ملوک خانم زانو زد و ضریح را چسبید. خانم هم زانو زد و دستش را جلو برد. استغاثهها در گوشش پیچید و فشار جمعیت دستش را به ضریح رساند. از خودش پرسید «برای چی آمدم؟» هر بار با خواستی ملموس و مرسوم آمده بود. خواستی که از گفتنش به دیگران و خواستنش از آقا شرم نداشت ولی این بار ــ. چشمهایش را بست. کاش میتوانست به هیچ چیز فکر نکند