جملات زیبای کتاب باید نوشت نام تو را با پرنده ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب باید نوشت نام تو را با پرنده هاsubscriptionAvailable

کتاب باید نوشت نام تو را با پرنده ها

نوع کتاب
۵.۰(از ۱ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
قربان ولیئی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
حنیفا
۲
باران گرفته بود و زمین جام می‌گرفت در خاک، ریشه‌های من آرام می‌گرفت باران گرفته بود که از آسمان، درخت پیغمبرانه نوبر پیغام می‌گرفت باران گرفته بود که از رودخانه‌ها رفتار بیخودانه، زمین، وام می‌گرفت باران گرفته بود که بی‌شکلی وجود بادام و سیب و آدم و گل نام می‌گرفت باران گرفته بود که از خاک، شاعری روییده بود و شیرة الهام می‌گرفت
سمیه جنگی
۲
پروردگار، لحظة ایجاد، بی‌گمان بر دست خویش بوسه زد از آفریدنش
حنیفا
۱
شب بود و نبود در میان من او بود و شهود آسمان ـ من بی‌پرده وجود می‌درخشید عاری شده بود از گمانْ من از مشرق من طلوع می‌کرد می‌کرد غروب ناگهانْ من سر می‌زدم از کرانة خویش می‌برد مرا به بیکرانْ من در برزخ هستی و عدم داشت تردید میان این و آنْ من
سمیه جنگی
۱
پرسش مهیب بود: خدایا چگونه‌ای؟ کعبه دهان گشود و جواب آفریده شد
سمیه جنگی
۱
ای روضه‌خوان تنها بگو نامش حسین است دیگر چه حاجت خواندن از روی مقاتل
سمیه جنگی
۱
می‌گریمت سینای سینه‌ام از زمزم کلام خداوند پر شده است هر هق هقی برای تو بی‌شبهه حق حق است قطعاً سبزینهٔ بهشت مرهونِ مهربانیِ سیّال خونِ توست
سمیه جنگی
۱
لالند حرف‌های الفبا باری برای از تو سرودن زبان کم است باید نوشت نام تو را با پرنده‌ها هر چند مشق نام تو را آسمان کم است
حنیفا
۰
صبح است و باد می‌وزد از ناکجاترین می‌خوانَدَم به خلوت ناآشناترین از چون و از چگونه گذشتم که گم شدم در بی‌چگونه بودن این بی‌چراترین طوفان گرفت و برد و به ژرفا مرا سپرد بی‌چشم و گوش گشتم و بی‌دست و پاترین تنها سکوت بود و سکوتی مهیب بود در لحظه‌های جاری بی‌ماجراترین برگشته‌ام به ساحل و حیران نشسته‌ام صبح است و باد می‌وزد از ناکجاترین
حنیفا
۰
خاموش باش! صبح درخشیدن من است آرام باش! لحظة چرخیدن من است دف می‌زنند با ضربانم ستاره‌ها دف می‌زنند، نوبت رقصیدن من است رؤیای آسمان به حقیقت رسیده است خورشید، گرم دیدن تابیدن من است دستی شگفت آمده، آماده باش روح! هنگام سرخْ واقعة چیدن من است
حنیفا
۰
پروردگار، لحظة ایجاد، بی‌گمان بر دست خویش بوسه زد از آفریدنش
حنیفا
۰
تا حس شود صدای تو، آب آفریده شد چشمت غریب بود، شهاب آفریده شد تحریر گام‌های تو را در جواب «آب» رودی که می‌رسد به شتاب آفریده شد بی‌مهر تو چه می‌گذرد بر شب قلوب؟ دوزخ جواب بود و عذاب آفریده شد ربط تو با تراب در ابهام مانده بود صحرای تشنه کام و سحاب آفریده شد پرسش مهیب بود: خدایا چگونه‌ای؟ کعبه دهان گشود و جواب آفریده شد
حنیفا
۰
این خاک تیره، آیینه پاره است صد آسمان در بطن زمین است
حنیفا
۰
شب غلیظ زمین را شکست چشمانت
حنیفا
۰
کلماتم چه وقوفی به جمالت دارند؟ از جلال تو حروف از حرکت می‌مانند
سمیه جنگی
۰
تا حس شود صدای تو، آب آفریده شد چشمت غریب بود، شهاب آفریده شد
سمیه جنگی
۰
موقوف باز کردن ابواب کرده‌اند دستان از تعلق عالم رهات را چشمت شفای عاجل دل‌های عاشق است پلکی بزن گشودن باب نجات را با ذات عشق دم زده بودی، عجیب نیست می‌آورد نسیم تو عطر صفات را
سمیه جنگی
۰
چشمان تو، چشمان تو، چشمان تو، هو هو حق حق، چه بگویم چه من از این همه اویت؟ زیبایی سُکرآورِ ربّانی آفاق بی‌شبهه شرابی تو و افلاک، سبویت هر سبز که از خاک برآید، کلماتت در چاه فرو ریخته اسرار مگویت
Ali
۰
سکوت نابی و در گام‌ها نمی‌گنجی چه باده‌ای تو که در جام‌ها نمی‌گنجی تو را چگونه بنامند، حرف سنگین است لطیف هستی و در نام‌ها نمی‌گنجی تو آن مخاطب چوپان ساده دل هستی که در مناسک خاخام‌ها نمی‌گنجی
Ali
۰
شب بود و نبود در میان من او بود و شهود آسمان ـ من بی‌پرده وجود می‌درخشید عاری شده بود از گمانْ من از مشرق من طلوع می‌کرد می‌کرد غروب ناگهانْ من سر می‌زدم از کرانة خویش می‌برد مرا به بیکرانْ من در برزخ هستی و عدم داشت تردید میان این و آنْ من
سمیه جنگی
۰
بر زبانم، زبانه‌ای که تویی غزل عاشقانه‌ای که تویی مقصدم، ایستادن است اما، می روم با بهانه‌ای که تویی
سمیه جنگی
۰
چشمه‌ها رو به تماشای تو در جریانند آهوان جذبهٔ چشمان تو را حیرانند بادها حامل هموارهٔ انفاس تواَند بیدها در هیجانی که تویی، لرزانند کوه در خلسهٔ سنگین و زمین رقصان است شاخه‌ها در تب دیدار تو دست افشانند هستی از پنجرهٔ چشم تو محو خویش است آسمان‌ها به تو پیوسته فرا می‌خوانند کلماتم چه وقوفی به جمالت دارند؟ از جلال تو حروف از حرکت می‌مانند
سمیه جنگی
۰
ماضی و مستقبل اوهام است اهلِ حال باش گرچه از این حال هم بیگانه باید زیستن
سمیه جنگی
۰
مشرب من حافظانه زندگانی کردن است چند روز عمر را رندانه باید زیستن