جملات زیبا از متن کتاب آداب ترک کردن تو | طاقچه
تصویر جلد کتاب آداب ترک کردن توsubscriptionAvailable

کتاب آداب ترک کردن تو

نوع کتاب
۳.۲ امتیاز(از ۲۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
حمزه برمر
انتشارات: 
نشر برج

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مامو
۱۲
در واقع ابراز احساسات عاشقانه، برای مردم خمیازه‌آور است؛ به‌جز برای کسی که وسط تجربه‌کردنش است.
elnaz.book
۴
قصهٔ زندگی یک بدبخت، برای همه، به‌جز خودِ بدبختش جذاب است.
مامو
۳
همیشه به این مشغول بودم که در ذهنم از آدم‌ها ورژنی بهتر از خودِ واقعی‌شان بسازم. شاید از این می‌ترسیدم که تمام شوند.
مامو
۲
قصهٔ زندگی یک بدبخت، برای همه، به‌جز خودِ بدبختش جذاب است.
Elnaz
۲
بهار عصرها روبه‌روی بالکن می‌نشست؛ با کمری صاف‌شده، در حالتی از بی‌فکری. معتقد بود مدیتیشن برای کمردرد همیشگی‌اش خوب است. می‌گفت این حالت باعث می‌شود که در خلأ فروبرود. بندهای وابستگی را پاره کند و در هیچ شناور شود. من می‌گفتم برای درهیچ‌بودن لازم به این کارها نیست. ما در تمام لحظه‌ها تا خرخره در هیچ غوطه‌وریم.
مامو
۱
در همهٔ این‌ها، وقتی به مرزهای موفقیت نزدیک می‌شوم، همه‌چیز ناگهان برایم تمام می‌شود.
Elnaz
۱
بندهای وابستگی پاره‌شدنی نیستند. باید برای تک‌تکشان رنج کشید و در این رنج فهمید که این دنیا بی‌ارزش‌تر از آن است که کسی بخواهد در آن باقی بماند.
the bolter
۱
در واقع کسی خوشش نمی‌آید که احساسات، افکار و عقاید دیگری را بشنود یا بخواند، مگر اینکه چیزی از آن گفتار به خودش مربوط شود. بخش‌هایی از این نامه مربوط به توست، اما چون نمی‌دانی کجاهایش مربوط به توست، مجبوری همهٔ آن را بخوانی و لابه‌لای سطور این نامه، به نظرات، عقاید و احساسات من هم توجه کنی.
مامو
۰
در همهٔ این‌ها، وقتی به مرزهای موفقیت نزدیک می‌شوم، همه‌چیز ناگهان برایم تمام می‌شود. آن‌وقت هر صبح، درست وقتی چشم‌هایم را باز می‌کنم و هر عصر، وقتی در مسیر خانه‌ام، ندایی درونی متقاعدم می‌کند که در آن شغل، آدمی نیستم که واقعاً دلم می‌خواهد باشم و بهتر است تا از دروازه‌های پیروزی عبور نکرده‌ام و طعم مسخ‌کنندهٔ موفقیت را نچشیده‌ام، بروم دنبال چیزی که خوش‌حالم می‌کند. برای همین، در تمام زندگی‌ام مشغول ناخنک‌زدن به صنف‌های متعدد بوده‌ام و هیچ‌وقتِ خدا به مرحلهٔ بهره‌برداری دائمی از یک تخصص نرسیده‌ام.
مامو
۰
مرکز ثقلی فروبرنده، سیاه‌چاله‌ای که روح را می‌بلعید و من خرده‌سیارک سرگردانی که تسلیم عظمت فروبرندگی‌اش شدم.
مامو
۰
هیولای فرانکشتاین خاطرات، جرقه‌های ناگزیر غشای کورتکس مغز برای تداعی اندوه‌بار یادها.
مامو
۰
‫- به‌نظرت چرا یهو یکی برای یکی دیگه کافی نیست؟ ‫- نمی‌دونم... چه می‌دونم... لابد از اول کافی نبوده. وقتی یه رابطه شروع می‌شه، همون روزای اول می‌فهمی این آدم برات کافیه یا نه. همون موقع به خودت می‌گی این برای من بسه. اینکه نگی و ادامه بدی، مقصر خودتی.
