
بریدههایی از کتاب کوکورو
۳٫۸
(۶۱)
کسی که به انسانها عشق میورزد و بدون عشقورزیدن نمیتواند زنده باشد، اما ناتوان از پذیرشِ تمام و کمالِ عشق دیگران است؛ سنسی چنین آدمی بود.
Fatemeh Bashirnezhad
نمیدانم چگونه حالم را وصف کنم، جز آنکه بگویم احساس میکردم دارم کفارهٔ گناهانم را میپردازم.
☾Natsuki✶
گاه از این خیال رنج میبردم که نکند این شب سیاه هرگز روی صبح به خود نبیند.
☾Natsuki✶
تنهایی بهایی است که ما باید در ازای تولد و زندگی در دوران مدرن بپردازیم: دورانی آکنده از آزادی، خودبسندگی و منیّت
fatemeh
نخواست خوشبختی همسرش را تباه کند، پس دست به تباهکردن خود زد.
☾Natsuki✶
احتمالاً تو این را به پای تعهد و وظیفهشناسیام میگذاری. من هم منکرش نمیشوم. همان طور که میدانی من زندگیام را به انزوا گذراندهام و چندان ارتباطی با جامعه نداشتهام، پس به چپ و راست و پس و پیش زندگیام که نگاه کنی گوشهای نیست که وظیفه به آن معنی که وظیفه باشد در آن ریشه دوانده باشد. اما این به آن معنا نیست که خودم در مقابل دیگران احساس تعهد نکنم. بهعکس، فکر میکنم بهخاطر حساسیت زیادم در این مورد است که چنین زندگیِ منفعلانهای در پیش گرفتهام، چرا که توان تحمل دردسرهای وظایف و تعهدات معمول را ندارم.
fatemeh
من کلاً به نوع بشر بیاعتمادم.»
𝙳𝙰𝚁𝙺
«بااینکه باید زودتر میمردم، چرا تا کنون زنده ماندهام؟»
☾Natsuki✶
انسان، سلامت باشد یا بیمار، در هر صورت موجود شکنندهای است. کسی چه میداند کِی میمیرد، چطور یا کجا...»
سپیده اسکندری
منی که نمیتوانستم خودم را سرپا نگه دارم، چطور میخواستم تکیهگاه او باشم؟ چه زن شوربختی بود...
☾Natsuki✶
حتماً هنوز به یاد داری که روزی به تو گفتم گونهای بشر به نام آدمِ بد در این جهان وجود ندارد. باید توجه داشت بیشترِ خوبها هم، اگر موقعیتش پیش بیاید، ناگهان بد میشوند
سپیده اسکندری
به نظرم صرفنظر از اینکه آدم چه تصوری از عظمت در سر داشته باشد، مادامی که خودش انسان شایستهای نباشد، موجودی بیفایده و بهدردنخور است.
مشکات
من بهشدت از فکرکردن به این سؤال رنج میبردم که بالاخره باید با خودم چه کنم: باید به همین شکل چون جنازهای میان زندگان بمانم، یا...؟ آن روزها هر بار که به فکر این «یا...» میافتادم، وحشت سراپایم را میگرفت. مثل کسی بودم که تا لبهٔ پرتگاه دویده و آنجا به عمق دره خیره مانده: به ورطهٔ بیانتها
haniy Kia
به شکل معمول همهٔ آدمها خوباند _ دستکم معمولیاند. اینکه در یک لحظه به آدمهای بد بدل میشوند ترسناک است. برای همین، همیشه باید مواظب بود و نباید غفلت کرد...»
مشکات
اما گوش کن: عشق جنایت است،
𝙳𝙰𝚁𝙺
«اعتماد... نه که مشخصاً به تو اعتماد نداشته باشم؛ من کلاً به نوع بشر بیاعتمادم.»
adish
بی مقدمه پرسیدم: «واقعاً عشق جنایت است؟»
سنسی گفت: «بله، قطعاً!» مثل قبل محکم و مطمئن.
