
بریدههایی از کتاب طعم گس خرمالو
۳٫۴
(۲۲۰)
ملوک خانم میگفت «عادت میکنی خواهر. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه.»
hiba
نیم ساعتی که گذشت ترانه سردش شد. چند بار خواست بگوید «نمیریم؟» اما یاد ژان افتاد که آن وقتها مدام به مینوش میگفت «بدترین کار شما زنها پیله کردن به مردهاست! اگه زنها میفهمیدند مردها گاهی احتیاج به تنهایی دارند، دنیا جای قابل تحملتری میشد!»
از کنار مراد بلند شد راه افتاد.
kiana
«نمیفهمم چای دم کردن چه زحمتی داره؟ تفاله را میریزی توی آبکش مخصوص، قوری را چند بار زیر شیر آب گرم آب میکشی، با اسفنج و مایع ظرفشویی توی قوری را چند بار میشوری که لکههای چای قبلی پاک بشه، بعد قوری را خشک میکنی، چای خشک توش میریزی و ــ همین!»
رسول شعبانی
آقای کمالی به مادر حسن گفت «برای من زیادی جوون نیس؟» پیرزن گفت «چه حرفا! بابای خدا بیامرزم تو شصتسالگی دختر هفدهساله هوو آورد سر مادرم.» آقای کمالی انگار خیالش راحت شد. با دست زد روی شانهٔ حسن و گفت «سر و سامون که بگیرم واسه حسن آقا هم دست بالا میکنیم.»
kiana
مهناز وسط خنده دست کشید به چشمهاش و گفت «آدم وقت خنده اشکش درمیاد، چای هم که میپره گلوش باز اشکش درمیاد، غصهدار هم که هست اشکش درمیاد،» و سه دخترخاله باز خندیدند.
Nirvana
ملوک خانم میگفت «عادت میکنی خواهر. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه.»
servin.fa
فنجان چای را بلند کرد و گفت «به سلامتی خودم و آپارتمان خوشگلم!» و آخرین جرعهٔ چای سرد را خورد.
سعیده شریفی
ملوک خانم زانو زد و ضریح را چسبید. خانم هم زانو زد و دستش را جلو برد. استغاثهها در گوشش پیچید و فشار جمعیت دستش را به ضریح رساند. از خودش پرسید «برای چی آمدم؟» هر بار با خواستی ملموس و مرسوم آمده بود. خواستی که از گفتنش به دیگران و خواستنش از آقا شرم نداشت ولی این بار ــ. چشمهایش را بست. کاش میتوانست به هیچ چیز فکر نکند
servin.fa
«برای فراموشکاری هم باید راه حلی وجود داشته باشه.»
zahra yari
آقا مراد خیلی به آقا نقوی سَره. خوش اخلاقه جونم! چی از این مهمتر؟ مرد بداخلاق از آتیش جهنم بدتره!» و ترانه فکر کرد نامزد سابقش عیسی نقوی، در یک سالی که نامزد بودند یک بار هم بدقولی نکرد.
servin.fa
مرد بداخلاق از آتیش جهنم بدتره
کاربر ۱۰۵۹۶۹۸۴
فشار جمعیت کم شده بود یا دیگر هیچ حسی نداشت؟ هیاهو آرام گرفته بود یا دیگر گوشش نمیشنید؟ خودش بود و سکوت و خنکی ضریح.
تا وقتی که ملوک خانم شانههایش را بگیرد و از جا بلندش کند و از میان جمعیت از حرم بیرونش بیاورد بیوقفه گریه کرد.
sareh
«بدترین کار شما زنها پیله کردن به مردهاست! اگه زنها میفهمیدند مردها گاهی احتیاج به تنهایی دارند، دنیا جای قابل تحملتری میشد!»
Eli
روز بعد مراد به شرکت هواپیمایی تلفن کرد. ترانه اول تعجب کرد، بعد خوشحال شد. مراد گفت «موهات هنوز فرفریه؟» ترانه خندید و مراد گفت «امشب با چند تا از دوستهام میریم چاتانوگا. دوست داشتی، بیا.» ترانه گوشی را گذاشت و تعجب کرد که چرا از تلفن مراد خوشحال شده، بعد خجالت کشید، بعد فکر کرد «این چه جور دعوت کردنه؟» بعد یاد آقای نقوی افتاد و با خودش گفت «کار درستی نیست.» و تصمیم گرفت نرود. سر ساعت هفت، ستارآقا که توی خیابان ویلا میدوید که به اتوبوس برسد، سرش را برگرداند و داد زد «ترانه خانم! چه عجب امشب زود تعطیل کردید!»
sareh
ترانه به دو قبر هم شکل و هماندازه رسید که نردهٔ فلزی کوتاهی دورشان کشیده بودند. روی هر کدام دسته گلِ چینی گَردگرفتهای بود. ترانه اسمهای روی دو سنگ را خواند و با خودش گفت «زن و شوهرند.» انگشت کشید به نردهٔ فلزی خاکآلود و فکر کرد «به این میگن دوست داشتن.»
zahra yari
«حالا دیگه برای کی؟»
شَبدَر
فشار جمعیت کم شده بود یا دیگر هیچ حسی نداشت؟ هیاهو آرام گرفته بود یا دیگر گوشش نمیشنید؟ خودش بود و سکوت و خنکی ضریح.
تا وقتی که ملوک خانم شانههایش را بگیرد و از جا بلندش کند و از میان جمعیت از حرم بیرونش بیاورد بیوقفه گریه کرد.
Eli
«بدترین کار شما زنها پیله کردن به مردهاست! اگه زنها میفهمیدند مردها گاهی احتیاج به تنهایی دارند، دنیا جای قابل تحملتری میشد!»
Eli
مجلس ختم جناب سرهنگ، زبان میگرفت و یک جمله در میان میگفت «دیگه اشکی برام نمونده -» غریبهها که رفتند و ماندند خودمانیها، خاله پری گفت «سی سال تموم شب و روز اشکمو درآورد، بسه دیگه!»
کلئو
«عادت میکنی خواهر. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه.»
شَبدَر
حجم
۱۱۵٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۶۰ صفحه
حجم
۱۱۵٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۶۰ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
۴۰,۰۰۰۵۰%
تومان