مامو
۰
کاش او در آسمان‌ها با ما در حال وخی‌کردن باشد. من یک خداوند شوخ‌طبع را دوست‌تر می‌دارم.
imersad5
۰
زورزدن واسهٔ فراموش‌کردن یه خاطره، خودش یه خاطره می‌شه که باید برای فراموش‌کردنش زور بزنی...
آسیه
۰
یک روان جراحت‌دیده، درهرصورت یک روان جراحت‌دیده است.
Elnaz
۰
- اگر تصادفی نیستن و ذهنش هم خالی بوده، پس چی‌ان؟! منظورش چیه؟! - خودآگاهشو خالی می‌کنه. اجازه می‌ده ناخودآگاهش نقاشی کنه.
Elnaz
۰
گفتم: «خوبه که خوشت می‌آد ازش. من وقتی دیدم گاهی یهو از یه چیز مهم خوشم نمی‌آد، فهمیدم خوش‌اومدن چه کار مهمی می‌تونه باشه. یه پله بعد از حسادته. از جایی که حسادت تموم می‌شه، تحسین‌کردن شروع می‌شه. این دو تا همیشه در امتداد هم‌ان. نه؟»
Elnaz
۰
نمی‌دانم، شاید ما به واسطهٔ اتفاقی ماورایی از کسی خوشمان می‌آید و به این دلیل همهٔ کارهای او برایمان خواستنی می‌شوند؛ کارهایی که شاید اگر از شخص دیگری سر بزند، حالمان به هم بخورد.
Elnaz
۰
این‌ها برای من جذاب بود و این شد که در جایی از خودآگاهم سعی کردم از تو موجودی الهه‌گون بسازم. بعد آن تصویر انتزاعی از شمایل تو را آن‌قدر فشار دادم که به اعماق ناخودآگاهم فروبرود و فراموش کردم ما نمی‌توانیم به این راحتی‌ها چیزی را در ناخودآگاهمان فروکنیم. این را یونگ و فروید نمی‌گویند، مال خودم است.
Elnaz
۰
معجزه‌ها مشمول زمان نمی‌شوند. معجزه در لحظه اتفاق می‌افتد؛ یکهو. فهمیدن اینکه تو را در ذهنم تصاحب کرده بودم، برای اینکه نقش کسی را بازی کنی که پیش از این‌ها در خیالم ساخته بودم. من تو را به‌زور و در شمایل الهه‌ای دست‌نیافتنی جا زدم و هر روز به آن الهه ادای احترام کردم.
the bolter
۰
گاهی فکر می‌کنم در حالتی مکاشفه‌گون، جملات قصار و معناهای حکیمانه‌ای به ذهنم خطور می‌کند؛ پس بلافاصله و شتاب‌زده آن‌ها را روی یک تکه‌کاغذ می‌نویسم و با حالتی رضایتمند و مفتخر از اینکه رازی کیهانی یا تعلیمی اسراری را از آسمان دریافت کرده‌ام، آن را به دیوار کنار پنجره می‌چسبانم. فردای آن روز، مثل همهٔ دفعات گذشته، بعد از خواندن دوبارهٔ آن کلمات خردمندانه، می‌فهمم که چیزی بیشتر از جملاتی بدیهی، سطحی و اغلب عامه‌پسند نیستند.
the bolter
۰
رابطهٔ احساسی‌ام با بهار تمام شد. بعد از آن روز احساس کردم بخش بنیادینی از وجودم پر کشید.
the bolter
۰
«مث همیشه زیرآبی رفتی، سارا فهمیده، باهات دعوا کرده، قهر کرده، رفته، حالا می‌خوای گه‌خوری کنی برگرده. منم باید مث همیشه وساطت کنم!» - نرفته، تو اتاقشه. بهش می‌گم رعایت کن. می‌گم همه‌چیزو ضدعفونی کن. می‌گم عین گاو سرتو ننداز با کفش بیا تو خونه. هر روز می‌ره بیرون. همهٔ شهر توی خونه مونده‌ن، این نمی‌دونم کجا می‌ره! می‌گم من آسم دارم، بتمرگ تو خونه. اگه می‌خوای منو بکشی، بیا بشین با هم یه فکری کنیم یه راه بهتر پیدا کنیم!
