جملات زیبای کتاب ۷ روایت خصوصی از زندگی سیدموسی صدر | طاقچه
تصویر جلد کتاب ۷ روایت خصوصی از زندگی سیدموسی صدرsubscriptionAvailable

کتاب ۷ روایت خصوصی از زندگی سیدموسی صدر

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۱۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
حبیبه جعفریان

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
reyhane.110
۶
«آدم باید به خدا توکل کند و کارهایش را بکند. اگر قرار به ترسیدن و احتیاط از مخالفت‌ها باشد که همه باید بنشینیم توی خانه، در را روی خودمان ببندیم
نگار
۲
یک عادت یا خلق عجیب داشت که از کنار هیچ کس همین طوری نمی‌گذشت. می‌خواست یک بچه ۱۰ ساله باشد یا زنی خانه‌دار یا یک پیرمرد یا جوانی سر به هوا. برای هر کسی چیزی داشت که تعریف کند. قصه‌ای یا حرفی داشت که انگار فقط نگه داشته بود و حفظش کرده بود تا وقتی او را دید بهش بگوید. تک‌تک آدم‌ها برای او وجود داشتند و مهم بودند چون جهان را تک‌تک آدم‌ها می‌سازند. چون تک‌تک آدم‌ها می‌توانستند در جهان اثر بگذارند و چون بابا دنیا را و نقش خودش را در آن این طوری می‌دید.
zexpi
۲
دایی می‌گوید: جریان زندگی مثل رودخانه است و نمی‌شود از آن عبور نکرد، پس باید به بچه‌ها شنا کردن یاد بدهیم.
saeedi
۲
هیچ وقت فکر نکرده بودم که ممکن است از یکی از این سفرهای شرق و غرب که به امید بهبود جهان، رنج رفتنش را می‌کشی، بر نگردی. تو همیشه آن‌قدر مطمئن و توانا به نظر می‌آمدی که کسی خیال نمی‌کرد روزی بایست برای تو کاری کرد.
کاربر ۲۹۴۲۸۲۴
۱
خیلی به این فکر می کنم که اگر جای ما برعکس بود، چه اتفاقی می‌افتاد؟
اندیشه
۱
گفتم: «بابا، این آدم‌ها ارزشش را ندارند. چرا ولشان نمی کنید بروید ایران؟ آنجا به شما بیشتر نیاز هست.» و یادت هست چی جوابم را دادی؟ گفتی: «خدا گفته بیا و به همین‌ها خدمت کن. به همین‌ها که قدر نمی‌دانند و شاید محرومیتشان باعث شده این‌طوری بشوند.» تو می‌دانستی، به طرز دقیق و مطمئنی می‌دانستی کی هستی و چه کار باید بکنی. می گفتی: «تکلیف» ات این است؛ نقشی که از تو خواسته شده این است و برای آن می جنگیدی، خسته می‌شدی، تحقیر می‌شدی، فحش می‌شنیدی، ولی ادامه می‌دادی و واقعاً اتفاقی می‌افتاد. چیزی در جایی تغییر می‌کرد و کاری به سرانجام می‌رسید.
f_gh
۱
برادرزاده‌ام می‌گوید تو از کلمهٔ غصه زیاد استفاده می‌کنی و من می‌خواهم این کلمه را تغییر دهم. می‌خواهم کلمه زندگی‌ام، کلمه‌ای که از دهانم نمی‌افتد، چیزی غیر از غصه باشد، ولی نمی شود. هر بار که می‌خواهم آن کلمهٔ تازه را زندگی کنم، یادم می‌آید داییِ عجیبِ غیرمنتظره‌ای داشتم که از آخرین سفرش هرگز برنگشت.