جملات زیبای کتاب خون انار گردن پاییز است٫٫٫ | طاقچه
تصویر جلد کتاب خون انار گردن پاییز است...subscriptionAvailable

کتاب خون انار گردن پاییز است...

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۱۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
مژده لواسانی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
فاطمه
۵
این رسمِ نجیبانهٔ باران است، که تکرار می‌شود و تکراری نمی‌شود، هرگز!
نوا
۳
ببخشید من چیزی را پیش شما جا گذاشته‌ام! کوچک است قلبم را می‌گویم...
atefe
۲
من دلتنگی‌هایم را به شهر نمی‌گویم، بین آدم‌ها گم می‌شود... دلتنگی باید پیش خودت در امان بماند پیشِ نگاه و انار و غزل‌های منزوی... دلتنگی باید دست‌نخورده بماند! همین است که تهران بی‌باران مانده... من دلتنگی‌هایم را به شهر نگفته‌ام!
Mahdis
۲
گمنام ماییم که گم شدیم در شهر و گم کردیم شما را، جز نام‌تان بر سر کوچه و خیابان‌هایمان... و فراموشمان شد که نام و نشان این شهر، این سرزمین، این خاک، از شماست... و من خودم را پیدا می‌کنم کنارتان... شب‌هایی که در راه‌بندان شهر گم می‌شوم...
فاطمه
۲
خدا به وقت غزل و دلتنگی، پاییز و انار و باران را برای هم آفرید... و همان وقت بود که تمام شاعرانه‌های جهان متولد شد...
فاطمه
۲
باران که می‌بارد، بهار می‌شوم!
atefe
۱
خواب‌هایم رقیب زندگی‌ام شده‌اند بس که در خواب‌ها پیدا می‌شوی و در بیداری گم خواب‌هایم، هر شب فاتحانه به من تلخ‌خند می‌زنند من هر شب از خواب‌هایم شکست می‌خورم!
Mahdis
۱
هرچه بی‌هواتر هرچه رهاتر اتفاق می‌افتد... بی‌آن‌که دنبالش بگردی... به معجزه باید ایمان آورد، مثل نرگس، که معجزهٔ زمستان است
Mahdis
۱
وقتی می‌روی باید راهت را بگیری و دور شوی به پشت سر برنگرد چه فرقی می‌کند که آخرین نگاه را که کرده است؟
Mahdis
۱
تمام قد و با همهٔ قلبم «و ان یکاد» خوان و دست به سینه به افتخار خاک مقدس شهری که خدا براتِ آزادیش را امضا کرد... حضرت جهان‌آرا، در آغوش خدا لبخند بزن که شهر آزاد شد و این قانونِ نانوشتهٔ همهٔ عاشقانه‌هاست که نباشی، که نبینی، که روز واقعه رفته باشی...
سلما
۱
همین که خدا هست، غزل هست، باران هست، یعنی خوشبختی... اصلاً «پاییز» نام دیگر خوشبختی‌ست
silvermoon
۱
روزی دلت برای من تنگ می‌شود روزی که همهٔ زندگیت آرام است و درست وقتی که فکر می‌کنی خوشبختی از خیابان رد می‌شوی و خاطرهٔ یک بن‌بست نفست را بند می‌آورد و نگاه می‌کنی کسی کنارت هست که «من» نیست
فاطمه
۰
چهار فصل این مجموعه، شعر نیست! نوشته‌های گاه و بی‌گاه من است، از سر دلتنگی همین و تمام.
فاطمه
۰
بغض‌های من، یک «پاییز» کم دارد...
فاطمه
۰
همین که خدا هست، غزل هست، باران هست، یعنی خوشبختی...
فاطمه
۰
به گمانم نگاهِ خدا، حتماً به شیوهٔ باران است...، بی‌مضایقه! حتی آن‌ها که نگاه‌شان را دزدیده‌اند...
فاطمه
۰
کاش به جای همهٔ شعرها و شعارهای قشنگ به جای همهٔ آن‌چه می‌خواهیم و نشان از تو ندارد، تو را با همهٔ قلبمان آرزو می‌کردیم «ایّها الامام المامول» امام آرزو شده... کاش برای یک شب، همین امشب، آرزوی ما می‌شدی...
فاطمه
۰
غزل، همیشه خواندنی نیست! گاهی تماشایی‌ست!
نوا
۰
تو دریا شده‌ای و غروب بهانه است خورشید هم خودش را مثل من در تو غرق می‌کند...
نوا
۰
و خدا به شب قسم یاد کرد در آن هنگام که جهان را می‌پوشاند... و من مومن به همهٔ شب‌های پر رازی هستم که از پسِ چارقدِ سیاه‌شان، صبح را، مژده می‌دهند...
نوا
۰
خودت گفته‌ای، پناه بیاور به من... و من از پسِ همهٔ درهایی که پشت آن، همه چیز است جز تو، پناه می‌برم به خودت که گفته‌ای: قل اعوذ برب الناس...
نوا
۰
برای لبخندهای رنگ پریدهٔ این شهر باید به آسمان نگاه کرد باید به دست‌های خدا خیره شد و از آسمان، معجزه خواست چیزی شبیه آرامش و عشق و لبخند. نه! باید برای شهر، فقط «خدا» را خواست... این شهر گاهی خدایش را در های و هویش گم می‌کند
lili
۰
همین که خدا هست، غزل هست، باران هست، یعنی خوشبختی...
lili
۰
کتاب بخوان و یادم بیاور مرا می‌خواستی در «شمس»، مولانا برقصانی... کتاب بخوان و و یادم بیاور در میانهٔ همهٔ غربت و دلتنگی‌ها از هجوم دروغ‌ها و دریغ‌ها، «خوشا شهری که بَدَش بایزید باشد!»
lili
۰
و خدا به شب قسم یاد کرد در آن هنگام که جهان را می‌پوشاند... و من مومن به همهٔ شب‌های پر رازی هستم که از پسِ چارقدِ سیاه‌شان، صبح را، مژده می‌دهند...