the bolter
۰
در منتهی‌الیه روانم، نسبت به همهٔ لذت‌های گروهی بدبینم؛ قرارهای دورهمی و مهمانی‌های تمام‌نشدنی، یک‌جور عقب‌ماندن از چیزی که نمی‌دانم چه چیزی است؛ خودفریبی عامدانه. وقت‌کشی. فرار از درک آنِ پوچ زندگی. نشخوار لحظه‌های بیات‌شده. حرف‌زدن با آدم‌های الکی. اضمحلالی ارزش‌گذاری‌شده به‌نام معاشرت و بهانه‌ای برای فراموشی ترس‌های همیشگی. یک اجتماع منحرفِ به‌ظاهر محترم.
the bolter
۰
آن عصر در خانهٔ بهار، خودم را عرضه کردم! پیش از هرچیز مرد کم‌حرفی شدم که گهگاهی شوخی‌های هوشمندانه می‌کند و هم‌زمان بدبین، افسرده و بی‌نهایت تنهاست. جادویی برای فتح دختران. بعد تبدیل شدم به مردی حرفه‌ای در کار که دنبال کسی می‌گردد تا از بالا نگاهش کند و آینده‌ای پرپول را برایش ترسیم کند. کمی بعد مردی جدی شدم که زودتر می‌خواهد محفلی پیش‌پاافتاده را برای انجام کارهایی مهم ترک کند. و درنهایت، خودم شدم؛
the bolter
۰
بهار گرافیست بود. از نوجوانی کار کرده بود و برای استقلال با همه جنگیده بود. حالا چند سالی می‌شد که در یگانه‌آرمانش یعنی تنها زندگی‌کردن، به این فکر می‌کرد که انگار باید از اینجا به بعد دنبال هدف به‌دردبخور دیگری برای مبارزه و تقلا بگردد.
the bolter
۰
هیچ‌وقت هیچ بشری در دنیا دلش نمی‌خواهد بنشیند خاطرات عاشقانهٔ یک آدم معمولی را با جزئیات بشنود؛ مخصوصاً رابطه‌های عاشقانهٔ شهری که هیچ نکتهٔ ویژه‌ای ندارند؛ همه مثل هم. هیچ ماجراجویی و داستان تأثیرگذار جهان‌شمولی در آن‌ها نیست. حتی به یک قصهٔ ساده با فرازونشیبی قابل‌تحمل هم تبدیل نمی‌شوند. در واقع ابراز احساسات عاشقانه، برای مردم خمیازه‌آور است؛ به‌جز برای کسی که وسط تجربه‌کردنش است.
the bolter
۰
رئالیسم جادویی نقاشی‌های ماگریت، روزمرگی‌های فرمیر، چشم‌اندازهای زیبای آیزوفسکی، نوربازی‌های رنوآر و تمدن‌ستیزی گوگن را می‌فهمم، اما هجمهٔ دیوانه‌کنندهٔ لکه‌ها و شُرّه‌ها را نه.
the bolter
۰
«خوبه که خوشت می‌آد ازش. من وقتی دیدم گاهی یهو از یه چیز مهم خوشم نمی‌آد، فهمیدم خوش‌اومدن چه کار مهمی می‌تونه باشه. یه پله بعد از حسادته. از جایی که حسادت تموم می‌شه، تحسین‌کردن شروع می‌شه. این دو تا همیشه در امتداد هم‌ان. نه؟»
the bolter
۰
حالا که خودش نیست، قصه‌هایش هستند. هر چه او مهربان‌تر دیده می‌شد، من بیشتر حس نچسب‌بودن می‌کردم. اگر بوی عود پخش‌شده در راهروی ساختمان، برای من تند و آزاردهنده بود، خریدن یک بسته عود خوش‌بو آخرین فکری بود که به ذهنم می‌رسید.