احتمالاً تو این را به پای تعهد و وظیفهشناسیام میگذاری. من هم منکرش نمیشوم. همان طور که میدانی من زندگیام را به انزوا گذراندهام و چندان ارتباطی با جامعه نداشتهام، پس به چپ و راست و پس و پیش زندگیام که نگاه کنی گوشهای نیست که وظیفه به آن معنی که وظیفه باشد در آن ریشه دوانده باشد. اما این به آن معنا نیست که خودم در مقابل دیگران احساس تعهد نکنم. بهعکس، فکر میکنم بهخاطر حساسیت زیادم در این مورد است که چنین زندگیِ منفعلانهای در پیش گرفتهام، چرا که توان تحمل دردسرهای وظایف و تعهدات معمول را ندارم.