«هیچی... هیچ... رنگ... میسوزد... سرد و مرطوب... اما میسوزد... در چاه زندگی میکند... من آن را دیده بودم... یکجور بخار... شبیه گلهای آخرین بهار... چاه شبها میدرخشید... تاد و مرنی و زناس... همهچیز زنده... زندگی را از همهچیز گرفت... در آن سنگ... از آن سنگ آمده است... همهجا را گرفته... نمیدانم چه میخواهد... همان چیز گردی که مردهای دانشگاهی از داخل سنگ بیرون آوردند... آنها آن را شکستند... آن هم همین رنگی بود... دقیقا همین رنگ، شبیه گلها و گیاهان... باید تعداد زیادی از آنها باشند... دانهها... دانهها... آنها رشد کردند... من آن را اولینبار هفتهی پیش دیدم... باید در وجود زناس قدرتمند شده باشد... او پسر قوییی بود، پر از زندگی... ابتدا وارد ذهنات میشود و بعد تمام وجودت را میگیرد...