جملات زیبای کتاب طعم گس خرمالو | طاقچه
تصویر جلد کتاب طعم گس خرمالو

کتاب طعم گس خرمالو

مجموعه داستان

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۲۳۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
زویا پیرزاد
انتشارات: 
نشر مرکز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
hiba
۸۰
ملوک خانم می‌گفت «عادت می‌کنی خواهر. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه.»
kiana
۴۴
نیم ساعتی که گذشت ترانه سردش شد. چند بار خواست بگوید «نمیریم؟» اما یاد ژان افتاد که آن وقت‌ها مدام به مینوش می‌گفت «بدترین کار شما زن‌ها پیله کردن به مردهاست! اگه زن‌ها می‌فهمیدند مردها گاهی احتیاج به تنهایی دارند، دنیا جای قابل تحمل‌تری می‌شد!» از کنار مراد بلند شد راه افتاد.
رسول شعبانی
۲۰
«نمی‌فهمم چای دم کردن چه زحمتی داره؟ تفاله را می‌ریزی توی آبکش مخصوص، قوری را چند بار زیر شیر آب گرم آب می‌کشی، با اسفنج و مایع ظرفشویی توی قوری را چند بار می‌شوری که لکه‌های چای قبلی پاک بشه، بعد قوری را خشک می‌کنی، چای خشک توش می‌ریزی و ــ همین!»
kiana
۱۶
آقای کمالی به مادر حسن گفت «برای من زیادی جوون نیس؟» پیرزن گفت «چه حرفا! بابای خدا بیامرزم تو شصت‌سالگی دختر هفده‌ساله هوو آورد سر مادرم.» آقای کمالی انگار خیالش راحت شد. با دست زد روی شانهٔ حسن و گفت «سر و سامون که بگیرم واسه حسن آقا هم دست بالا می‌کنیم.»
Nirvana
۱۶
مهناز وسط خنده دست کشید به چشم‌هاش و گفت «آدم وقت خنده اشکش درمیاد، چای هم که میپره گلوش باز اشکش درمیاد، غصه‌دار هم که هست اشکش درمیاد،» و سه دخترخاله باز خندیدند.
servin.fa
۱۱
ملوک خانم می‌گفت «عادت می‌کنی خواهر. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه.»
سعیده شریفی
۸
فنجان چای را بلند کرد و گفت «به سلامتی خودم و آپارتمان خوشگلم!» و آخرین جرعهٔ چای سرد را خورد.
servin.fa
۶
ملوک خانم زانو زد و ضریح را چسبید. خانم هم زانو زد و دستش را جلو برد. استغاثه‌ها در گوشش پیچید و فشار جمعیت دستش را به ضریح رساند. از خودش پرسید «برای چی آمدم؟» هر بار با خواستی ملموس و مرسوم آمده بود. خواستی که از گفتنش به دیگران و خواستنش از آقا شرم نداشت ولی این بار ــ. چشم‌هایش را بست. کاش می‌توانست به هیچ چیز فکر نکند
zahra yari
۶
«برای فراموشکاری هم باید راه حلی وجود داشته باشه.»
کاربر ۱۰۵۹۶۹۸۴
۵
مرد بداخلاق از آتیش جهنم بدتره
servin.fa
۴
آقا مراد خیلی به آقا نقوی سَره. خوش اخلاقه جونم! چی از این مهم‌تر؟ مرد بداخلاق از آتیش جهنم بدتره!» و ترانه فکر کرد نامزد سابقش عیسی نقوی، در یک سالی که نامزد بودند یک بار هم بدقولی نکرد.
Sobhan Naghizadeh
۳
«عادت می‌کنی خواهر. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه.»
sareh
۱
فشار جمعیت کم شده بود یا دیگر هیچ حسی نداشت؟ هیاهو آرام گرفته بود یا دیگر گوشش نمی‌شنید؟ خودش بود و سکوت و خنکی ضریح. تا وقتی که ملوک خانم شانه‌هایش را بگیرد و از جا بلندش کند و از میان جمعیت از حرم بیرونش بیاورد بی‌وقفه گریه کرد.
Eli
۱
«بدترین کار شما زن‌ها پیله کردن به مردهاست! اگه زن‌ها می‌فهمیدند مردها گاهی احتیاج به تنهایی دارند، دنیا جای قابل تحمل‌تری می‌شد!»
sareh
۱
روز بعد مراد به شرکت هواپیمایی تلفن کرد. ترانه اول تعجب کرد، بعد خوشحال شد. مراد گفت «موهات هنوز فرفریه؟» ترانه خندید و مراد گفت «امشب با چند تا از دوست‌هام میریم چاتانوگا. دوست داشتی، بیا.» ترانه گوشی را گذاشت و تعجب کرد که چرا از تلفن مراد خوشحال شده، بعد خجالت کشید، بعد فکر کرد «این چه جور دعوت کردنه؟» بعد یاد آقای نقوی افتاد و با خودش گفت «کار درستی نیست.» و تصمیم گرفت نرود. سر ساعت هفت، ستارآقا که توی خیابان ویلا می‌دوید که به اتوبوس برسد، سرش را برگرداند و داد زد «ترانه خانم! چه عجب امشب زود تعطیل کردید!»
zahra yari
۱
ترانه به دو قبر هم شکل و هم‌اندازه رسید که نردهٔ فلزی کوتاهی دورشان کشیده بودند. روی هر کدام دسته گلِ چینی گَردگرفته‌ای بود. ترانه اسم‌های روی دو سنگ را خواند و با خودش گفت «زن و شوهرند.» انگشت کشید به نردهٔ فلزی خاک‌آلود و فکر کرد «به این میگن دوست داشتن.»
شَبدَر
۱
«حالا دیگه برای کی؟»
Eli
۰
فشار جمعیت کم شده بود یا دیگر هیچ حسی نداشت؟ هیاهو آرام گرفته بود یا دیگر گوشش نمی‌شنید؟ خودش بود و سکوت و خنکی ضریح. تا وقتی که ملوک خانم شانه‌هایش را بگیرد و از جا بلندش کند و از میان جمعیت از حرم بیرونش بیاورد بی‌وقفه گریه کرد.
Eli
۰
«بدترین کار شما زن‌ها پیله کردن به مردهاست! اگه زن‌ها می‌فهمیدند مردها گاهی احتیاج به تنهایی دارند، دنیا جای قابل تحمل‌تری می‌شد!»
کلئو
۰
مجلس ختم جناب سرهنگ، زبان می‌گرفت و یک جمله در میان می‌گفت «دیگه اشکی برام نمونده -» غریبه‌ها که رفتند و ماندند خودمانی‌ها، خاله پری گفت «سی سال تموم شب و روز اشکمو درآورد، بسه دیگه!»
شَبدَر
۰
«عادت می‌کنی خواهر. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه.»