جملات زیبا از متن کتاب ۷ روایت خصوصی از زندگی سیدموسی صدر | طاقچه
تصویر جلد کتاب ۷ روایت خصوصی از زندگی سیدموسی صدرsubscriptionAvailable

کتاب ۷ روایت خصوصی از زندگی سیدموسی صدر

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۱۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
حبیبه جعفریان

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
reyhane.110
۶
«آدم باید به خدا توکل کند و کارهایش را بکند. اگر قرار به ترسیدن و احتیاط از مخالفت‌ها باشد که همه باید بنشینیم توی خانه، در را روی خودمان ببندیم
نگار
۲
یک عادت یا خلق عجیب داشت که از کنار هیچ کس همین طوری نمی‌گذشت. می‌خواست یک بچه ۱۰ ساله باشد یا زنی خانه‌دار یا یک پیرمرد یا جوانی سر به هوا. برای هر کسی چیزی داشت که تعریف کند. قصه‌ای یا حرفی داشت که انگار فقط نگه داشته بود و حفظش کرده بود تا وقتی او را دید بهش بگوید. تک‌تک آدم‌ها برای او وجود داشتند و مهم بودند چون جهان را تک‌تک آدم‌ها می‌سازند. چون تک‌تک آدم‌ها می‌توانستند در جهان اثر بگذارند و چون بابا دنیا را و نقش خودش را در آن این طوری می‌دید.
zexpi
۲
دایی می‌گوید: جریان زندگی مثل رودخانه است و نمی‌شود از آن عبور نکرد، پس باید به بچه‌ها شنا کردن یاد بدهیم.
saeedi
۲
هیچ وقت فکر نکرده بودم که ممکن است از یکی از این سفرهای شرق و غرب که به امید بهبود جهان، رنج رفتنش را می‌کشی، بر نگردی. تو همیشه آن‌قدر مطمئن و توانا به نظر می‌آمدی که کسی خیال نمی‌کرد روزی بایست برای تو کاری کرد.
f_gh
۲
برادرزاده‌ام می‌گوید تو از کلمهٔ غصه زیاد استفاده می‌کنی و من می‌خواهم این کلمه را تغییر دهم. می‌خواهم کلمه زندگی‌ام، کلمه‌ای که از دهانم نمی‌افتد، چیزی غیر از غصه باشد، ولی نمی شود. هر بار که می‌خواهم آن کلمهٔ تازه را زندگی کنم، یادم می‌آید داییِ عجیبِ غیرمنتظره‌ای داشتم که از آخرین سفرش هرگز برنگشت.
کاربر ۲۹۴۲۸۲۴
۱
خیلی به این فکر می کنم که اگر جای ما برعکس بود، چه اتفاقی می‌افتاد؟
اندیشه
۱
گفتم: «بابا، این آدم‌ها ارزشش را ندارند. چرا ولشان نمی کنید بروید ایران؟ آنجا به شما بیشتر نیاز هست.» و یادت هست چی جوابم را دادی؟ گفتی: «خدا گفته بیا و به همین‌ها خدمت کن. به همین‌ها که قدر نمی‌دانند و شاید محرومیتشان باعث شده این‌طوری بشوند.» تو می‌دانستی، به طرز دقیق و مطمئنی می‌دانستی کی هستی و چه کار باید بکنی. می گفتی: «تکلیف» ات این است؛ نقشی که از تو خواسته شده این است و برای آن می جنگیدی، خسته می‌شدی، تحقیر می‌شدی، فحش می‌شنیدی، ولی ادامه می‌دادی و واقعاً اتفاقی می‌افتاد. چیزی در جایی تغییر می‌کرد و کاری به سرانجام می‌رسید.
فلاحی
۱
برادرزاده‌ام می‌گوید تو از کلمهٔ غصه زیاد استفاده می‌کنی و من می‌خواهم این کلمه را تغییر دهم. می‌خواهم کلمه زندگی‌ام، کلمه‌ای که از دهانم نمی‌افتد، چیزی غیر از غصه باشد، ولی نمی شود.
فلاحی
۰
رفتند خواستگاری و صحبت کردند و به سلامتی قبول کردند. البته، همه‌مان در نبود آقام متأثر بودیم، ولی الحمدلله بسیار خوب برگزار شد... چرا حرف‌های مرا نمی‌نویسید؟ آهان! دارید با این ماس‌ماسک ضبط می‌کنید... از این دستگاه‌ها دیده‌ام؟ معلوم است که دیده‌ام. من بچه آخوندم. همه‌جور چیزی در زندگی‌ام دیده‌ام
hawraasadat
۰
آقام هم خوب شعر می‌گفتند، هم خوب چیز می‌نوشتند، هم خوب حرف می‌زدند. یعنی ناطق خوبی بودند، شاعر خوبی بودند. این شعری که الان روی قبر آقای حائری است، آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری، آقام گفتند.
hawraasadat
۰
منتها ما همه را با دایی مقایسه می‌کردیم و خب کمتر کسی مثل او بود. درباره‌اش نمی‌خواهم اغراق کنم، ولی واقعیت این است که او آدم عادی‌ای نبود. من هیچ‌وقت فکر نکردم می‌توانم مثل او باشم یا مثل او زندگی کنم. خیلی سخت و غیرممکن به نظر می‌رسید. هرچند او خودش داشت همان‌طور زندگی می‌کرد که به ما می‌گفت. حرفش مثل عملش بود و درونش مثل بیرونش. یعنی یک نمونهٔ واقعی با گوشت و پوست جلوی ما وجود داشت که نشان می‌داد می‌شود این کارها را کرد، ولی من هیچ‌وقت فکر نکردم که می‌توانم، چون دایی آدم عادی‌ای نبود؛ این حتی از ظاهرش پیدا بود.
hawraasadat
۰
وقتی من و صادق آلمان زندگی می‌کردیم، دایی زیاد به ما سر می‌زد. بارها پیش آمد که با هم بیرون بودیم، توی خیابان، موزه، پارک و رهگذرها. می‌آمدند و از من یا صادق می‌پرسیدند که این آقا کی هستند؟ دایی به نظرشان دوست‌داشتنی و با جذبه می‌آمد. می‌گفتند صورتش آدم را می‌گیرد، کاریزما دارد و واقعاً این‌طور بود. این، حسِ بیشترِ آدم‌ها در مواجهه با دایی بود؛ از کسانی مثل آقای عصام عطار که سوری بود و زمان دانشجویی ما امام جماعت مسجد آخن بود و هروقت می‌دانست دایی پیش ما آمده به دیدنش می‌آمد تا زن و شوهری که از دوستان ما بودند و با هم اختلاف پیدا کرده بودند و از دایی می‌خواستند کمکشان کند.
hawraasadat
۰
یک‌بار که خواهرهای امام از ایران آمدند، من برای زیارت با آن‌ها دو سه روز رفتم سوریه. چه زیارت مخصوصی بود! شوهرم می‌گفت: چطور می‌خواهی خانه را دو سه روز رها کنی؟ گفتم: این‌ها برای من از بهشت آمده‌اند. باید با این‌ها بروم.
hawraasadat
۰
سلام کردنش هم خاص بود. حتی وقتی بچه‌ای از در وارد می شد، بلند می‌شد و با آن قد بلند دولا می‌شد. الان کی این‌طور رفتار می‌کند؟ قد و لبخند و هیبتی که ایشان داشتند، همه را می‌گرفت.