نعره زد عشق که خونینجگری پیدا شد
حُسن لرزید که صاحبنظری پیدا شد
فطرت آشفت که از خاکِ جهانِ مجبور
خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد
خبری رفت ز گردون به شبستانِ ازل
حذر ای پردگیان پردهدری پیدا شد
آرزو بیخبر از خویش در آغوش حیات
چشم واکرد و جهانِ دگری پیدا شد
زندگی گفت که در خواب تپیدم همه عمر
تا در این گنبدِ دیرینه دری پیدا شد
کاربر ۱۰۳۴۶۱۳۱