!
Mahdis
۱
هرچه بیهواتر
هرچه رهاتر
اتفاق میافتد... بیآنکه دنبالش بگردی...
به معجزه باید ایمان آورد،
مثل نرگس، که معجزهٔ زمستان است
Mahdis
۱
وقتی میروی
باید راهت را بگیری و دور شوی
به پشت سر برنگرد
چه فرقی میکند که آخرین نگاه را که کرده است؟
Mahdis
۱
تمام قد و با همهٔ قلبم
«و ان یکاد» خوان و دست به سینه
به افتخار خاک مقدس شهری که خدا براتِ آزادیش را امضا کرد...
حضرت جهانآرا،
در آغوش خدا لبخند بزن
که شهر آزاد شد
و این قانونِ نانوشتهٔ همهٔ عاشقانههاست که نباشی، که نبینی، که روز واقعه رفته باشی...
سلما
۱
همین که خدا هست، غزل هست، باران هست،
یعنی خوشبختی...
اصلاً «پاییز» نام دیگر خوشبختیست
silvermoon
۱
روزی دلت برای من تنگ میشود
روزی که همهٔ زندگیت آرام است
و درست وقتی که فکر میکنی خوشبختی
از خیابان رد میشوی
و خاطرهٔ یک بنبست
نفست را بند میآورد
و نگاه میکنی
کسی کنارت هست که «من» نیست
فاطمه
۰
چهار فصل این مجموعه، شعر نیست!
نوشتههای گاه و بیگاه من است، از سر دلتنگی
همین و تمام.
فاطمه
۰
بغضهای من، یک «پاییز» کم دارد...
فاطمه
۰
همین که خدا هست، غزل هست، باران هست،
یعنی خوشبختی...
فاطمه
۰
به گمانم نگاهِ خدا، حتماً به شیوهٔ باران است...، بیمضایقه! حتی آنها که نگاهشان را دزدیدهاند...
فاطمه
۰
کاش به جای همهٔ شعرها و شعارهای قشنگ
به جای همهٔ آنچه میخواهیم و نشان از تو ندارد،
تو را با همهٔ قلبمان آرزو میکردیم
«ایّها الامام المامول» امام آرزو شده...
کاش برای یک شب، همین امشب، آرزوی ما میشدی...
فاطمه
۰
غزل، همیشه خواندنی نیست!
گاهی تماشاییست!
نوا
۰
تو دریا شدهای
و غروب بهانه است
خورشید هم خودش را
مثل من در تو غرق میکند...
نوا
۰
و خدا
به شب قسم یاد کرد
در آن هنگام که جهان را میپوشاند...
و من
مومن به همهٔ شبهای پر رازی هستم
که از پسِ چارقدِ سیاهشان،
صبح را،
مژده میدهند...
نوا
۰
خودت گفتهای، پناه بیاور به من...
و من از پسِ همهٔ درهایی که پشت آن، همه چیز است جز تو،
پناه میبرم به خودت که گفتهای:
قل اعوذ برب الناس...
نوا
۰
برای لبخندهای رنگ پریدهٔ این شهر
باید به آسمان نگاه کرد
باید به دستهای خدا خیره شد
و از آسمان، معجزه خواست
چیزی شبیه آرامش و عشق و لبخند.
نه!
باید برای شهر،
فقط «خدا» را خواست...
این شهر گاهی خدایش را
در های و هویش گم میکند
lili
۰
همین که خدا هست، غزل هست، باران هست،
یعنی خوشبختی...
lili
۰
کتاب بخوان
و یادم بیاور
مرا میخواستی در «شمس»، مولانا برقصانی...
کتاب بخوان و
و یادم بیاور
در میانهٔ همهٔ غربت و دلتنگیها
از هجوم دروغها و دریغها،
«خوشا شهری که بَدَش بایزید باشد!»
lili
۰
و خدا
به شب قسم یاد کرد
در آن هنگام که جهان را میپوشاند...
و من
مومن به همهٔ شبهای پر رازی هستم
که از پسِ چارقدِ سیاهشان،
صبح را،
مژده میدهند...