«چرا؟»
«بهزودی میفهمی. در واقع، خیلی پیشتر از اینها باید فهمیده باشی. الان مدتی است که قلبت برای عشق میتپد.»
به قلبم رجوع کردم اما چیزی پیدا نکردم که مصداق تپیدن برای عشق باشد.
«هرچه فکر میکنم کسی نیست که قلبم برای او بتپد. من چیزی را از شما پنهان نمیکنم، سنسی.»
«اما میتپد. بیقراریات هم برای همین است که کسی نیست. اگر بود، فکر میکنم آرام میگرفت و اینقدر با بیقراری نمیتپید.»
میم.سین
«اما انسان، سلامت باشد یا بیمار، در هر صورت موجود شکنندهای است. کسی چه میداند کِی میمیرد، چطور یا کجا...»
𝙳𝙰𝚁𝙺
کاف یک نفر را نداشت که واقعاً بشود دوست خطابش کرد. البته کم و بیش بودند کسانی که اگر عبوری به آنها برمیخورد، باهاشان سلاموعلیک و خوشوبشی میکرد، اما مسلماً رابطهشان طوری نبود که به ورقبازی در جمعی خودمانی دعوتشان کند.
☾Natsuki✶
«در تدبیر پیروز شدم، اما در انسانیت شکست خوردم.»
☾Natsuki✶
یک زن ذاتاً محبتی که فقط و فقط نثار او یکی شود برایش دلنشینتر است تا عشقی که به دلایلی فراتر از مسائل خاص شخصی نثارش شود _ حتی اگر این محبت از دیگری دریغ شده باشد تا نصیب او شود. لااقل میتوانم بگویم که این خصلت در زنان قویتر است تا مردان.
سپیده اسکندری
دایرهٔ معاشرت من بسیار محدود است و شاید درستتر این باشد که بگویم در این جهان تنهای تنها زندگی میکنم.
NLM123
تنهایی بهایی است که ما باید در ازای تولد و زندگی در دوران مدرن بپردازیم: دورانی آکنده از آزادی، خودبسندگی و منیّت.»
Mary gholami
اینجا میخواهم مخصوصاً بهخاطر تو چیزی به سخنم اضافه کنم، پس لطفاً خوب توجه کن. پیشرفت و نیز انحطاطِ تمام قابلیتهای ما، اعم از جسمی و روحی، تحتتأثیر محرکهای خارجی است. اگر حواس آدم کاملاً جمع نباشد، یا مراقبِ افزایشِ تدریجیِ شدتِ محرکها نباشد، وقتی متوجه ضعف و زوال جسم یا روح خواهد شد که دیر شدهاست
مشکات
من به همه شک دارم. در حقیقت به تو هم شک دارم. با اینهمه به دلایلی دوست دارم به تو یکی شک نداشته باشم. چون پاکتر از آن هستی که به تو شک کنم. دلم میخواهد پیش از آنکه بمیرم به دیگران اعتماد کنم. حال اشکال ندارد که آن دیگران هم یک نفر باشد. تو آن یک نفر میشوی؟ لطف میکنی بشوی؟
هادی محمودی
توانِ کلمات منحصر به ارتعاش هوا نیست؛ آنها میتوانند چیزهایی عظیمتر را به حرکت درآورند.
هادی محمودی
چنان مرموز و مشکوک به هر چیزی در جهان اطرافم نگاه میکردم که از خودم شرم داشتم.
☾Natsuki✶
شیطان سرِ راهم قرار گرفت و لحظهای سایهاش بر سرم افتاد و به قول معروف زندگیام را سیاه کرد.
☾Natsuki✶
نفرتانگیزتر از آن، زندگی با زنی بود که دلش با دیگری باشد.
☾Natsuki✶
سایهای سیاه بر خوشبختی من افتاده بود. با خودم میگفتم آیا این خوشبختی چنان فتیلهای انفجاری برای رساندن من به سرنوشت اندوهناکم نیست؟
☾Natsuki✶
حجم
۲۳۵٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۴۰ صفحه
حجم
۲۳۵٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۴۰ صفحه
قیمت:
۱۱۰,۰۰۰
تومان